درست به یاد ندارم پنج روز پیش بود یا شش روز پیش اما از این بابت مطمئنم که بیشتر از یک هفته پیش نبود که من در یک سانحه رانندگی مُردم. آخرین تصویری که از جسدم به یاد دارم آنقدر رقت انگیز است که سعی میکنم به آن فکر نکنم. وقتی تکه هایم را از لای آهن پاره ها بیرون می آوردند آنطرف جاده روی یک تخته سنگ نشسته بودم و داشتم زن خوشگلی را در ماشینی که ایستاده بود تا صحنه تصادف را نگاه کند دید می زدم. البته در ابتدا نمی دانستم که مرده ام اما وقتی خوب به وسایل خرد شده ای که از داخل اتومبیل له شده بیرون می آوردند نگاه کردم فهمیدم چه اتفاقی افتاده و دلیل قانع کننده ای برای نشستنم کنار یک جاده کوهستانی یافتم. وقتی زنده بودم مرگ را یک اتفاق پیچیده و خارق العاده می دانستم. اما وقتی بعد از تصادف تصویر برفکی شد بلافاصله روی یک تخته سنگ بودم درحالی که هیچ درد و رنجی نبود. همه چیز عادی بود، نه فکر و خیالی داشتم و نه نگرانی از بابت اینکه ممکن است دیگران از نبودم نگران شوم. هیچ چیز ذهن مرا آزار نمی داد حتی نیازی نمی دیدم که این سوال را از خودم بپرسم خب حالا چه می شود؟! درست مثل یک خواب که زمان و مکان و تقدم و تاخر اتفاقات به طرز کاملا عادی، باور پذیر و بی قاعده هستند. و تنها بیدار شدن است که باعث می شود ما بفهمیم رفتار ما در خواب احمقانه و یا عجیب بوده. در آن لحظات تنها چیزی که دوست داشتم ببینم آن زن زیبایی بود که مشغول نگاه کردن به صحنه تصادف بود و اگر او از آنجا می رفت نمی دانم چه چیزی می توانست توجه مرا جلب کند. تا قبل از آنکه تصادف کنم فکرم مشغول چیزهای زیادی بود مثلا به نگار که ترکم کرده بود به غده سرطانی که تازگی ها در کمرم سر درآورده بود به خانواده امینی که بی سرپرست شده بودند و بی درآمد و به مجله ام که توقیف شده بود...

درست بخاطر ندارم کی بود. شش روز پیش یا پنج روز پیش بود. اما مطمئنم کمتر از یک هفته از به دنیا آمدنم گذشته است. وقتی داخل این توده ی مادی دمیده شده ام همه چیز تغییر کرده. دیگر نه می توانم پرواز کنم و نه خبری از آنهمه عشق و حال است. قرار بود 1700 سال پیش دمیده شوم اما درست در لحظه ی دمیده شدن برنامه عوض شد و یک روح دیگر را دمیدند. گفتند تو برای  آن ماموریت مناسب نیستی. تقریبا یک هفته قبل از دمیده شدن، از قواعد دنیای ماده و ماموریتی که خواهیم داشت و این جور چیزها برایمان حرف زدنند. گفتند بعد از دو سالگی شما گذشته تان را فراموش میکنید و بعد از آن باید فقط و فقط دنبال نشانه هایی بگردید که شما را راهنمایی کند تا دوباره به اینجا برگردید. از همان لحظه ای که به دنیای مادی آمده ام احساسی دارم که وقتی سراغم می آید ناخود آگاه صدا در می آورم. دیگران می گویند گشنشه و به محض خوردن شیر از سینه ی یک زن که بوی خوبی می دهد حالم خوب می شود. جسم آدمها خیلی زشت تر از آن چیزی بود که فکر می کردم من هم چیزی شبیه به اینها هستم که هنوز آنقدر تکامل نیافته ام تا بتوانم روی دو پا بایستم و جز صدایی که می گویند گریه است قادر به گفتن نیازهایم نیستم. قرار است تا دوسالگی وقتی می خوابم خواب خانه را ببینم تا این نقل و انتقال زیادی افسرده و دلتنگم نکند. از همان ابتدای به دنیا آمدنم در شکمم که لوله ای  آویزان بود احساس بدی داشتم. گفته بودند درد است. و با تکامل جسم، نوع درد هم تکامل می یابد و تا روز بازگشتمان همراه ماست.