مردد بودم آیا از بستر بیرون بیایم یا چند ساعت دیگر هم بخوابم. بالش را روی گوشهایم گذاشتم و تمرکز کردم تا بقیه خوابم را ببینم اما فایده ای نداشت. خواب از سرم پریده بود. می دانستم بیرون آمدن از بستر با خلق تنگی که ناشی از بد بیدار شدن است عواقب ناخوشایندی برای اطرافیانم در پی خواهد داشت. چیزی که باعث شده بود از خواب بپرم صدای جیغ و ناله هایی بود که از داخل کوچه به گوش می رسید. حدس زدم یکدام از زوج پیری که در خانه ی روبرو زندگی می کنند مرده اند. خب من نمی توانستم مانع مرگ کسی شوم یا انتظار داشته باشم کسی نزدیک به صبح نمیرد و اجازه بدهد تا من از خواب بیدار بشوم و آنوقت ریق رحمت را سر بکشد. و همینطور انتظار بیهوده ای بود اینکه اطرافیان مرده جزع وفزع راه نیاندازند آنهم در ایران که میزان جیغ به میزان محبوبیت میٌت مربوط است. با خلقی تنگ کنار پنجره رفتم و به گریه زاریها نگاهی انداختم. دماغ زنها قرمز شده بود و مدام همدیگر را در آغوش می کشیدند و می گریستند. گاهی تعدادی از مردها هم می آمدند وسط و تعدادی از زنها را در آغوش می کشیدند و دلداری می دادند. بازار در آغوش کشیدن گرم بود. ولی خبری از جنازه نبود. یحتمل جنازه باید داخل خانه باشد و حتما زنها از مرده می ترسند که بروند داخل و بالای سر جنازه گریه کنند تا مزاحم همسایه های شریفی مثل من نشوند.
از در خانه بیرون رفتم و کوچه را رصد کردم. پر از اتومبیل بود که بر سر و کله یکدیگر پارک کرده بودند. نمی دانستم آن دو زوج پیر آنقدر قوم و خویش دارند که قادرند کوچه را به یک پارکینگ تمام عیار تبدیل کنند. حتی عیدها هم یک یا دو اتومبیل بیشتر جلوی خانه شان پارک نمی کرد.
مردی مشکی پوش، از آنطرف کوچه با یک سینی خرما به طرفم دوید و خرما تعارف کرد. برای فاتحه گرفتن از مردم ولع عجیبی داشت. انگار منتظر بود کسی از کوچه خلوت رد شود و خفتش کند و برای مرده اش فاتحه جمع کند. به خوردن خیرات علاقه ای ندارم. این وقتها حس مضحکی سراغم می آید که می گوید خیرات طعم مرگ می دهد. تشکر کردم و گفتم "قبول باشه". عجب حرف احمقانه ای زدم. یادم آمد باید می گفتم "خدا رحمت کنه". مرد خرما به دست هنوز دور نشده بود که پرسیدم « حاج آقا مرحوم شده اند یا همسرشون؟». مرد گفت: «همسرشون». بعد پرسیدم: «اسمشون چی بود؟». نگاه ناجوری انداخت و گفت: «ام لیلا» و رفت. چه اسم آوانگاردی داشت.  چند باری بیشتر ندیده بودمش که برای خرید بیرون رفته بود. کمک کرده بودم تا خریدش را به داخل خانه ببرد. فکر میکنم آن کمک من بیشتر به دردش می خورد تا اینکه بخواهم برایش فاتحه ای چیزی بخوانم.
عصر که به خانه برمی گشتم علاوه بر پارچه نوشت های زیادی که به در و دیوار زده بودند صدای عبدالباسط که جزئی از خاطرات مرگ آلود ما ایرانیان است پخش می شد. دوباره مرد خرما به دست به طرفم دوید. آنقدر با شتاب که چند قدم عقب رفتم. عقب رفتنم دست خودم نبود مربوط می شد به سیستم دفاعی همه ی انسانها که در برابر هجوم، واکنش نشان می دهد. مرد که انگار متوجه شده بود دویدنش غافلگیرم کرده عذر خواهی کرد و سینی را جلویم گرفت. احساس کردم اگر خرما بر ندارم دلش خواهد شکست. خرما برداشتم و اینبار گفتم " خدا بیامرزه". ایستاده بود و منتظر بود خرما را بخورم. در همین گیر و دار از آنطرف کوچه یک پیرمرد فرسوده را دیدم که با نگاهی نگران و ترس آلود به پارچه های سیاه نگاه می کرد. از گوشه دیوار آهسته رد می شد. شاید می خواست عزرائیل که بر بام خانه مرحومه نشسته بود متوجه او نشود. با انگشت اشاره پیرمرد را نشان دادم. او هم بلافاصله به سوی پیرمرد دوید تا عوارضش را وصول کند. فرصت خوبی بود تا خرما را نخورم و به خانه بروم.
نزدیک غروب بود که از پنجره خانه عذاداران را نگاهی انداختم. پیرمرد درختهای جلوی خانه را آب می داد و گه گاه نگاهی به اعلامیه همسرش می انداخت. شک نداشتم چند روز دیگر بدجور تنها خواهد شد.

پاورقی:
شوخی شوخی دو سال شد!