ساعت 2 نیمه شب است. آمدن پاییز را جدی نگرفته بودم که با این لرزی که به جانم افتاده انگار باید باور کنم بیست و نهمین پاییز زندگی ام از راه رسیده. چراغها را که روشن میکنم نور به همه جا می ریزد. به اسباب و وسایلی که همگی در سکوت نیمه شب برای خودشان در گوشه و کنار اتاق بی حرکت و بی صدا ایستاده اند. درحالیکه خودم را لای پتو پیچیده ام به سالن پذیرایی می روم و گوشه ی کاناپه کز میکنم. یک ساعت پیش که شبکه های تلوزیون را بالا و پایین می کردم در برنامه ای که به گمانم نامش "پارک ملت" بود درباره کشته شدن یک ماده خرس و دو توله اش حرف می زدند. می گفتند که خرس مادر را کشته بودند اما توله خرسها خودشان را به جسد مادرشان می رساندند. شاید بد نباشد یک نوشیدنی داغ بنوشم. خیلی داغ.

***

همانطور پتو پیچ شده خودم را به آشپزخانه می رسانم و بدون آنکه سروصدا کنم زیر کتری را روشن می کنم. آتش اجاق زبانه می کشد و حرارت مطبوعی نوک انگشتانم را گرم می کند. دلم می خواهد همانجا کنار آتش اجاق بایستم و به شعله آبی رنگی نگاه کنم که در تاریکی آشپزخانه آنقدر دلفریب است که آدم دلش می خواهد تا خود صبح تماشایش کند. یادم می افتد که فردا صبح اول وقت باید به بانک بروم و چک ام را نقد کنم. باید قبل از باز شدن بانکها آنجا باشم چون اصلا حوصله شلوغی را ندارم. سردی سرامیک کف آشپزخانه وادارم کرد به پذیرایی بیایم و اینجا هم همینجور الکی برای خودم راه بروم. از این طرف به آنطرف، کاملا سرگردان. عین روح های نیمه شب. می گفتند توله ها را با لگد از مادرشان جدا می کردند.

***

لیوان چای را محکم در دستانم گرفته ام و فشار می دهم تا گرمایش از کف دستم به بدنم سرایت کند. یادم می افتد قند نیاورده ام. از آوردنش منصرف می شوم چون احساس میکنم بین من و قند داخل کابینت یک ابدیت فاصله است. یک ترانه قدیمی در سرم می چرخد که زمزمه اش میکنم...داشت هنوزم بره هاشو می لیسید. وقتی اومد قلبی هنوز تپش داشت، اما اونم...باران شروع شد. صدای قطره ها را که به کانال کولر می خورند می شنوم. صدای قطره ها با فاصله است. یعنی باران شدید نیست. می گفتند توله ها را که لگد می زندند جیغ می کشیدند ولی باز هم خودشان را به جسد مادرشان می رساندند.

***

چای تمام شده و من هنوز لرز دارم. نمی دانم چه مرگم شده. دلشوره هم دارم. این دومین بار است که درب ورودی خانه را کنترل میکنم که حتما قفل باشد. خدایا چقدر دلم هوای خواهر زاده ام را کرده. ای کاش امشب اینجا بود. آنوقت می خزیدم زیر پتویش و تا صبح صورتم را به لباسش می مالیدم و بو می کردم. بعد دستهای کوچکش را روی لبهایم می گذاشتم و می بوسیدم تا آرام شوم. یادم آمد امروز که به خانه بر می گشتم پل فلزی جوی آب سر کوچه را دیدم که کج شده بود. احتمالا باید پایه اش لق شده باشد. فردا بچه های محل، 8 صبح به مدرسه می روند. شاید هم هفت صبح. صبح ها جوی، پر از آب می شود. می گفتند بچه خرسها را زنده زنده شکم دریدند. اما بازهم با شکمهای دریده شده خودشان را به جسد مادرشان می رساندند.

***

ساعت 4:30 صبح است. من از کوچه می آیم. رفتم یک تکه آجر زیر پایه پل گذاشتم. برای اینکار مجبور شدم به داخل جوی آب بروم. البته آب، کم بود اما لجن کف جوی پاهایم را کثیف کرده. به دستشویی می روم و پاهایم را حسابی می شویم. دیگر لرزیدنم از سرما کاملا مشهود است. دندانهایم را روی هم فشار می دهم. به اتاق بر می گردم و یک پتوی دیگر اضافه میکنم. خودم را میبینم که زیر پتوها گم شده ام در حالی که پاهایم را در شکمم جمع کرده ام و خفه خفه اشک میریزم... 

پاورقی:

لینک