O SONY O
همین چند ساعت پیش بود که دیدم یک نوار کاست، از همانها که یک آرم آبی رنگ SONY بین دو سوراخش حک شده کنار یک بزرگراه پت و پهن که انتهایش بن بست است افتاده. آن نوار کاست هیچ ارتباطی با یک بزرگراه پت و پهن که انتهایش بن بست است نداشت. توقف کردم. یعنی چه ماجرایی می توانست پشت آن نوار کاست نوستالوژیک پنهان باشد؟ اصلا مگر در زندگی کسل کننده یک انسان چند بار پیش می آید که چشمش به یک نوار کاست تنها و بی کس آنهم کنار یک بزرگراه پت و پهن بخورد که بخواهد خیلی راحت از کنار آن عبور کند؟!
شاید نوار کاست مربوط به یک پیکان مدل پایین بیچاره باشد. از همانها که یک دستگاه پخش کاست خور قدیمی با دو پیچ غولپیکر دارند. به آن پیکان یک پیرمرد بازنشسته ارتش الصاق شده که گویی با اتومبیل قدیمی اش هویتی یکسان دارد. دستان پیرمرد میلرزد و با خونسردی کلافه کننده ایی مسافر کشی میکند. آنجا روی داشبودش پر از اسکناس چروکیده است که با دقت و نظمی خاص دسته بندی شده. اینها همان اسکناسهایی هستند که در طول روز بین پیرمرد و مسافران رد و بدل می شود.
هر صبح، درست همان موقعی که هیچ سگی در آسمان تهران پر نمی زند، پیرمرد از خواب بیدار می شود و با تقلایی مُجدانه به مستراح می رود. بعد اورکت قدیمی آمریکایی اش که دیگر در هیچ مغازه ای پیدا نمی شود را به تن می کند. بند کفشهای رنج دیده اش را با دقت گره می زند و از خانه بیرون می رود. اوه نه...بر می گردد و فلاسک چای را از آب جوش پر می کند...هر روز فلاسک را فراموش میکند. پشت اتومبیل قراضه ای که صندلی هایش بوی عرق یخ زده ی مسافرها را می دهد می نشیند و استارت میزند. 5 بار...بی صاحاب.
هنوز ماشین گرم نشده که مثل کسی که مشغول انجام فریضه ای مذهبی است خم می شود، درب داشبورد را باز میکند و با حرکتی ماهرانه نوار کاست را بیرون می آورد و در دستگاه پخش می چپاند. سکوت...صدای هوا...انگار طوفان است...صدای یک کمانچه مفلوک...و حالا صدای زنی که از اعماق یک سردابه متروک آواز حزن انگیزی را سر می دهد...این موسیقی می بایست یک قرن قدمت داشته باشد. شاید با همان دستگاه ضبط صدایی که مظفرالدین شاه با آن فرمان مشروطه را صادر کرد ضبط شده باشد. پیرمرد تکانی به خود می دهد و محکمتر می نشیند...فرمان را در دستانش فشار می دهد که لرزشش کم شود...و حالا خودش و خودروی قراضه اش در گرگ و میش خیابانهای سرد تهران گم می شوند...
چند وقت بعد، از آن ته، یک پیکان قراضه نزدیک می شود...از داخل پیکان صدای موسیقی رپ بگوش می رسد...پیکان ترمز می کند...یک دست نو، تر و تازه و جوان از شیشه اتومبیل بیرون می آید و یک نوار کاست را به گوشه بزرگراه پت و پهنی که انتهایش بن بست است پرت می کند و می رود...