خدا خیرش بدهد. خسته شده بودم از اینکه هر شب قبل از خواب لخت بشوم و بنشینم وسط اتاق و خودم را طعمه کنم برای پشه ها تا سر بزنگاه درست وقتی که می خواهند آن خرطوم نکبتی را وارد بدنم کنند لهشان کنم که وقتی همه شان مردند با خیالت راحت بخوابم. خدا خیرش بدهد آنکه این قرصهای پشه کش را اختراع کرد. قرص پشه کش برای شروع یک خواب راحت. محشر است. دستگاه را به برق می زنم و یک قرص آبی رنگ خوشبو در دستگاه می گذارم. چند ثانیه بعد با داغ شدن دستگاه بوی قرص بلند می شود. برای آنکه از درست کار کردنش مطمئن شوم یک پشه را زنده شکار میکنم و بالای دستگاه نگه می دارم. نتیجه باور کردنی نیست. در عرص دوثانیه پشه کاملا خشک  می شود. نمی دانم روح این پشه ها کجا می رود. شاید به یک توالت کثیف. چیزی که بهشت پشه ها محسوب می شود!

پنجره ها باز است و نسیم خنکی می آید. نور قرمز رنگ دستگاه پشه کش اتاق را قرمز کرده. صدای جیرجیرکها... و آرام آرام...پلکهایم سنگین می شود...به خواب می روم.

زرت زرت زرت...از خواب می پرم. چند ثانیه ای طول میکشد تا بفهمم کجا هستم! که هستم! و هدف از آفرینش چه بوده... موبایلم را فراموش کرده بودم سایلنت کنم...با چشمهایی که تار میبیند صفحه نمایش موبایل را نگاه میکنم.

اس ام اس: خوابی؟

خدای من این چه سوالیه!

ساعت را نگاه میکنم. 2 نیمه شب است. زیر لب غر غر میکنم و موبایل را خاموش میکنم. در بالش فرو می روم. نسیم خنک. اندیشه درباره بی ملاحظه بودن...پلکهای سنگین...خواب...

خواب میبینم در یک جایی که نمی دانم کجاست قدم میزنم. از دور یک زن زیبا در حال قدم زدن است. به زن نزدیک می شوم. اوه خدای من در خواب خوب میدانم این یک خواب است و قرار است چه اتفاقی بیافتد. زن نزدیک می شود و قصدش کاملا مشخص است. ناگهان صدایی از پشت سرم می آید. لعنت... مراقب امتحان نهایی سال سوم راهنمایی ام که از پاچه شلوارم تقلب بیرون آورد اینجا چه میکند! این مرتیکه خر اصلا در خاطرات من هیچ نقشی ندارد نمی دانم سر بزنگاه چطور سر و کله اش وسط خواب رمانتیک من، آنهم در این شرایط حساس پیدا شده. دست زن را میگیرم و سعی میکنم جای خلوتی پیدا کنم. موفق می شوم یک کیوسک تلفن زرد رنگ پیدا کنم. جای تنگیست اما امن است. وارد کیوسک می شویم. تا دستش را می گیرم تلفن عمومی زنگ می زند و مسخره تر اینکه من در خواب به این فکر میکنم تلفن عمومی های ایران زنگ نمی زند پس چرا این تلفن نکبتی زنگ می زند! گوشی را که بر می دارم صدای بوق اشغال در سرم می پیچد. تلفن را سر جایش می گذارم اما هنوز صدای بوق اشغال می آید. زن در کیوسک نیست. از پشت شیشه بیرون را نگاه میکنم. زن مثل زامبی ها یی که از قبر بیرون آمده اند در حال رفتن است. چند قدم که بر می دارد قسمتهایی از بدنش کنده می شود و به زمین می افتد! تمام بدنم بی حس می شود و نفسم بالا نمی آید. ترس تمام وجودم را چنگ میزند. از خواب می پرم...چند ثانیه طول می کشد تا بفهمم که هستم، کجا هستم و هدف از آفرینش چه بوده. هنوز می ترسم و با روشن کردن چراغها و نگاه کردن به اشیاء خانه و کاربردشان سعی میکنم خواب را فراموش کنم.

پاهایم از ترس هنوز کمی بی حس است تلوزیون را روشن میکنم. کانال 1 مرد زشتی درباره نحوه سمپاشی زمینهای آفت زده حرف می زند. اما لهجه اش طوریست که من فقط افعال "بود، شد، است" را تشخیص می دهم. کانال 2 برنامه اش تمام شده و مشغول پخش برنامه های شبکه 3 است. بسکتبال حرفه ای آمریکا. شبکه 3 صدای بوق ممتد و نوارهای رنگی. شبکه 4 پلیس ترسناکی که عدم تعادل روانی اش کاملا از میمیک صورت آشکار است درباره امنیت اجتماعی حرف می زند. من که پسرم از هیبتش می ترسم چه برسد به زنان و دختران. نمی دانم مردم کجای دنیا با دیدن پلیس، به جای احساس امنیت احساس ترس می کنند! شبکه 5 شخصی درباره توبه کردن صحبت میکند. خسته تر از آن هستم که بخواهم از گناهانم آنهم ساعت 3 نیمه شب توبه کنم. ترجیح می دهم فردا اول وقت اینکار را انجام دهم. همان شبکه 3 را انتخاب میکنم. یک عالمه غول بیابونی سیاه رنگ، توپ بزرگی را که در دستان بزرگشان مثل یک پرتقال است تند و تند در سبد های همدیگر می اندازند. خیلی بی مزه ست. چشمهایم آرام آرام گرم می شود...به خواب می روم...

بومب... یک متر از جایم می پرم و اصلا برایم مهم نیست چکسی هستم، کجا هستم و هدف از آفرینش چه بوده...دور اتاق می دوم و نمی دانم چرا ناخودآگاه زیر میز می خزم. واقعا صدای بمب بود. شاید هواپیمایی سقوط کرده. یا جایی عملیات انتهاری انجام داده اند. شاید جنگ تازه ای شروع شده یا شاید آقای مصطفوی طبقه پایین با دینامیت ترتیب همسرش را داده. لب پنجره می روم. آسمان برای لحظاتی روشن می شود و پشت بندش صدای مهیب صاعقه. فقط در فیلمها این نوع صاعقه ها را دیده بودم. انگار چند متر بالای خانه ام رعد و برق می زند. گوشهایم را محکم گرفته ام و کم مانده خودم را خیس کنم. باران شدیدی شروع می شود و من هنوز متعجبم در تابستان ممکن نیست چنین اتفاقی بیافتد.

دوباره به بستر می روم. چراغها را روشن میکنم و از خوابیدن منصرف می شوم. اکنون که مشغول نوشتن این سطور هستم شک ندارم پشه هایی که قتل عام کرده ام نفرینم کرده اند. برای خواب راحت فقط قرص پشه کش کافی نیست. بله من دچار یک نفرین پشه ای شده ام.

بعد نوشت:

 «انتهار» غلطه و «انتحار» درسته. اما من دوست دارم انتحار را انتهار بنویسم...