یک روز صُب تا شب مث هر روز از صب تا شبش
چشمم را که باز کردم سقف را دیدم. درست مثل دیروز. و یادم هست دیروز هم مثل روز گذشته سقف سر جای خودش بود با همان اقتدار همیشگی اش. سرم را که به اطراف چرخاندم دیوارها هم سر جای خودشان بودند. عین دیروز صبح و روزهای گذشته...حتی چند سانت هم محض دلخوشی عقب جلو نرفته بودند. گیج و نامتعادل کتری را روی اجاق گذاشتم. دست و صورتم را شستم. ماگ چای و بسته بیسکوئیت را برداشتم و روبروی تلویزیون خاموش نشستم. و مثل روز قبل و روزهای قبلترش نگاهم را به تنها میخ بلاتکلیف دیوار روبرویم آویختم و همانجور خیره، آرام آرام بیسکوئیتها را جویدم و پشتبندش جرعه های چای که هنوز داغ بود و لثه ها را می سوزاند. نگاهم را از گَل میخ برداشتم. پرده های هفت پنجره ی سوئیت کوچکم را کنار زدم تا کمی نور به داخل بریزد. به دوشیزه پنلوپه (گلدان محبوبم) آب دادم و برگهایش را خیس کردم. پنجره رو به دریا را هم باز کردم تا بادی که شب قبل از روسیه شروع شده و از روی دریا گذشته به صورت جفتمان بپاشد.
خانه را حسابی جارو کشیدم. اجاق گاز و کف آشپزخانه را هم با جرم گیر شستم. وسایل خانه را هم گرد گیری کردم. توالت را هم با وایتکس برق انداختم. دیگر از ظهر گذشته بود که به خانه (تهران) تلفن کردم. کسی تلفن را جواب نمی داد.
یادم افتاد لامپ راهرو سوخته. رفتم از سوپر مارکت سر خیابان یک لامپ 100 وات خریدم و عوضش کردم. باز به خانه زنگ زدم کسی نبود. تلوزیون را روشن کردم. تکرار یکی از سریالهای ماه رمضان بود. تا آخرش دیدم. بعد زدم یک کانال دیگر آنرا هم تا آخر دیدم ولی نمی دانم چه برنامه ای بود. دیگر عصر شده بود که لباسهایم را پوشیدم. گشتی در بازار زدم و مقداری میوه و شیرینی و هله هوله خریدم و به خانه برگشتم. میوه را در یخچال گذاشتم و هله هوله ها را در کابینت چیدم. موبایلم را هم با پایم هل دادم رفت زیر قفسه کتابها. حوله ام را برداشتم و رفتم حمام. زیر دوش آب گرم ایستادم. نمیدانم چند دقیقه... شاید یکساعت...بعد ژیلت را برداشتم و صورتم را کف مالی کردم و جلوی آینه ایستادم تا ریشم را بتراشم. نمی دانم چه شد که تیغ کمی دستم رابرید. ژیلت را به دیوار حمام کوبیدم. تکه تکه شد. لیف و شامپو صابون و وسایل حمام را هم به در و دیوار کوبیدم. بعد زیر دوش نشستم...نمی دانم چند دقیقه...شاید نیم ساعت.
از حمام که بیرون آمدم با ماشین ریش تراش باقی صورتم را هم تراشیدم. بعد رفتم ساحل و کمی وقت گذراندم. پسته خوردم با باقالی...آخر شب که به خانه برگشتم یکراست به بستر رفتم تا بخوابم. یاد موبایلم افتادم. یک اس ام اس آمده بود: "سالروز تولدتان را صمیمانه تبریک می گوییم...همراه اول"
موبایل را هل دادم تا زیر قفسه کتابها برگردد. خوابیدم.
پاورقی:
من زیاد از این حرفها بلد نیستم. اما ... به سومالی کمک کنید.