اینجا خونواده زندگی میکنه
پروانه از روی صندلی بلند شد، به طرف پنجره رفت و به لبه پنجره تکیه داد. کمی به خیابان نگاه کرد و گفت: «حالا چی؟». سحر که در مبل فرو رفته بود و تقریبا روی گودی کمرش نشسته بود با همان حالت بی مبالاتش پاسخ داد: « حالا هیچی...باید بهش بگیم شرشو بکنه بره». پروانه رو به سحر چرخید. باسنش را کمی جابجا کرد و کف هر دو دستش را به روی لبه پنجره ستون کرد. حالا او پشت به پنجره بود و نور خورشید ظهر گاهی از اطرافش به داخل می تابید و سحر اورا به شکل سایه ایی تاریک می دید. سحر هر دو پایش را روی میز جلویش گذاشت و حالتی نیمه خوابیده پیدا کرد. پروانه ادامه داد :« پاتو رو میز نزار...شیشه روش میشکنه». سحر لبخندی ساختگی زد پاهایش را از روی شیشه میز برداشت ولی به قاب چوبی اطراف میز تکیه داد. پروانه گفت: « میگم لنگ و پاچتو جمع کن عین آدم بشین ببینیم باید چیکار کنیم». سحر با صدای بلند گفت « کری؟ میگم باید بهش بگیم بره...باید از اینجا بره. حالا هر جهنم دیگه ایی که می خواد بره خودش میدونه به ما ربطی نداره اما باید بره». پروانه خودش را به جلو پرتاب کرد و از لبه پنجره جدا شد. آرام و متفکر قدم زد و روی دسته ی قطور راحتی نشست. کمی به کف دستهایش که رد لبه ی تیز پنجره روی آن افتاده بود نگاه کرد و در حالی که آرام کف دستانش را به هم می مالید بلند گفت: «ببین بی شرف چجوری زا به راهمون کرده؟ نمی دونم این بلا از کجا رو سرمون نازل شد». سحر با صدای لات گونه و لبخندی سرد گفت: « اینا اینجورین دیگه...یه مدت تو یه محل می مونن و کارشونو زیر زیرکی انجام میدن...بعد که دستشون واسه همه رو شد و چند نفرو بدبخت کردن و چند نفر دیگه رو تیغیدن جاشونو عوض میکنن». پروانه با کلافگی و عصبانیت گفت: « به این رسولی بی شرف گفتم ما واسمون همسایه مهمه خونتو به یه آدم درست و حسابی اجاره بده...گوش نکرد دیگه». از جایش بلند شد و با صدایی بلند تر ادامه داد: « دیروز بهش میگم این زنیکه تنهای مجرد کیه خونه رو بهش دادی؟ نمیگی اینجا خونواده زندگی میکنه؟ باید هر روز چشم شوهرامون بیافته به چشم این زنیکه؟». بعد کنار سحر نشست و ادامه داد: « میدونی چی میگه؟ میگه زن خوبیه...گناه داره». سحر با تمسخر گفت: «هه...زن خوبیه ! زنیکه از قیافش معلومه میشنگه...یه بار با کامران داشتیم می رفتیم شام بیرون تو راهرو دیدیمش نمی دونی با کامران چجوری گرم گرفته بود. حالا خدارو شکر من به کامران از همه لحاظ اطمینان دارم». پروانه به پشتی کاناپه تکیه داد و گفت: « آره بابا...منم به مهران اطمینان دارم...اما بحث اطمینان نیست سحر جون. بحث اینه که این درسته تو یه مجتمع که همه خونواندن یه مجرد اونم یه زن جوون قرتی سانتال مانتال بیاد زندگی کنه؟». سحر پاهایش را زمین گذاشت و باسنش را برای نشستن بالا آورد و با جدیت گفت: «نه والا». و با تاکید بیشتر ادامه داد: « بخدا تو اروپا هم اینجوری نیس...جایی که خونواده هس مجردارو راه نمیدن». با صدای زنگ در، هردو یکه خوردند. پروانه دوید و از چشمی در بیرون را نگاه کرد و مثل دیوانه ها رو به سحر ادا در آورد. سحر که از حرکات و اشارات پروانه چیزی نمی فهمید از جایش بلند شد و دستپاچه وسط اتاق ایستاد. پروانه که از اشاره به سحر نا امید شده بود دستی به نشانه " خاک بر سرت" به طرف سحر پرت کرد و در را باز کرد. بیرون زنی زیبا با لبخند ایستاده بود و سلام کرد. پروانه با هم خوشرویی سلام کرد.
پروانه : سلام عزیزم حال شما؟ حالت خوبه؟
زن: ممنونم. شما خوبید؟ ببخشید مزاحمتون شدم.
- نه خواهش میکنم. این حرفا چیه؟ بفرمایید تو تورو خدا بیرون بده.
- نه ممنونم مزاحمتون نمیشه. می خواستم ازتون دعوت کنم امشب شام با آقا مهران تشریف بیارید خونه ی ما برای آشنایی بیشتر. الان می خوام برم طبقه بالا سحر خانوم و همسرشون هم دعوت کنم. چند تا دیگه از همسایه ها هم هستند. دور همیم خوش میگذره و بیشتر با هم آشنا میشیم.
- اتفاقا سحر هم اینجاس بفرمایید تو. حالا یه چایی با هم می خوریم...
زن دعوت را قبول کرد و داخل رفتند.
یکساعت بعد پروانه در حالی که برشی از سیب پوست کنده را به زن می داد گفت: « آره زیبا جون قبل از اینکه بیای داشتم به سحر می گفتم به خدا فقط فکر نکنی شوهر تو باهات نساخته و جدا شدینا؟ شوهرای ما هم هر کدومشون بازی در میارن. فقط ما بیشتر از تو تحمل داریم و می سوزیم و می سازیم...»
سحر که دوباره روی کمرش نشسته بود و پاهایش را به قاب کنار میز آویخته بود انگوری را در دهانش گذاشت و گفت: « آره راس میگه زیبا جون...زنها همشون بدبختن...اینجا اینجوریه ها...تو اروپا زنها اشاره کنن پلیس شوهرشونو کت بسته می بره»