قهرمان
غیر ممکن بود که زیر بار بروم. من نمی توانستم مسئولیت یکنفر دیگر را در آن شرایط استثنایی قبول کنم. برای همین مخالفتم را در آن جمع سه نفره به طور آشکار اعلام کردم که این کارم موجب رنجش بقیه اعضا شد. توقع داشتند من شرایط بحرانی را درک کنم و با آنها همکاری کنم اما محال بود. برای گروه موفقیت در عملیات اولویت اول محسوب می شد برای همین اصرار داشتند که کمکی را با من راهی کنند ولی برای من جنبه ی انسانی مسئله اهمیت داشت. ما دقیقا نمی دانستیم آنجا چه چیزی منتظر ماست و این عدم شناخت از موقعیت مرا بر آن میداشت تا انسان دیگری را لااقل از دیدن صحنه های دلخراش محفوظ بدارم. دیگر مطمئن شده بودند که من به تنهایی عازم خواهم شد. وقتی برای آخرین بار نقشه را مرور میکردیم متوجه نگاه های پرمعنایی که به من میکردند شدم. شاید آن برقهای نگاه آخرین تسلی بخشی هایی بود که مرا استوار تر و شجاعتر میکرد. تصمیمی که گرفته بودم به دور از احساساتی شدن و جوگیر شدن بود. آرمان من یادآوری حس ایثار و از خودگذشتگی بود که شاید سالهاست در میان انسانها فراموش شده. ایدئولوژی من از نابترین تفکرات اخلاقی نشات میگرفت و من حاضر بود برای اثبات این ایدئولوژی تمام تلاشم را بکنم. در نقشه مان کروکی منطقه عملیات را کشیده بودیم و محل احتمالی سوژه مورد نظر را حدس زده بودیم. می بایست نقشه را در ذهنم تجسم می کردم چون هنگام عملیات غیر ممکن بود که بتوانم نقشه خوانی کنم. اعضای گروه برایم آرزوی موفقیت کردند. نفس عمیقی کشیدم. چراغ قوه را به دندان گرفتم. ضربان قلبم در آن لحظات بالاتر از هر زمان دیگر شده بود. دستکشها را به دست کردم و دست راستم را تا آرنج داخل سوراخ مستراح کردم و دقیقا در نبشی لوله، گوشواره ایی که اشتباها آنجا افتاده بود را بیرون آوردم. من خوب می دانستم اجتماعات بشری برای بقا احتیاج به قهرمان دارند. حالا دیگر من قهرمان بودم.