درست به یاد ندارم اما ماجرا از آنجا شروع شد که در اثر برخورد یک شهاب سنگ عظیم، کره زمین به شدت تکان خورد و همه مردند  الا من. برحسب اتفاق، درست هنگام برخورد شهاب سنگ، من برای خرید آدامس خرسی به خیابان رفته بودم و به مدد دست تقدیر در زاویه ایی قرار گرفتم که زنده ماندم. همه مرده اند و اکنون دنیا برای من به مثابه جزیره ایی متروک بود و من رابینسون کروزو هشت ساله ایی بودم که اتفاقات و ماجراهای پرفراز و نشیبی را در پیش رو داشت.

***

برای خیالبافی هایم برنامه زمانبندی ویژه ایی طراحی کرده بودم. ظهرها از مدرسه به خانه می آمدم و بعد از خوردن ناهار کمی مَخش! می نوشتم و یکساعت قبل از شروع برنامه کودک گوشه ایی دنج کز می کردم و مشغول خیالبافی می شدم.
در دنیای خیال، خانه ای مخروبه اما بزرگ را برای زندگی انتخاب کردم، به همه جا دسترسی داشتم بی آنکه مزاحمی مانع شود. اول از همه به پادگان رفتم و پشت تانک نشستم(آنزمانها بخاطر جنگ، پسربچه ها عاشق اسلحه و ادوات جنگی بودند). بعد یک کامیون اسلحه را به محل اقامتم انتقال دادم...به بقالی آقای الماسی می رفتم و همه آدامسهایی که ممکن بود جایزه داشته باشند را باز می کردم، بستنی فروشی ها را در تصرف خویش داشتم، یک دستگاه پشمک زنی را به خانه ام آورده بودم و راه به راه پشمک می زدم، شبها مسواک نمی زدم، یکروز هم دختری زیبا را از زیر آوار نجات دادم...ماجراهایم دنباله دار و سریالی بود و قسمتهای هیجان انگیزش( مثل نجات دختر زیبا) را هفته ها طول می دادم.

***

همیشه خیالبافی هایم با صدای وق وق وق وق وق،  وق وق وق وق وق،  وق وق وق وق وق وق،   وق وق وق وق وق تمام می شد. آنوقت بود که جلوی تلوزیون توشیبای قرمز رنگ سیاه و سفیدمان دراز می کشیدم و کودک احمقی را به نظاره می نشستم که جلوی پرده ایی خاکستری(که بعدها فهمیدم قرمز بوده) قدم می زد و به جز پرواز پرنده ی مسخره سفید رنگ و بالا رفتن پرده اتفاق هیجان انگیزتر دیگری نمی افتاد... از اینکه چرا لباس زن دکتر ارنست چروک نمی شود، یا اینکه مستراح دکتر ارنست کجاست؟ یا چرا چاق و لاغر اینقدر تابلو احمقند، یا چرا آن مخمل لعنتی جوجه های خانه مادربزرگه را اغفال می کند ولی نمی خورد؟ شاکی بودم. دست آخر دلم به این خوش میشد که در دنیای خیالبافی های هیجان انگیز من، همه چیز بر وفق مرادم است.

***

شاید بخاطر همین است که کتاب "در رویای بابل " ریچارد براتیگان را ماهی یکبار می خوانم. خیالبافی های کودکانه ام اکنون به کابوس بافی های بزرگانه ای مبدل شده که دیگر قهرمان ماجراهایش من نیستم. در دنیای کابوس بافی هایم من همان سوپرمن پیری هستم که دیگر زرتش غمسوز شده. یا اسپایدرمنی که خاصیت چسبندگی دستانش را از دست داده است و اکنون به زیر آوار، دستِ ابر قهرمانی را به انتظار نشسته تا اورا بیرون بکشد. واقعیت زندگی چنان چهره ایی حقیقی را به ما نشان می دهد که مجالی برای خیال نمی ماند. شاید اکنون نیازمند ماجراهای دروغ دکتر ارنستم بی آنکه برایم مهم باشد کجا مستراح می رود، شاید دل به مخمل بدهم بی آنکه بی عرضه بودنش را سرزنش کنم و شاید دلم می خواهد که ای کاش مثل همان چاق و لاغر احمق بودم...

پاورقی:
عنوان این پست نام دفتر شعریست از الیاس علوی، شاعر افغان.