کاف مثل کافکا
در باغچه ی کوچک حیاط خانه ی غمگینمان، درست کنار آن درخت سیب، بخشی از من و همسرم وجود دارد و اندوه داستانی را برای ما تداعی میکند که روایتش غبار آبی رنگ خنکی را در هوای زندگی مان به جریان می اندازد.
اواسط بهارسال گذشته بود که همسرم در اتاق مجهز زایمان یکی از بهترین بیمارستانهای شهر فریادهای زایمانش را سر می داد و من به همراه مادر و پدرش آمدن کودکی را انتظار می کشیدیم که همه چیز برای ورودش به دنیای آرام و خوشبخت زندگیمان مهیا بود. یک اتاق زیبا، لباسهای کوچک دوست داشتنی و اسباب بازیهای سرگرم کننده ایی که هر کدام از دوستان و آشنایانمان برای او خریده بودند.
همه ی اضطراب ما با دیدن چهره ی متعجب و ترسان پرستاری که از اتاق زایمان بیرون آمد به هراسی تبدیل شد که سستی و رخوت را در تمام اندامهایمان انداخت. پرستار با چشمان گشاد شده از هیجان طوری به من نگاه کرد که مطمئن بودم ممکن است هر لحظه تخم چشمانش از میان آن پلکهای گرد شده بیرون بیافتد. با لکنت و صدایی منقطع گفت: ((بچه ...یه خرچنگه)). من به همراه پدر و مادر همسرم به طرف اتاق زایمان دویدیم و از پشت شیشه عجیب ترین صحنه ایی را دیدیم که یک خانواده ی منتظر فرزند می توانست از پشت شیشه اتاق زایمان تماشا کند. یک خرچنگ آبی رنگ نسبتا درشت کنار تخت همسر بیهوشم دست و پا می زد. پرستاران زن، پشت وسایل اتاق زایمان پنهان شده بودند و دکتر مرد هم با وسیله ایی به پشت آن خرچنگ آبی رنگ ضربه های آرامی می زد و منتظر عکس العمل آن موجود کریه می ماند. عضلات پاهایم سست شد و خودم را نیمه هوشیار یافتم. وقتی به زمین نشستم پیکر بیهوش پدر و مادر همسرم را دیدم که زودتر از من به روی زمین افتاده بودند.
مدتها طول کشید که همسرم را متقاعد کنم تا آن موجود را به خانه ببریم. آنرا روی تخت بچه گذاشتم و از یک جانور شناس کمک گرفتم تا نحوه نگهداری از یک خرچنگ را به من آموزش بدهد. روزی یکبار به اتاق می رفتم و مقداری پسمانده ی غذا را روی گهواره می گذاشتم و ظرف فضولاتش را بر می داشتم. با ورود من به اتاق دست و پاهایش را تکان می داد. نوعی هیجانزدگی و جلب توجه محسوب می شد. سعی میکردم به طور مستقیم نگاهش نکنم و موقع بیرون رفتن از اتاق هم مقداری خوشبو کننده داخل اتاق می زدم تا بوی عجیبی که از او ساطع می شد خنثی شود. همسر بیچاره ام افسرده بود دکترها می گفتند افسردگی پس از زایمان است اما من می دانستم که بخاطر وجود یک خرچنگ در خانه مان است. یکبار به من گفت که وقتی فکرش را می کند 9 ماه تمام یک خرچنگ را درون خودش جابجا میکرده دلش می خواهد خودش را بکشد.
بعد از 6 ماه کم کم زندگی مان به شکل نرمال خودش برگشت. این حادثه بد تقریبا از ذهن اقوام و دوستانمان بیرون رفت. اتاق خرچنگ را قفل میکردیم و در میهمانی ها هرگز در اتاق را باز نمی گذاشتیم. گاهی که از ما سراغ او را می گرفتند می گفتیم بهتر است برای دیدنش به باغ وحش شهر بروند. آنها هم می خندید و اطمینان می دادند علاقه ایی به دیدنش ندارند.
یکروز بعد از میهمانی وارد اتاق شدم اما گهواره اش خالی بود. با یک چوب بلند و با احتیاط کامل وسایل اتاق را کنار میزدم تا او را پیدا کنم اما نبود. برای وارسی زیر تخت، روی زمین خوابیدم اما آنجا هم نبود. مشغول گشتن بودم که صدای جیغ بلندی از آشپزخانه به گوشم رسید وقتی به آنجا رسیدم پیکر بیهوش همسرم را دیدم که کف آشپزخانه افتاد بود و خرچنگ هم شاخکهای کوچکش را به نوک انگشتان او می مالید. با همان چوب ضربه ایی به پشتش زدم وتقریبا نیمه جان به گوشه آشپزخانه افتاد. بعد با یک خاک انداز به اتاقش بردم و روی گهواره انداختم. نیم ساعت بعد که همسرم به هوش آمد چمدانش را بست و مرا را ترک کرد.
یکهفته بعد از آن روز وقتی هربار وارد اتاق می شدم خرچنگ را رنجور تر و بی حال تر از روز گذشته می دیدم. دیگر دست و پاهایش را نمی توانست حرکت دهد. حتی از جایش هم تکان نمی خورد. غذایش را هم نمی خورد.
روز هشتم نبودن همسرم بود که به او تلفن کردم. بعد از دلجویی به او اطمینان دادم که خرچنگ صبح همان روز مرده است و جسدش را زیر درخت سیب همانجا که فضولاتش را به عنوان کود می ریختیم دفن کرده ام. همسرم برگشت. وسایل اتاق را فروختیم و اتاق را ضد عفونی کردیم. من آن اتاق را رنگ آبی زدم. آنجا همیشه سرد بود و هنوزم که هنوز است آن اتاق با هیچ وسیله ی گرمایشی گرم نمی شود.
پاورقی:
برای کافکا که گوشهای زیبایی داشت.