راستش من از چند تا چیز زیاد سر در نمی آورم. فوتبال، اتومبیل و فیس بوق...

به غیر از بازیکنان مشهوری که دهه 70 فوتبال بازی می کردند فقط فرهاد مجیدی را می شناسم آنهم بخاطر اینکه یک عکاس زمانی گفت کمی به او شباهت دارم و وقتی پرسیدم فرهاد مجیدی در کدام فیلم بازی کرده او گفت از فوتبالیستهای تیم استقلال است. به غیر از این می دانم زمانی عابدزاده دروازه بان تیم پرسپولیس بوده چون یادم است بچه که بودیم شعاری می دادیم با این مضمون غیر اخلاقی: « عابدزاده دستکشت کو؟ کاپیتان ... کو؟». اطلاعات تخصصی تر دیگری هم دارم مثل اینکه آن وزغ دهن گشادی که فردوسی پور صدایش می کنند برنامه ای پرطرفدار به نام نود دارد که خیلی ها عاشق اس ام اس دادن به آن برنامه و پر کردن جیب مخابرات هستند.

دانسته هایم درباره اتومبیل امیدوار کننده تر از فوتبال است. آرم خودرو های معروف را می شناسم اما اگر کسی بپرسد سانتافه جدیدارو دیدی؟ اینجاست که سعی میکنم بحث را به اوضاع لیبی و تحولات خاورمیانه بکشانم و خودم را نجات دهم. شرم آور تر اینکه من سالی یکبار هم کاپوت ماشینم را بالا نمی زنم. چون با دیدن موتور اتومبیل، فشارم می افتد. وقی هم به تعویض روغنی می روم سعی میکنم کنار بایستم و در جواب آقای تعویض روغنی که می پرسد فیلتر هوا و روغن رو عوض کنم؟ بگویم بله عوض کن. با دیدن موتور ماشین حال بی سوادهایی را پیدا میکنم که فقط عکسهای مجله را نگاه می کنند. خلاصه انبوه هراس انگیزی از  لوله و پیچ و شلنگ و احجام ناموزون هندسی که عملکردشان را نمی دانم حسابی افسرده ام می کند.

فیس بوق. شبکه ای که کار کردن با آن را بلد نیستم اما چیزهایی درباره آن شنیده ام. از وقتی شنیدم یکی از فیلمهای نامزد اسکار فیلمی درباره شبکه اجتماعی فیس بوق است به اهمیت و جایگاه آن در دنیا پی بردم. البته این موضوع سبب نمی شود تا احساس ناخوشایندم درباره فیس بوق تغییر کند. اینکه بی نهایت آدم آنهم با عکسهایشان، حرکات تو را زیر نظر دارند به شدت دستپاچه ام می کند.

جدا از اینها در فیس بوق همه چیز به شکل آزار دهنده ای آشکار است. یعنی گاهی آدم دلش می خواهد سری به صفحه ی کسی بزند که از او متنفر است، آنوقت است که جلوی عالم و آدم رسوا خواهی شد! حالا من به تاثیر اعجاب انگیز فیس بوق در انجام کارهایی که هیچ ارتباطی به یافتن دوستان گمشده ندارد کاری ندارم. اصلا به من چه! چیزی که مرا از این محیط به وحشت می اندازد ملموس بودن و حقیقی بودن آدمهاست. آنهم برای من که به فردگرایی دچارم و شلوغی و تعدد آدمها مضطرب و نامتعادلم میکند.

یکی از خوبی های بلاگفا این است که من فقط با اسمها و کلمات سر و کار دارم که الزاما حقیقی نیستند. یعنی اگر یک کامنت، مزخرف و بی ربط باشد می توانم با خیال آسوده پاسخش را بدهم. اما اگر قرار بود عکس طرف و مشخصاتش را کنار کامنتش ببینم آنوقت ملاحظات باعث میشد نتوانم حق مطلب را در پاسخ دادن ادا کنم. ممکن است صاحب کامنت زیبا باشد! خب همه می دانیم زیبایی چیز خرد سوزیست و می تواند خیلی از خطاها را قابل بخشش کند! یا ممکن است کامنت گذار مسن باشد که اینجا پای احترام به میان خواهد آمد. برای مثال:

در بلاگفا :

نادر : کافه چی نوشته قبلی بهتر از این بود.      پاسخ : جدی؟ حرف تازه تری بلدی بگی؟

سحر: کافه چی نوشته قبلی بهتر از این بود.     پاسخ : تو بهترشو بلدی بنویس!

بابک : کافه چی نوشته قبلی بهتر از این بود.        پاسخ: این جمله دیگه داره حالمو بهم می زنه!

 

 

در فیس بوق:

نادر (چهره: جدی و متشخص، سن:40 ، شغل: نویسنده، متاهل، علاقه: مطالعه، سینما، نوشتن). کامنت: کافه چی نوشته قبلی بهتر از این بود.    پاسخ: حتما حق با شماست. سعی میکنم بهتر بنویسم.

سحر( چهره: رنگی رنگی، سن:16، شغل: محصل، مجرد، علاقه: ساسی مانکن، حامد بهداد، مهمونی توی اوشونگ فشنگ). کامنت: کافه چی نوشته قبلی بهتر از این بود.    پاسخ: (بدون پاسخ).

بابک( چهره: معمولی، سن: 25 ،شغل :دانشجو، مجرد، علاقه : ورزش، سفر، موسیقی). کامنت: کافه چی نوشته قبلی بهتر از این بود.   پاسخ: شاید درست نخوندی یا شاید با سلیقه تو جور در نمیاد.

شاید پاسخهای فیس بوق بهتر به نظر برسد اما حقیقت این است که ته دلم می خواهد همان پاسخهای بلاگفا را بدهم!

پاورقی:
مطمئنم لازم نیست یادآور بشوم مثالی که زدم جنبه طنزآمیز داشت و ایضا اسامی غیر واقعیست.

بعد نوشت: مجبور شدم مثال آخر را پاک کنم. لطفا دیگه در این باره خصوصی ننویسید. بخدا برای خنده نوشتم.