سر و کله آنفولانزا پیدا شده. هر روز قدم به قدم  نزدیکتر می شود. از کرمان شروع به حرکت کرد و آرام آرام گسترش پیدا کرد و نقشه ایران را درنوردید و حالا تا پشت درهای اتاق من رسیده و آن بیرون قصد دارد هر طور که شده موجودیت شکننده مرا تصرف کند. این یک تهدید آشکار برای مبارزه است. صدای سرفه همه جا هست. همه دستگیره ها مشکوکند. آنها همه جا هستند. از هر روزنه ای نفوذ می کنند...

برای این مبارزه در اینترنت چیزهایی درباره لیمو و عسل نوشته. لیمو و عسل نمی تواند دربرابر این هجوم قدرتمند و بی رحم کاری کند. امروز پدرم را به مطب پزشک خانوادگی مان بردم. او که دکتر قابلی است و شعور دارد و می فهمد با نیمی از قرص سرماخوردگی بزرگسالان عبیدی هیچ انسانی در برابر آنفولانزا دوام نمی آورد، حجم زیادی آمپول زد. وقتی پدرم کنارم نشسته بود و بی حال بود گفتم خواهش میکنم مراقب باشید به من منتقل نکنید. گفت من چطور میتونم به تو منتقل کنم در حالی که چیزیم نیست؟

گفتم کار خاصی لازم نیست فقط خواهش میکنم برای مدتی مخفیانه به اتاق من برای خاموش کردن مودم نروید. پدرم فوبیای آسیب امواج الکترومغناطیسی دارد. برای همین از هر فرصتی استفاده می کند تا در غیاب من مودم را خاموش کند. همین دیشب که به اتاقم رفتم دیدم باز هم مودم را خاموش کرده به انضمام اینکه دو شاخه مودم را هم بیرون کشیده. پریز پشت کمد است و برای متصل کردنش مجبوری خم بشوی و زیر میز تحریر بروی و بعد دستت را از یک شکاف خیلی باریک رد کنی و با حوصله و کمک دو انگشت اشاره و میانی، دوشاخه را که روی زمین افتاده برداری. اینکار باید خیلی با حوصله انجام شود چون انگشتها شروع به لرزش می کنند و مدام دوشاخه زمین می افتد. اگر اینکار را سریع انجام ندهی حالت چمباتمه زدنت زیر میز مانع می شود که ریه هایت بتوانند حجم مناسبی از هوا را در خود جای بدهند و کمی بعد به هن هن می افتی و عرق می کنی و جهانبینی ات عوض می شود یعنی تبدیل به موجودی می شوی که از ساختار هستی ناراضی و عصبی است و تمرکز و دقتش را از دست داده. اما اگر موفق به بلند کردن دو شاخه بشوی مشکل دوم آغاز می شود. تو نمی توانی جای سوراخهای پریز را تشخیص بدهی. پس تلاشت را با سُر دادن شاخکها روی پریز شروع می کنی. اگر خیلی خوش شانس باشی و شاخکها در چاله های پریز بیافتند باید با مشکل سوم دست و پنجه نرم کنی. یعنی فشار دادن. انگشتها در این وضعیت نیرو و توان اولیه خود را از دست داده اند و تو دیگر رمق فشار دادن نداری. اگر هم برای تجدید قوا لحظه ای تعلل کنی دوشاخه روی زمین می افتد و حالا همه مراحل باید دوباره تکرار شوند. در مرحله آخربهتر است تمام تمرکز خودت را بکار بگیری و با یک فریاد همه نیرویت را به انگشتانت منتقل کنی. نباید فراموش کرد که باید فقط یکبار زور بزنی. بار دومی وجود ندارد. هرگز.

نمی دانم چرا پدرم به تازگی مودم را از پریز بیرون می کشد. شاید این احتمال را می دهد مودمها مثل یک هوش مصنوعی تکامل پیدا کنند و خودبخود روشن بشوند و امواج خود را برای نابودی نوع بشر ارسال کنند.

پدرم هرجا که میهمانی می رویم مودم میزبان را خاموش میکند. تصور کنید میهمان مشغول صحبت درخصوص یک مسئله سیاسی یا اقتصادی است. حین صحبت کردن بلند می شود و همینطور در حال توضیح دادن می رود سراغ مودم میزبان و آنرا خاموش می کند و دوباره سر جایش بر می گردد و گفتگو همینطور ادامه پیدا می کند و آنطرف سالن نوجوانهای فامیل که با هم مشغول ور رفتن به موبایلها و تبلتهایشان هستند همگی هاج و واج به هم زل می زنند. البته اگر رودربایستی داشته باشد آنقدر در خصوص زیان امواج می گوید که صاحبخانه یک کلاه آلومینیومی روی سرش بگذارد و از کمر به پایینش را هم با فویل بپوشاند و مودم را خاموش کند. البته او درخصوص امواج دیگر نیز حساس است. برای همین مایکروفر را به یک قفسه کوچک برای نگهداری تخمه و چیپس و شکلات تبدیل کرده. از موبایل هم به ندرت استفاده می کند. چندین بار دیده ام به آنتن های مراکز مخابرات و ایستگاه های رادیویی به شکل خاصی نگاه می کند. می شود حدس زد به چه فکر می کند. نابودی سر منشاء.

پلاستیک حاوی انبوهی از قرص و آمپول را کمی جابجا کرد و گفت منکه چیزیم نیست. حساسیته.

چشمانش خسته بود و صدایش خشدار بود و رمقی نداشت. از خودم خنده ام گرفت که چقدر خودخواهم. اشکال ندارد اگر هم منتقل کردی فدای سرت. اصلا خودم مودمم را خاموش می کنم که زودتر سرحال بشوی. تو مودمم را خاموش نکنی چکسی مودمم را خاموش کند مرد؟

***

شب گذشته چیزی را دیدم که قرار بود تئاتر باشد. محرکی که باعث شد چنین فاجعه ای را به تماشا بنشینم این بود که بخشی از نمایشنامه را مرتضی نوشته بود و این موضوعی نبود که بشود به راحتی از آن گذشت. در هر صورت در دنیای رفاقت نمی شود به راحتی از این مسائل عبور کرد. رفیقت گاهی مثل بچه ات می شود که می خواهی ببینی در گروه سرود مدرسه چطور می درخشد. البته نحوه اجرای این تئاتر، که از نامیدن نام تئاتر درباره اش اکراه دارم زیرا بیشتر شبیه یک مونولوگ گویی به همراه یک سه تار نوازی بیهوده و سطح پایین بود، هیچ ارتباطی با شخص مرتضی نداشت. او فقط سالها پیش متنی نوشته بود که اینروزها کارگردان شناخته شده و با سابقه ای تصمیم گرفته بود آنرا به چنین مخلوق معیوبی مبدل کند. متنی که خود مرتضی معتقد است قابلیت اجرا نداشت و می بایست درباره اش توضیح داده می شد. اما درباره بخشی که او نوشته بود باید بگویم از طنین و واژه های متناسب و شعرگونه ای برخوردار بود. و دیگر حسن این فاجعه هنری توانایی بازیگر مرد در حفظ کردن  حجم عظیمی از مونولوگهای براهنی گون بود. خب مخاطبین تئاتر آنقدر بلند نظر هستند که به جای پرتاب گوجه یا نق زدن تمام قد بایستند و تشویق کنند وعکاسی کنند، اما نمی شد کتمان کرد ممکن بود هر لحظه در حین نمایش مخاطب خوابش ببرد و سکوهای نامناسب و فرسوده خانه نمایش توانست کمکی برای بیدار نگاه داشتن مخاطب باشد. بعدشم اینکه پس از پایان تئاتر خوشحال بودم از اینکه دوستی مثل مرتضی دارم. که وقتی خوشحال است، من خوشحالم. تو نمایشنامه ننویسی چکسی نمایشنامه بنویسد مرد؟

***

شاید سر جمع در زندگی ام دو یا سه فیلم هندی را کامل دیده باشم که آنهم بر می گردد به کودکی ام. آنوقتها که شعله و دیسکو دانس آمده بود. به تازگی فیلم pk را دیدم. این فیلم موفق شد اشک من را در بیاورد و باعث بشود هر کس را که می بینم توصیه اش کنم به دیدن pk. فیلم همان ساختار خزعبل هندی را دارد اما اینبار به موضوعی می پردازد که شاید با هیچ زبانی به غیر از سادگی  ساختارهندی اینقدر تاثیر گذار نمی شد.

Ex machina  فیلمی بود که روزها مرا به فکر واداشت. به عنوان فیلم اول یک کارگردان اثری فوق العاده بود. و به موضوعی خیلی عمیقتر و مهمتر از پوسته سطحی خود می پرداخت.

و همینطور فیلم caramel که باعث شد یکی از بزرگترین آرزوهایم که زندگی در سواحل مدیترانه و لبنان بود را فراموش کنم و دیگر رغبتی برای تحقق این آرزو نداشته باشم.