یه چیزی می آید...
فرق نمی کند یک ماه گذشته باشد یا یک روز. وقتی حوصله نوشتن نداشته باشی خب حوصله نداری و اگر تمام آدمهای دنیا جمع بشوند و بگویند بنویس فایده ای نخواهد داشت. همیشه در این وقتها یک چیزی از یک جایی باید بیاید و تورا وادار کند که چیزی بنویسی. چیزی که تو را از رسته ی مردگان بیرون آورد و به صف زندگان ملحق کند. آنوقت است که اگر همه دنیا هم جمع شوند و بگویند ننویس فایده ای نخواهد داشت و تو دست از نوشتن نخواهی کشید. مثلا همین امروز از خواب که بیدار شدم (اکثر نوشته های من با صبح و از خواب بیدار شدن شروع می شود؟ خود هم نمی دانم چرا !) عرض می کردم... امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم مثل همیشه خودم را در بستر، کوفته یافتم. صبح ها که از خواب بیدار می شوم انگار چند مرد قلچماق شب قبلش مرا با چماقهایشان خرد و خمیر کرده اند. مدت زیادی طول میکشد تا مثل کوالایی طوسی رنگ خودم را به آشپز خانه برسانم و چای و بیسکوئیت بخورم. صبح ها فقط چای بیسکوئیت از گلویم پایین می رود. البته نه هر بیسکوئیتی . معمولا بیسکوئیتهایی که زیاد شیرین نباشند و وسطشان شکلات نباشد. اگر بیسکوئیت نباشد از آن کلوچه های دوقلوی کام که خیلی نوستالوژیک هستند و وقتی خوردی مجبوری انگشت اشاره ات را تا ته پشت لثه هایت فرو کنی تا خمیر کیک را بیرون بیاوری). همینطوری درب و داغون خودم را کنار پنجره رساندم و به جنازه ی ده بیست درخت تنومند که روز قبل با اره برقی کلکشان را کنده بودند نگاه کردم. منظره اندوهگینی بود. به این درختها عادت کرده بودم مخصوصا به بلبل و قناری و گنجشکهایی که وقت و بی وقت لای شاخ و برگشان می خواندند. البته هر از گاهی چند کلاغ بیشعور هم آنقدر زر می زدند تا مجبور شوم هویچ یا فلفل دلمه ای به سمتشان پرتاب کنم. یک کبوتر سپید رنگ هم بود که روی بلند ترین شاخه درخت می نشست و صدای کلاغ می داد ! البته نه دقیقا صدای کلاغ چیزی میان کلاغ و غاز. همه ی اینها بی خانمان شدند و از امروز مجبورند روی آنتهای مردم بنشینند و مرثیه های غمگین سر دهند. متاسفانه در همین حین که به پرنده ها فکر می کردم مرد چاق قد کوتاهی پشت یک لودر نشست و در اندک زمانی 30 سانت خاک نباتی باغ را مثل پشمک برداشت و گوشه ای تلمبار (دپو) کرد. حالا دیگر قورباغه های متواضع هم زیستگاه نداشتند و من دیگر شبها صدای قور قورشان را نخواهم شنید. حتما آنها به قورباغه های مایوسی مبدل خواهند شد و احتمالا افسرده هم خواهند شد و میلی نخواند داشت زبانی بزنند و مگس و پشه ای بخورند و دست آخر در عزلت خواهند مرد. از آن دور یک مرد با اره برقی سر و کله اش پیدا شد مشخص بود که تازه از خواب بیدار شده و ناشتا آمده تا باقی جنایتش را انجام دهد یعنی لاشه درختها را تکه تکه کند. دیگر طاقت خشونت را نداشتم. پنجره را بستم و برای صدمین بار مستند زندگی شاملو را در دستگاه گذاشتم. هر بار که این مستند را می بینم به شدت تحت تاثیر قرار میگیرم. همه چیز در این مستند خوب است الا قیافه ی زهلم گدمیش محمود دولت آبادی که با آن سبیلهای زرد و صدای اره برقی مانندش حال آدم را بهم می زند. مردک شعر شاملو را طوری می خواند که انگار برادران کارامازوف می خواند.
به آن قسمت که شاملو با یک مداد نه چندان نوک تیز در حال آرام آرام نوشتن است و گه گاهی کامی از سیگار میگیرد که رسید همان اتفاق افتاد. یعنی یکجوری شدم و خوشم آمد از طرز نوشتن با آن مداد کهنه و آن آرامش. بعد رفتم و از لابلای لوازم التحریرم یک مداد کهنه پیدا کردم و شروع به نوشتن روی کاغذ کاهی کردم. الان که مشغول نوشتن این سطرها هستم عضلات انگشتانم به شدت فرسوده شده. برای منی که عادت دارم با خودنویس بنویسم نوشتن با مدادی که نوک تیز نیست آن هم بر روی کاغذ کاهی به مثابه کشیدن یک فرچه سیمی روی دیواری سیمانی است. اما خوشم می آید یک صدای خرت خرت بانمکی می دهد که باعث می شود برای بیشتر نوشتن ترغیب شوی. برای همین این پست اینقدر طول کشید. حالا می بایست کمی از تنبلی ام بکاهم و متن را تایپ کنم و در وبلاگم بگذارم که اینروزها بی شباهت با قبرستان ظهیر الدوله نیست.
پاورقی: موضوع پست بعد را شما انتخاب کنبد بهترین نظر یا بیشترین پیشنهاد سوژه پست بعدی ام خواهد بود.