به هر حال نامش آمنه بود.
بار اولی که او را دیدم در بازار یکی از شهرستانهای استان فارس قدم می زدم. موهایم بلند بود و طرز لباس پوشیدنم شهر نشین بودن مرا مشخص می کرد. از جلوی مغازه های کهنه و فرسوده بازار عبور میکردم و سعی میکردم هیچ کدام از محصولات آنجا از نظرم دور نماند. هرزگاهی لابه لای جنسهای چینی و بنجل وارداتی یکی دوتا از صنایع دستی محلی را تشخیص می دادم. می ایستادم و از فروشنده کاربرد آن وسیله دست ساز را می پرسیدم. فروشنده های آفتاب سوخته با کمال میل کاربرد آن وسیله را برایم شرح می دادند و با اشتیاق منتظر عکس العمل من می ماندند. من هم با اشتیاق آن وسیله را می خریدم. آنها هم از اشتیاق من به شعف می آمدند.
در یک طلا فروشی ایستاده بود و با زنی میانسال مشغول نگاه کردن به طلاهای زرد بودند. تمام زنان زیبایی که به عمرم دیده بودم در نظرم محو شدند و جایشان را به آمنه دادند. زیبایی ستایش گونه ایی داشت. معصومیتی ناب در چهره ایی منحصر به فرد که فقط مختص او بود و نظیر نداشت. در آن لحظه شک نداشتم شبیه او در هیچ کجای دنیا پیدا نخواهد شد. وقتی زن میانسال او را که به من خیره مانده بود آمنه صدا کرد متوجه شدم چه اسم نامربوطی برای چنین فرشته ای انتخاب کرده اند. کمی که از گره نگاه هایمان گذشت شرم در چهره اش نشست و چشمش را از من دزدید و به طلاهای روی پیشخوان آویخت. به طرف طلا فروشی رفتم و مثل مسخ شده ها وانمود کردم به طلاهای بدترکیب ویترین نگاه میکنم. اما تمام توجه ام به سوی آمنه بود. آن شهرستان به مذهبی بودن شهره بود و مردان خشنی داشت. ظاهر متفاوتم نظرها را به حد کافی به خود جلب کرده بود. جلوتر رفتن تصمیم عاقلانه ایی نبود. برای همین آمنه و زن میانسال را تعقیب کردم. در تمام مدت آمنه می دانست که به دنبال آنها هستم و هر بار به بهانه ایی می ایستاد تا مطمئن شود که آنها را در شلوغی بازار گم نکرده ام. در نهایت خانه محقرشان را که در کوچه های کاهگلی و تو در تو بود پیدا کردم.
آن شب، در بستر، فکرهای زیادی در سرم گذشت. چگونه ممکن بود موجودی چنین زیبا در جایی چنین دورافتاده از پدر و مادری که روزها در آفتاب تند کار میکنند و تغذیه مناسبی ندارند بوجود آمده باشد. اتفاقی در من افتاده بود که مانع نشستن خواب بر پلکهایم می شد. بارها او را تصور کردم که چگونه با چشمهای جادویی اش مرا نگاه میکرد و قلبم را به تپش وامی داشت. آمنه...چندین بار آرام گفتم آمنه...نام مناسبی برای او نبود اما به هرحال نامش آمنه بود.
فردای آن روز تمام مدت در قهوه خانه ایی که روبروی کوچه ی منتهی به خانه اش بود نشستم و هر زنی که از پیچ کوچه نمایان می شد را به دقت نگاه کردم. آمنه نیامد. ترسی به جانم افتاد که شاید دیگر او را هرگز نبینم. شاید آن خانه برای آن زن میانسال بوده و آمنه آنجا زندگی نمی کند. شاید آمنه اهل این شهرستان نباشد و اکنون به دیار خودش رفته است. خورشید که غروب کرد از قهوه خانه بیرون زدم. می دانستم در شهرستانهای کوچک با تاریکی هوا زنها بیرون نمی آیند و مغازه ها زود می بندند. نا امید و سرخورده راه خانه را پیش گرفتم و به فردا اندیشیدم. فردای آنروز و فرداهای آنروز بیشتر وقتم را در آن قهوه خانه گذراندم اما آمنه را ندیدم. یک روز قهوه چی جلو آمد و کنارم ایستاد. مرد جوانی بود که زیاد به چهره اش دقت نکرده بودم. مثل تمام مردم آنجا صورتی سبزه و آفتاب سوخته داشت و از سخاوت روستا نشینان در چشمهای او هم بود. با دستمالی که به دست داشت دستانش را خشک میکرد. و لبخندی معنا دار بر صورتش بود. بدون تعارف کردن روبرویم نشست و به شاگردش گفت تا چای بیاورد. من هم متقابلا لبخندی به او تحویل دادم و خودم را از همنشینی با او خوشحال نشان دادم. سوالهای زیادی درباره محل زندگی و علت سفرم و خیلی چیزهای دیگر پرسید. از خاطرات سفرش به تهران تعریف کرد و از هیجانش بعد از دیدن وسعت تهران شرح داد. وقتی میزان صمیمیتمان این اجازه را به او داد تا علت قهوه خانه آمدنم در آن روزها را بپرسد، سکوت کردم. سعی کردم دلیل قانع کننده ای برایش بتراشم که گفت می داند برای چه هر روز آنجا می نشینم. سرش را نزدیک صورتم آورد و آهسته گفت آمنه. بعد سرش را به عقب برگرداند و با نگرانی گفت: من که چشمم آب نمی خورد سالم به خانه ات برگردی. گفت که جوانهای زیادی دلباخته ی آمنه هستند. گفت که حتی برای تصاحب آمنه خون ریخته اند. حرفهایش را با آب و تاب تعریف کرد و سعی میکرد تا مرا از عمق خطری که مرا تهدید می کرد آگاه کند. وقتی نصیحت هایش تمام شد از او تشکر کردم و پرسیدم کجا می توانم آمنه را پیدا کنم؟ چهره اش افسرده شد. آه بلندی کشید گفت: کاکا جونی من نصیحتت کردم. هر چه شد پای خودت. نگی نگفتی. و بعد آهسته گفت پنجشنبه ها نزدیک اذان مغرب می رود امامزاده.
تا پنجشنبه یکروز دیگر باقی مانده بود. بلیط بازگشتم به تهران برای جمعه صبح بود و هم صحبتی با قهوه چی خوشحال کننده ترین اتفاق بعد از دیدن آمنه در بازار محسوب می شد. پنج شنبه به امام زاده رفتم و در حیاط امامزاده کنار شیر سنگی که گوشه حوض بزرگ بود طوری نشستم که هم وانمود به وضو گرفتن کنم و هم آدمهایی که به امامزاده می آیند را زیر نظر بگیرم. آمنه آمد. اینبار خبری از آن زن میانسال نبود. صورتش مثل تکه ایی از ماه که از گوشه ی چادری مشکی بیرون افتاده باشد در صحن امامزاده درخشید. قلبم دوباره به تپش افتاده بود و نمی دانستم چه کنم. ایستادم و در زاویه ایی قرار گرفتم که بتواند مرا ببیند. مرا دید و خوب شناخت. کمی نگاهم کرد و داخل امامزاده رفت. در تمام مدتی که نماز جماعت می خواندند روی شیر سنگی نشسته بودم و نقشه ام را برای جلو رفتن و صحبت کردن با آمنه مرور می کردم. زنها که بیرون می آمدند با دقت نگاه یک عقاب بی قرار آنها را برانداز میکردم تا مبادا آمنه از نظرم دور بماند. آرام و متین از امامزاده بیرون آمد و کفشهایش را پوشید. اطراف را برانداز کرد و مرا دید. کمی صبر کرد تا زنها از او فاصله بگیرند بعد به طرفم آمد و کنارم ایستاد. خیلی زیباتر از آن بود که از دور به نظر می رسید. هیچ وقت فکرش را نمی کردم دختری بتواند با من چنین کند. سلام کردم. سلام کرد و آهسته به سمت درخت کاج تنومندی که کنار حیاط امامزاده بود قدم زد. گفتم شما زیبایید. خندید. گفتم چند روزی می شود که انتظارت را می کشم. پرسید برای چه منتظر بوده ام. گفتم چون دوستت دارم. با شیطنت گفت شما شهری ها چقدر زود عاشق می شوید. خندیدم. گفت ما دخترهای این شهرستان مثل دخترهای شهر شما نیستیم. اینجا کوچک است و مردم آداب مخصوصی دارند. گفتم من تورا برای زندگی می خواهم. گفت زندگی؟! گفتم ازدواج. حالا دیگر به درخت کاج رسیده بودیم. دستی به روی تنه درخت کشید و گفت آتشی که زود بر دلت بیافتد دوامی ندارد. گفتم هیچ وقت در زندگی ام اینقدر مطمئن نبوده ام. نگاهم کرد. نفسم بریده بود. اگر به نگاهش ادامه می داد خفه می شدم. به درخت تکیه داد و گفت تو من را نمی شناسی. گفتم خواهم شناخت. گفت من هم تورا نمی شناسم. گفتم خواهی شناخت. دوباره نگاهم کرد و گفت من اهل اینجا هستم. لهجه دارم. تا بحال شهر شما را ندیده ام. پدرم در باغ کار میکند و مادرم در تشت رخت می شوید. گفتم: خب؟ کمی سکوت کرد و گفت: تو عاشقی؟ به نشانه ی تایید، سر تکان دادم. خندید و گفت تو شیرینی. بعد هر دو خندیدیم. نفس عمیقی کشید و به آخرین زنهایی که صحن امامزاده را ترک می کردند اشاره کرد و گفت باید به خانه بروم. هفته دیگر قرارمان زیر همین درخت کاج. لبخندی زد و خداحافظی کرد. من آهسته به طرف شیر سنگی رفتم و روی کمرش نشستم و آمنه را که دور می شد نگاه کردم. آنقدر نگاهش کردم که در تاریکی گم شد. فردای آنروز لباسهایم را پوشیدم، به فرودگاه رفتم و به طرف شهرم پرواز کردم و دیگر به آن شهرستان بازنگشتم.
پاورقی:
این داستان را به محض نوشتن پست کردم. درباره غلطهای املایی و بازخوانی و این حرفها چیزی نگویید.