باز جای شکرش باقیست بچه مایه دار شدم. تازگی ها یک خانه تازه خریده ام. میدانی چی دارد؟ یکی از همان استخرهای نُقلی با سرامیک های فیروزه ایی کوچولو کوچولو با یک طرح دلفین کف استخر، آن هم کجا؟ زیر زمین خانه ام... راه به راه یکی از آن شلوارکهای جیگری رنگ که رویش طرح برگ درخت بامبو دارد می پوشم بقیه بدن لخت! یک گردن بند طلای زردِ دانه درشت با یک دستبد سِت با یک جفت دمپایی لا انگشتی آبی رنگ همچین خِرت خِرت تا لب استخر خانگی ام می روم. لب استخر که می رسم داد می زنم سیروس؟ کجایی حرومزاده؟ سیروس اسم بادی گاردم است. بادی گارد که نه ...همه کاره...از بادی گاردی گرفته تا وکالت و مدیربرنامه هایم. گاهی هم خانوم مانومی چیزی برایم جور میکند ...خیلی دوست دارم سرش داد بکشم ... اصلن خیلی حال می دهد سر یک آدم گنده مُنده که می تواند با یک دست له ات کند داد بکشی و آن هم مثل یک سگ خانگی اطاعت کند. همچین آرام آرام مثل یک نجیب زاده کار درست از نردبان استخر پایین می روم تا گردن. هیچ خوشم نمی آید بپرم تو آب. آدم احساس بچه مچه های این دَر و داهاتها را پیدا میکند که جلوی مسیر رودخانه را میبندند و از بالای درخت شالاپی میپرند توی آب و بعد مثل اُسکولها کر کر می خندند...تا گردن در آب فرو می روم و باز داد میزنم سیروس؟ کجایی تن لش زیر دُم سولاخ...سیروس که می آید لب استخر می گوید بله قربان. بهش میگویم برنامه مرنامه ام امروز چطوریاس؟ او هم می گوید باید دو ساعت دیگر در یک جلسه حاضر بشوم. من هم میگویم تا دیر نشده برود زنگ بزند یه تکه ی تو دل برو بیاید باهم شنا کنیم. سیروس می گوید چشم. من هم می گویم چشم چی؟ سیروس میگوید چشم قربان. من هم میگویم آره حالا شد. بعد داد میزنم یه گیلاس شراب خنک هم بیاورد. او هم از همان ته داد میزند چشم قربان. چند دقیقه بعد با یک گیلاس شراب سر و کله اش پیدا می شود. گیلاس را می گیرم و روی آب رهایش میکنم. در یکی از همین فیلم میلمای مافیایی دیده بودم یارو گیلاس شراب را روی آب ول میکند و گیلاس عینهو یک قایق خوشجل روی آب شناور می شود...من مُرده ی این حرکاتم. هنوز شرابم تمام نشده که سر و کله ی تکه ی خوشجل پیدا می شود. لامصب کِر نیکولاس کیدمن است! کشیده...قد بلند... بعد چی؟ دوک! لاغر تو دل برو...بهش می گویم بیا تو آب عزیزم...بیا با هم شنا کنیم فقط بپا موهایم خیس نشود...اونقدر بدم می آید که نگو...دیدی مو خیس می شود می چسبد به گردن؟...یه جوری میشوم...چندشم می شود. بعد نیکولاس کیدمن من می آید تو آب. از این به بعد تصویر سیاه می شود. کت شلوار تازه ام را می پوشم و به سیروس می گویم من را هر چه سریعتر به جلسه برساند. جلسه مهمی نیست. از همان جلسه ها است که یک مشت پیر پاتال هاف هافو دور هم جمع می شوند و به یتیم متیما کمک میکنند و مدرسه و از این مزخرفات می سازند. آره...از همانها هستند که عشق و حال جوانی شان را در کازینو ها و بارهای لاس وگاس کرده اند و حالا که اوره و کلسترول و قندشان بالا زده و یائسه شده اند و بوی الرحمانشان بلند شده یاد وطن افتاده اند. آره...اول مجلس یکی از همین طُفیلی ها می رود پشت میکرفن و قارت و قورت میکند و بعدش هم این آهنگه ...چی بود؟ همان که این یارو با دار و دسته اش می خوانند...آهان...همه ی جان و تنم وطنم وطنم وطنم وطنم...آره خودشه... اونجاهایش که میرسد به وطنم وطنم وطنم وطنم کافیست یک کم سر بگردانی...یکی دو تا از آن پیری کراواتی ها را می بینی  که اشک میریزند و احتمالا بعدش چک امضا میکنند. آره...من هم لای این پیری میری ها می گردم بلکم بیزینسمان گسترش کرد! لازمه.