در خیابانهای این شهر کوفتی
بوق بوق
دستم را روی بوق گذاشته ام. گرم است و کلافه ام. در انعکاس شیشه جلو می بینم دختر هنوز با پسر ور می رود و هرز گاهی بلند می خندند.
بوق بوق بوق
حواسش به من نیست. آنطرف خیابان درست جلوی در ترمینال بلند فریاد می زند « یه نفر...حرکته...». من روی صندلی جلو با یک کوله پشتی و یک کیف کوچک در بغل و دو مسافر عاشق کسل کننده در صندلی عقب منتظرم. منتظر یکنفر دیگرکه با ما هم مسیر باشد و تکمیل مان کند تا حرکت کنیم. ساعت تازه ام می گوید 15 دقیقه ایی می شود که گرما را به انضمام خنده های بی مبالات صندلی عقب تحمل کرده ایی.
بوق بوق بوق
مسافر کش دیگر به سمت راننده می رود و به او می گوید مسافرانت که در تاکسی نشسته اند با بوق زدن تو را می خوانند. با احتیاط عرض خیابان را طی می کند سرش را در قاب پنجره می آورد و چشم در چشمم می گوید « جانم پسر خوبم» جمله اش آنقدر احساسی و مودبانه است که باعث می شود لحنم تغییر کند. لبخندی می زنم و می پرسم: «کرایه نفری چند است؟» می گوید: «2000 تومان». می گویم سوار شو حرکت کنیم. کرایه یکنفرغایب را من و این دو دوستمان خواهیم داد». استارت. اولین دنده را که می دهد می فهمم این پراید سالهاست که مسافر جابجا کرده و دیگر نفسی برای دویدن در خیابانهای این شهر کوفتی ندارد. اما ظاهرش سالم است. طوری که انگار هر صبح تمیزش می کنند و دستی به سر و گوشش می کشند. مثل راننده اش که چروکهای گوشه ی چشم و گودی زیر گونه اش خبر از پیری می دهد اما صورت شش تیغ و رنگ مشکی پرکلاغی که با دقت روی تارهای سبیل و موهایش نشسته از این حکایت دارد که الان وقت پیری نیست. هنوز باید در خیابانهای شهر دوید.
ضبط را روشن میکند. نوار کاست است. ابی می خواند...«آه یکی بود یکی نبود یه عاشقی بود که یه روز ...» مستقیم چشمش به روبرو خیره است و می راند. دیگر صدای خنده نمی آید. و من گیر می کنم در نوستالوژی موسیقی. در نوجوانی ام.
با صدای «قابلی ندارد» به زمان حال بر می گردم. دختر و پسر پیاده شده اند. و حالا من و مسافر کش تنها و هنوز اندکی راه باقی مانده. دور برگردان بزرگراه را که رد می کنیم می گوید «من هر روز به عشق این دو نفر اینجا می آیم...عمدا این خط را گرفته ام که هر روز ببینمشان» و بعد به دیوار آنطرف بزرگراه اشاره می کند. عکس دو شهید بزرگ. آنقدر بزرگ که نقاش وقتی لبها را کشیده برای آنکه چشمها را بکشد سه دریف دیگر داربست سر هم کرده و چند متری بالاتر رفته. عکس دو شهید خلبان است. با صورتهای شش تیغ و سبیلهایی که آنزمان مردهای خوش تیپ پشت لبشان می گذاشتند و فرق نداشت روشنفکر باشی یا عوام. چون سبیل مردانگی بود! یا شاید هم مُد.
بعد ادامه داد «هم گروهانی هایم بودند». دست کرد از جیب پشت شلوارش کیف چرمی سیاه رنگش را بیرون آورد و باز کرد و گفت اینم کارت پروازم. عکس خودش بود با همان سبیل و همان مو ولی بی چروک. خلبان هواپیمای جنگنده. راست می گفت. کیف را بستم و پسش دادم. نمی دانم من چندمین مسافری بودم که کیف را نشانم می داد و چندمین مسافری بودم که پرسیدم «چرا اینجایی؟». هر دو سکوت کردیم. بلافاصله فهمیدم سوالم احمقانه است. مثل این است که مثلا از چگوارا بپرسی چرا فیدل کاسترو را ترک کردی! آنوقت برای جواب باید از روز اول مبارزه اش در کوهستان و جنگل تعریف کند تا من بفهمم بعد از پیروزی چرا فیدل را ترک کرده!
گفت «یکسال بعد از جنگ استعفا دادم. با سیستم نتوانستم کنار بیایم». و بعد ادامه داد «ولش کن. سرم درد میگیرد». و من ولش کردم. وقتی سه هزار تومان کف دستش گذاشتم شرمنده بودم. مگر می شود یک خلبان هواپیمای جنگی شما را تا خانه تان برساند و شما سه هزار تومان را با خجالت کف دستش نگذارید؟ عجب داستانهایی دارند مردم خیابانهای این شهر کوفتی.