«سعی کن فراموشش کنی». سیمین این جمله را در حالی گفت که مریم با موهای ژولیده و چشمهای پف کرده جلوی پایش نشسته بود و گریه می کرد. سیمین خودش را روی کاناپه جابجا کرد و با دستانش سر مریم را به زانوهایش تکیه داد و سعی کرد به نشانه ی همدردی، با انگشتان باریکش موهای درهم ریخته ی مریم را سروسامان بدهد. مریم که بینی اش سرخ شده بود و هنگام فین فین کردن، پره هایش تکان می خورد گفت: « نمی تونم...دوسش دارم...آخه من که...». بغضی که در گلویش دوید اجازه نداد حرفش را تمام کند و هق هق تازه ای را از سر گرفت. اشکهایش که حالا با آب بینی اش در هم آمیخته شده بود به روی رانهای سیمین که از اعماق دالان تاریک دامن کوتاهش بیرون آمده بود چکید و روی پوستش تا پایین خزید.

«بس کن مریم...خودتو جمع کن...»

« نمی تونم...من می میرم سیمیییییین...» و دوباره گریه اش اوج گرفت. سیمین که دیگر عصبی شده بود سر مریم را از روی رانهایش بلند کرد و با تحکم گفت: « اونقدر بدم میاد از آدمای ضعیفی مثل تو...خجالت بکش دختر. مگه بچه ای؟ رفته که رفته به درک...بدون عشقم میشه زندگی کرد...منو نیگا کن؟ من الان مُردم؟ یادت نیست یه سال پیش سعید رفت پی کارش؟ من مُردم؟ اتفاقا دارم راحت زندگیمو میکنم. به علاقه هام می رسم، کار می کنم، کتاب می خونم، تفریح میکنم...حتی یه ثانیه هم از زندگیم ناراضی نیستم». مریم خودش را جمع و جور کرد. آستین بلندش را روی بینی اش کشید و گفت: «یعنی میشه بدون اون...». سیمین اجازه نداد حرفش تمام شود و گفت: «آره که میشه...اتفاقا عشق و این چرت و پرتا تو زندگی نباشه آدم راحت تره...می فهمی که؟». مریم که گریه اش کاملا بند آمده بود دوباره آرام سرش را روی پای سیمین گذاشت و گفت: «ولی سخته...». سیمین با ریشخند و با حالتی عاقل اندر سفیه گفت: « هیچم سخت نیست. بزار یه چند وقت دیگه اوضاع برعکس میشه...اون دوباره میاد منتتو میکشه. اونوقت تویی که پسش میزنی. مگه سعید نیست؟ بعد از یکسال روزی صد تا اس ام اس میده میگه غلط کردم». مریم سرش را روی پای سیمین جابجا کرد و در حالی که ناخن انگشت اشاره اش را می جوید گفت: «مگه سعید زن نگرفته؟ شنیدم زن گرفته..». سیمین بلند خندید و گفت :«زن؟! کی به اون زن میده...همین دیشب 148 تا اس ام اس به من زده...». سیمین در حالی که زهر خند روی صورتش ماسیده بود نیم خیز شد و موبایلش را از روی دسته ی کاناپه برداشت. کمی به دکمه های موبایل ور رفت و بعد صفحه نمایش موبایل را جلوی صورت مریم گرفت و گفت: « ببین... 148تا اس ام اس زده!». و بعد دوباره شروع به ور رفتن با موبایلش کرد. مریم که هنوز چشمهایش خیس بود و دنیا را غوطه ور در آب می دید به نورهای در هم آبی رنگ صفحه نمایش موبایل اهمیتی نداد. سیمین دوباره موبایل را برای لحظاتی جلوی صورت مریم نگه داشت و گفت: «ببین چقدر طولانی نوشته! همه ی اس ام اس هاش اندازه یه طوماره». مریم گفت: «حالا چی می گه؟». سیمین با خنده ای تحقیر آمیز گفت: «التماس...قربون صدقه... می خوای یکیشو برات بخونم؟». مریم با بی تفاوتی چشمهایش را بست و گفت: «بخون».

«سیمین عزیزم. این یکسالی که منو رها کردی هیچ لحظه ای نیست که بهت فکر نکنم. نمی دونم چجوری باید رفتارمو جبران کنم...سیمین جونم دوست دارم بیام در آغوش ت که آروم بگیرم...خواهش میکنم به من یه فرصت دیگه بده...دلم برای همه ی خاطراتمون تنگ شده...بزار ببوسمت...فقط یکبار دیگه...تنهاییی داره منو میکشه...دارم خفه میشم...».

مریم سرش را از روی پای سیمین برداشت و با چهره ای ترحم انگیز گفت: «آخه ی ... گناه داره بیچاره...». سیمین با زهر خند گفت:« گناه داره؟ غلط کرده که گناه داره». مریم پرسید: «تو چی جواب میدی؟». سیمین جواب داد: « هیچی منم می نویسم بره پی کارش...می نویسم من از زندگیم راضی ام و احتیاجی بهش ندارم...». مریم کمی به صورت مغرور سیمین نگاه کرد و به فکر فرو رفت...

یکساعت گذشته، سیمین در حمام آوازی نا مفهوم را که با صدای آب در هم پیچیده زمزمه می کند. مریم روی کاناپه نشسته و با موبایلش ور میرود. ولی ناگهان از روی کاناپه بلند شد و پشت در حمام می ایستاد. با نگین انگشترش به در حمام کوبید. صدای آب قطع شد و سیمین گفت: «چیه مریم؟». مریم هم دهانش را به در حمام نزدیک کرد و با صدای بلند گفت: «سیمین جون من شارژ سیم کارتم تموم شده میشه از موبایلت استفاده کنم؟». سیمین هم بلافاصله گفت:« باشه عزیزم» و دوباره صدای آب و آواز بلند شد. مریم خودش را روی کناپه انداخت و موبایل سیمین را برداشت.

پنج دقیقه گذشت، همه جا ساکت است. درب حمام ناگهان باز شد و سیمین فریاد زد : « مریم؟ به گوشی من دست نزن قلق داره بزار خودم بیام بیرون». کمی مکث کرد و بعد صدای ضعیف مریم آمد: «باشه...».

من به همراه شما به اتاق بر می گردیم که ببینیم مریم در چه حالی است. اما مریم در اتاق نیست. از داخل راهروی کوتاه به آشپز خانه می رسیم و مریم را می بینیم که کنار پنجره ایستاده و به خیابان نگاه می کند. مریم ما را نمی بیند و نمی داند ما شاهد اتفاقات این خانه هستیم. حالا بر می گردیم به اتاق و روی کاناپه می نشینیم. سیمین را می بینیم که با عجله در حال بیرون آمدن از حمام است. روی دسته کاناپه موبایل سیمین است که هنوز چراغ صفحه نمایشش روشن مانده. کمی نزدیک می رویم و نگاه می کنیم. همان اس ام اسی است که سیمین خوانده...من به عنوان راوی تمامی قوانین را نادیده میگیرم و تمام باکس اس ام اس های دریافتی و ارسالی را نگاه میکنم تا برای شما تعریف کنم...

 متن اس ام اس های ارسالی با متن اس ام اس های دریافتی و حتی شماره ها یکسان است...شماره خود سیمین است...!

پاورقی: دوست داشتم در این پست ام آن داستانی که در مسابقه ادبی صادق هدایت امسال جزو ده داستان برگزیده انتخاب شد را بگذارم اما گفتند داستان را می خرند من هم منصرف شدم و گذاشته ام که بفروشمش! حالا این وسط گور بابای اطوارهای هنر برای هنر... لاجرم این داستان خلق الساعه را بخوانید. اگر دوستانی که اون ور آبند و در سرزمین دشمن اند، در نشریه ایی که هنوز نمی دانم نامش چیست و در کدام ایالت آمریکا چاپ می شود یک داستان باحال که از بقیه ی داستانها بهتر است خواندند بدانند داستان کافه چی را می خوانند!   (بی نمک مسخره ابوال ادعای خودشیفته ی از خود راضی...فکر کردی کی هستی؟ مثلا خواستی بگی خیلی آره ه ه؟). این القاب داخل پرانتز را به خودم گفتم تا زحمت برخی از دوستان را در کامنتها کم کنم.