کلاسیک با ساسون کافی

دوباره بینی فیلمها، آنهم فیلمهایی که سالها از دیدنشان گذشته است، شاید اینروزها برای معدودی مثل من لذتبخش باشد. دست و پا زدن در رودخانه فیلم بینها، برای منی که چند سالی از این جریان عقب افتاده ام، بی فایده است. این شد که سنگینتر بودم اگر خودم با پای خودم از جاده اصلی مسابقه مارتن فیلم بینها جدا بشوم و در کوچه خیابانها، به شیوه خودم بدوم. و در پاسخ به فلان فیلمو دیدی، شجاعانه سکوت کنم...هرچند در این مدت نمی شد از دیدن برخی فیلمها و سریالها چشم پوشی کرد. حتی در متلاطم ترین شرایط می بایست تازه های تعدادی از کارگردانهایی که دوستشان داشتم را می دیدم. مثل واچُفسکی ها که اخیرا سریال حس هشتم آنها را طی دو روز به شکل فشرده دیدم. با اغماض از بخشی از روابط همجنس گون، که با جزئیات به آن پرداخته شده بود و بعید هم نبود که درد دلها و دغدغه های زیرپتویی و خصوصی واچفسکی ها باشد، و اینکه صد البته ارتباط برقرار نکردن با این دست موضوعات مربوط به سلایق شخصی ام است، باید بگویم سازه اصلی سریال کاملا قرص و محکم بود. شخصیت پردازیها، موضوع محوری خط داستان که از علایق متافیزیکی واچفسکی ها است، و تکنیکهای تدوین و تصویر برداری های جداگانه آن تحسین برانگیز بود. بیش از هر چیز دیگر، اهمیت مسئله ای به نام " رابطه" و به نمایش درآمدن بخشهای انسانی شخصیتها، آنهم لابلای تبهکاری ها یا غیر متعارف بودنهایشان است که بیننده را به قضاوت نکردن وا می دارد و سریال را لذتبخش می کند. همچنین، مفهومی که شاید کارگردانهای این سریال مستقیما به آن اشاره دارند موضوعی به نام "وحدت درونی" بین انسانها است که توجه مخاطبی که در طبقه بندی کمی خاص بگنجد را به خود جلب می کند. سریال گامی عمیقتر از مشابه های خود برداشته و قصد ندارد فضا را یک تعلیق بی پایه متافیزیکی جلوه بدهد و یا بار خیالی بودن آن، اهمیت مابقی رخدادهای ساده و طبیعی، و چالشهای ملموس انسانی را متاثر از خود کند. اگر نخواهم به ابعاد معنایی و استعاری این سریال که به عقیده خودم عمیق و درونی هستند و ممکن است اصلا هم عمیق و درونی نباشند نپردازم، نمی توانم در برابر تمایلم برای نوشتن از شخصیت سیاه پوست این سریال خودداری کنم. شخصیت ساده، مهربان و در ابتدای سریال بسیار ترسو. شاهکار داستان زندگی این پسر، شیوه رویارویی با ترسهایش است. دیدن صحنه هایی که او با شجاعتی طنز گونه که از ریشه های علاقه طبقه اجتماعی اش به شخصیت فرانکی به عنوان "ناجی" است سرحالم می آورد. ایستادن او در برابرترسها و تهدیدها، درست مثل یک آمپول تقویتی در من اثر می کند. او و همه هم طبقه هایش شجاعت را از قهرمان بیرونی خود یعنی فرانکی می طلبند. در حالی که در نهایت زنی کره ای از دروازه های "درونش" او را به یک فرانکی حقیقی مبدل می کند. صادقانه ایستادن و مبارزه کردن. رویارویی با ترسها. و دستهای خالی که مجهزترین دستها خواهند بود.
داشتم می گفتم، به لطف اندک دوستانی که برایم باقی مانده گالری ها را سر میزنم و هنوز از دیدن تابلو جکسون پولاک در موزه هنرهای معاصر سر در نمی آورم اما همچنان چانه ام را می مالم و بعد از نگاه کردنش کمی سرم را عقب می دهم و می گویم" آو" ... و بعد درباره قیمتش از مرتضی می پرسم. زیرا هیجان صحبت درباره قیمت تابلو برایم از تماشایش به مراتب بیشتر است. پس از نطق مختصر مرتضی از هنگفت بودن و منحصر به فرد بودن تابلو به این فکر می کنم چرا کسی به آثار خام من اهمیتی نمی دهد. حتی برای چاپ روی یک کارت پستال هم کسی جدیشان نمی گیرد. یعنی انبوهی از آدمها که به موزه هنرهای معاصر می روند یکبار هم نمی پرسند این تابلوهای نامتناجنس (طنین این واژه را می پسندم) چه می خواهند بگویند. اما اگر کار خودت را به آنها نشان بدهی اولین سوال این است که این اعوجاج مایوس کننده ای که کشیده ای چه می خواهد بگوید؟ این اصلا منصفانه نیست. اگر یک میلیونم پولاک آثارم را بخرند می توانم برای درآوردن پول چای سیگارم غصه نخورم و احساس پوچی، ورشکستگی، یاس و ناتوانی از به ثمر رساندن بیزینس های ذهنی نکنم. طرح های من برای چاپ روی تیشرتهای سپید، روی ماگها، کارت پستالها، جلد کتابها، آلبومهای موسیقی، و گالری های درجه سوم اروپایی بسیار مناسب است. و شاید بزرگترین اتهام وارده به تصویرسازی هایم فقدان رنگ است. و این موضوع باعث می شود کارهای تمام شده ام را دیگران نیمه کاره تصور کنند. و بپرسند کی تمامش می کنی؟ و من سکوت می کنم. و به کاری که هفته ها است تمام شده خیره می مانم.
علاوه بر اینها در روزهای تعطیل به سینمای پاساژ کوروش می رویم. پاساژ کوروش، در روزهای تعطیل به لحاظ معاشرت با آدمها و اینکه احساس کنی تو نیز جزو تعداد متنابهی آدم هستی که بی جهت یا باجهت به اطراف می روند، ساختمان درخور توجهی است. پله برقی هایی که تا ابدیت بالا می روند و مغازه ها و رستورانها و کافه ها و صداها... موسیقی های ماشینی و مکانیکی با طنین نامفهوم و خفه شان که اضطراب و حس عقب افتادگی و گمگشتگی از سیر تعالی بشری را در انسان زنده می کند، از دستگاه هایی پر از لامپهای رنگی، وسط یک شهربازی کوچک به گوش می رسد. آدمهایی که روی میزهای کافه طورها (به اصطلاح مرتضی که ته همه چیز یک"طور" اضافه می کند) نشسته اند و نمی توانند در برابر وسوسه نگاه نکردن به آدمهای دیگر تاب بیاورند. صندوق داران و فروشندگان فست فود که دخترکانی از دنیای جدیدی هستند که آنرا نمی شناسم و ناامید از شناختش هستم تو را وادار می کنند علی رغم اشتهایت، یک سالاد یا ظرف سیب زمینی بیشتربخری. و محلی برای سیگار کشیدن در گوشه پاساژ که معماران آن سازه عظیم برای سیگاری ها خست به خرج دادند که محصولش یک فضای کوچک با 4 صندلی دو نفره است. بی انصافی است اگر مراتب سپاسگذاری ام را از متولیان توالتهای لوکس و تمیز پاساژ کوروش اعلام نکنم. نمی دانم اما باید بالاخره در جایی از دنیا ضرب المثلی باشد که بگوید ساختمان باکلاس را از توالتهایش بشناس.
فیلمهای سینما تجربه مثل، 360درجه، بازهم سیب داری، اعترافات ذهن خطرناک من، احتمال باران اسیدی و... فیلمهای خوبی هستند. فیلمهایی که در بدترین فرض ممکن، لااقل از تماشای آن بیش از آستانه تحمل ات خسته و کسل نمی شوی و شاید ذائقه تازه ای برای فراری های سینمای فرهادی زده باشند.
شاید روزها و شبهایی را تجربه می کنم که فصل تازه ای برای زندگی ام است. زندگی که گذشته اش طعنه می زند به داستانهای هزار و یک شب، بس که ماجرا و ماجراجویی داشته است. خوردن همبرگرهای هاکوپ در آخر شبهای سرد پاییز، وقتی مثل پلیسهای آمریکایی داخل ماشین به همبرگر گاز می زنی و قوطی کوکا را روی داشبرد می گذاری. پرسه زدنهای شبانه در پارکها و بالا دادن یقه های پالتو ات و زمزمه کردن اینکه سرد شده ها نه؟ و دقیقا ندانی این سوال را از چکسی پرسیده ای. رانندگی در اتوبانهایی که هیچ فرقی نمی کند اشباع از ترافیک باشند یا نه. چون تو دنیای خودت را در اتومبیلت ساخته ای و برای رفتن به جایی حرص نمی زنی و یا از نرسیدن به جایی درد نمی کشی. شاید تعداد زیادی از این صحنه ها را بشود در فیلمهای کلاسیک پیدا کرد. و شاید میل ام برای دیدن همفری بوگارتی که شلوار پر از ساسونش را تا زیر بغل بالا می کشد و با دیدن زنهای سیاه و سپید زیبایی که برای مردی با سر بزرگ و قدی نه چندان بلند و دستهایی کوتاه که مدام سیگار می کشد مایوس نمی شوم و می توانم منتظر بمانم تا سکانسهای بارندگی و اتومبیل رانی و خیابان گردی هایی به سبک کلاسیک را در فیلم ببینم.
لاکردار عزیز، همه این چیزهای پیش پا افتاده، اگر طعمش را مزه مزه کنی، یعنی یاد بگیری که چطور مزه مزه کنی، آرام آرام تو را به عمق خواهند برد. شاید باید سالها می گذشت تا بفهمی که اعماق در پس سطوحند. باید از سطح به عمق استحاله شد آنهم با اکسیر هوشیاری. وگرنه با حاشا کردن سطوح، هیچ عمقی آشکار نخواهد شد.