قصر
چند میز آنطرف تر به همراه یک پسر نه چندان جذاب...البته در این جا باید جمله قبل را تصحیح کنم یعنی می بایست جمله ام را اینگونه تغییر دهم: به همراه یک پسر کسل کننده تر از خودش نشسته بودند و چیزهایی می خوردند که دقیقا متوجه نشدم چیست و اهمیتی هم نداشت که بدانم. اما از این بابت مطمئن بودم نام آن دسته بیلی که شلنگش را گاه گاهی میان غذا خوردن به دهان می گذاشت و مثل یک اژدهای خوشحال ابله دود بیرون می داد قلیان است. همان وسیله ی احمقانه ای که باعث سرگرمی آدمهایی می شود که دلشان می خواهد سیگاری باشند اما از ضد ارزش بودن سیگار و اینکه دیگران درباره شان چه فکر کنند وحشت دارند برای همین این وسیله را با تمام مناسک و آیین ابلهانه اش دوست دارند.
موهای مواج طلایی اش را بی محابا به دست باد سپرده بود و یک نوع تعمد در به نمایش گذاشتن اغراق آمیز از زیبایی اندامش نمایان بود. سعی می کرد وانمود کند به آدمهای پیرامونش اهمیتی نمی دهد که تلاشی ناموفق بود. شاید بتواند با ظاهر اغواگرانه اش حواس پسرهایی که با معشوقه های معمولی شان بستنی می خورند را پرت کند اما حتی طرز چرخش تخم چشمها و حالتهای تصنعی صورتش برای من کافیست تا به این نتیجه برسم بیشتر ماندنم در آن کافی شاپ ممکن است حالتهای مالیخولیایی ام را تشدید کند. پس آنجا را ترک کردم و به داخل کاخ نیاوران رفتم.
داخل کاخ، یعنی همان جایی که محمد رضا شاه و خانواده اش زندگی میکردند ابدا به آن چیزی که من از داخل یک "کاخ" در ذهن داشتم شباهت نداشت. وسایل گرانبهایی در آنجا بود. فرشها، تابلوها، ظروف، مبلمان، پرده ها همگی از آدمهایی حکایت داشت که زمانی آنجا زندگی میکردند و از خوش سلیقگی سر در نمی آوردند شاید هم حوصله و وقت خوش سلیقه بودن را نداشتند. ممکن است هنرمندانی که چیدمان وسایل و دکوراسیون داخلی آنجا را عهده دار بودند هم نمی دانستند با آن همه وسیله گرانقیمت چه کنند. حتما فرح نمی دانست آن فرش بزرگ که پشت میز کارش به دیوار آویخته انسان را مضطرب میکند. یا اعضای خانواده نمی دانستند نقاشی هایی که دیدن جزئیات در آن مهم است را نباید در ارتفاع و فواصل دور آویخت. من نمی دانم رو میزی سالن غذا خوری از چه جنس و چه هنر نابی است اما در این مورد کاملا اطمینان دارم که اشتها کور کن است. چیدمان اتاق علیرضا(فرزند شاه) با اسباب بازی ها و وسایل گران قیمتی که نمی شود به آنها دست زد و با برنامه هفتگی درسی اش که هنوز روی دیوار باقی مانده بود مرا یاد کودکی انداخت که هیچ چیز شادش نمی کند و مجبور است صبح تا شب زیر دست معلمان خصوصی آموزش ببیند. همه چیز در آن کاخی که نمای زیبایی داشت تهی بود و اندوهگین. وقتی از کاخ بیرون می آمدم به هیچ وجه احساس انسانی را نداشتم که دلش بخواهد حتی برای یک هفته در آنجا زندگی کند. از کنار کافی شاپ محوطه رد شدم. هنوز داشت غمزه می آمد و لبی به قلیان می زد.