سه شرح
پنج شنبه صبح بود. هوای گرم تیرماه که طعم مزخرف شیر گرم را برایم تداعی میکند امان نمی داد. درب یخچال را باز کردم و از قفسه پایین دو عدد طالبی رسیده برداشتم. بعد از آنکه طالبی ها را شستم آنها را وسط یک سینی که رویش طرح هایی از گلهای بنفشه و نسترن داشت گذاشتم و با چاقوی بزرگ آشپز خانه آنها نصف کردم. وقتی تخم طالبی ها را در می آوردم زیر چشمی مخلوط کن را که روی سنگ اُپن آشپزخانه حرکاتم را زیر نظر داشت نگاه کردم. طالبی ها را از پوست جدا کردم و داخل مخلوط کن انداختم. دوتا مکعب یخ و مقداری هم شکر به آن اضافه کردم و اجازه دادم تا مخلوط کن حسابی بچرخد. آب طالبی را داخل یک لیوان بزرگ ریختم و رفتم جلوی کولر روی کاناپه نشستم. لیوان آب طالبی را که نزدیک لبم آوردم بغضم ترکید و مثل بچه های 3 ساله زدم زیر گریه. آنقدر بلند و عمیق که اشکها و آب دماغم در لیوان آب طالبی چکید. از خوردنش منصرف شدم و کمی خودم را جمع و جور کردم. بعد سعی کردم به جنبه ی طنز آمیز چکیدن آب دماغم در لیوان آب طالبی فکر کنم. آنوقت بود که دلم خواست برایت تعریف کنم چه اتفاقی افتاده چون فقط تو می توانستی جنبه طنز آمیز این اتفاق را درک کنی. اما یادم افتاد که تو دیگر نیستی برای همین رفتم سراغ کتابخانه ام و کتابها را بیرون آوردم و دوباره سر جایشان چیدم. از همان کنار کتابخانه لیوان آب طالبی را نگاه کردم. فکر نمیکنم در این دوره زمانه کسی بتواند از این مسئله سر در بیاورد که چطور آب طالبی یخی که جگر تورا حال می آورد اکنون برای من مثل ماگمای مذابی که از دهانه آتشفشان وزو بیرون می پاشد عمل می کند و می سوزاندم. بدجور.
تنها در کافی شاپی که کنار کارتینگ است نشسته ام و دلستر لیمویی می نوشم. عده ایی پشت میزهای کناری نشسته اند تا از بلند گو نامشان را صدا بزنند و بروند سوار ماشینهای مسابقه ایی کوچک بشوند و از هم سبقت بگیرند تا خوشحال شوند. گفتگویشان درباره اتومبیل است. کافه چی پشت پیشخوان ایستاده و موسیقی عوض می کند. یک موسیقی شروع می شود که یاد تو را لابلای نتهایش در فضای کافی شاپ پخش میکند. من تمام یادهای تورا که در هوا شناور است جمع میکنم و داخل دلسترم می ریزم و آنرا تا به آخر سر میکشم. بوسه ی جادویی تو، کشف دوباره شراب...*
از پشت پنجره، خیابان را که دارد از تب تابستان می سوزد نگاه میکنم. خیابانهای تهران گرمشان است. من به تو فکر میکنم که گرمت شده. چند زن عرض خیابان را طی میکنند. آنها در نظرم موجودات غریبه ایی هستند که رویشان را با رنگ روغن نقاشی کرده اند. نگاهم را از زنها می دزدم. من نجابت چشمهایم را وامدار تویی هستم که دیگر نیستی و حتما جایی مشغول عرق ریختنی و از گرما شکایت میکنی و کسی نیست حتی یک لیوان آب خنک دستت بدهد. نه... تو اهل شکایت از آب و هوا نیستی. راستش را بخواهی دلم برای چانه ات تنگ شده. باید تاکید کنم هیچ کس در دنیا دلش برای چانه ی کس دیگری تنگ نمی شود. اما هر که نداند تو که می دانی چقدر شیفته ی چانه ات بودم. یکی دوبار به خودکشی فکر کردم اما مثل جوانی هایم دیگر جرات اینکار را ندارم. خیلی بی مصرف به نظر می رسم. روزهای زیادیست که ریشم را نتراشیده ام. غذای درست و درمان هم نمی خورم. پس کی تمام می شود خماری نبودن تو ای افیون شناور در خون من. هر چه که می گذرد بیشتر مشخص می شود که نمی شود مهار زندگی را بدست گرفت. کلمات این سطرها از درماندگی من نشان دارد. درماندگی...
پاورقی:
- این پست سه روایت است از شرح یک تنهایی. می تواند از این داستانهای پست مدرن باشد. می تواند تنها یک یادداشت ساده باشد. می تواند نامه باشد. اما هر چه که هست می دانم آن چیزی نیست که تورا که به طمع خندیدن این صفحه را می خوانی راضی کند. پس اینبار دست خالی برو و مرا با حال و احوال اینگونه نوشتن تنها بگذار.
* ترانه شهریار قنبری