تو را به یاد می اندازم، روزی را که گفتم دلم نزد توست.

عکس زنهای هندی را می خریدیم. من زیر فرش قایم می کردم. موبایل و لب تاب که نبود. ساعتها، پنهانی،  جزء به جزء منگوله ها و آویزهای طلایی را نگاه می کردیم. ظهرهای تابستان، غروبهای پاییز و شبهای زمستان. تاجهای طلایی، دستبندهای ضخیم با نگینهای سرخ و کبود. گردن آویزهای شلوغ با ریسه هایی که در هم پیچیده بودند. گوشواره های حلقه ای بزرگ و خالهای سرخ میان دو ابرو. پشت اتوبوسها و مینی بوس ها عکس زنهایی بود با عینک دودی و کلاه وسترن و لبخندهای لوند و چشمکهایی که از پشت عینک می زدند و لنگر کشی و قلبهای سرخ. پوسترهای مقوایی با کاغذهای نامرغوب و کیفیتهای پایین را هم آدمهایی با کاپیشن خلبانی زیتونی رنگ یا کاپیشن چرم کوتاه پایین کش دار با شلوار شش جیب می فروختند. سبیل هم رد خور نداشت. عکس هنرپیشه های خارجی با موهای بیگودی پیچیده یا کلاه گیسهای طلایی و شرابی. آنوقتها که سکه 20 ریالی بود به اندازه کف دست. می انداختیم داخل تلفن عمومی داخل کیوسک زرد رنگ شیشه شکسته و صدای سقوط سکه. تق، چیکیلیک. تق. این یعنی سکه جانرفته. پس دسته کنار باکس غول آسای خاکستری رنگ تلفن عمومی را می کشیدی و سکه ات از یک دریچه کوچک بیرون می آمد  و این شانس را داشتی دوباره امتحان کنی. اگر سکه ات را نمی خورد صدا می داد تق، چیکیلیک. بوووووووووووووووووق. باید شماره بگیری. ت ت ت ت – ت ت ت – ت ت ت ت ت ت- ت ت ت ت- ت ت- ت- ت ت ت ت – ت ت ت . یک تق خیلی ظریف که نشان می داد ارتباط برقرار شده و بووووق. بووووق. بی تردید بیش از دوبار زنگ می خورد. این یک قانون نا نوشته بود. باید صبر می کردی کمتر از دو بوق نشود. نوعی بی کلاسی بود تلفت را زود برداری. اگر هم کنار تلفن بودی کمی صبر می کردی چند زنگ بخورد که آنطرف بیش از دو بوق به گوش برسد.

سلام

سلام

دلم نزد توست

البته دقیقا همین را نمی گفتیم. اما مضمونش این بود. چیزی شبیه به این بود. نمی گفتیم جیگرتو هانی. هانی را نمی دانستیم چیست. اگر کسی می گفت هانی گمان می کردیم درباره مارک شکلات یا آدماس خارجی چیزی حرف می زند. اصلا چیزی نمی گفتیم. پشت گوشی لبخند می زدیم. فکر می کردیم طرف می بیند که لبخند می زنیم. بدون اینکه بگوییم می دانستیم لبخند می زنیم. سلفی بگیر الان نشونم بده نبود. ما خیال می کردیم. خیالی مثل بادبادک حصیریه روزنامه ای با منگوله هایی که با سریش به هم چسبیده بودند و تا خال آسمان نقطه می شدند و می رقصیدند. ما بچه های خیال بودیم. آخ که چقدر می خواهم تو را بیاد بیاندازم که روزی گفتم دلم نزد توست.