骑驴找马

یکبار در اولین گردنه ی هیمالیا، در راه یک معبد صعب العبور، وقتی سوار یک خر پیر اما قوی بودم و به دنبال شِرپا حرکت می کردم، یک پیرمرد چینی که به گمانم صد و خرده ای سال داشت، روی تخت سنگی در حال مراقبه بهم گفت: 骑驴找马
بعد از آن دیگر هیچ وقت در زندگی ام پیش نیامد که کسی بهم بگوید:骑驴找马 وشاید سالها طول کشید که بفهمم آن پیرمرد خردمند فرسوده چه چیزی را می خواست به من بگوید. آنروزها موفق شدم به معبد ببرخفته بروم و به سلامت برگردم اما تنها حاصل سفرم همان جمله پیرمرد بود. گاهی باخودم فکر میکنم باید بعد از ملاقات پیرمرد سر خر را کج می کردم و بر می گشتم.
***
تقدیر برای من رئیس بودن را مقدر کرده بود. رئیسی که سلطنتش خیلی زود از هم می پاشد. وقتی تقدیر چیزی را برایت نوشته باشد به خواستن و نخواستن تو نگاه نمی کند. تو را همیشه در آن موقعیت خواهد گذاشت. بچگی، مدتی در خانه های سازمانی زندگی می کردیم. من رئیس و رهبر همه بچه های بلوکمان بودم. هیچ انتخاباتی برگذار نشد. هیچ ویژگی فیزیکی برتری که نداشتم، شاید لاغرتر و نحیفتر از بقیه به نظر می رسیدم. من رهبری مغرور با صورتی مظلوم و گاهی سنگی بودم که به مرزهای سرزمین خودش قانع نبود و مدام به بلوکهای دیگر اعلام جنگ می داد و یا در صدد به دست آوردن دخترهای زیبای همسایه بود. در یکی از نبردهای سخت، پیشانی سعید، نزدیکترین دوستم با سگک کربند شکست. و من عصر آنروز برای انتقام با رهبر بلوک مجاور دوئل کردم. خوب به خاطر دارم که با مشت صورتش را له کردم. فاطمه خانم، مادرش آمد در خانه مان. مادرها مدام در خانه ما بودند با شکوه های مختلف. یکبار بطول خانم آمد در خانه مان که بگوید به حمید پسرش وعده داده ام درجه سرهنگ تمام بدهم اما نداده ام. واقعا بطول خانم شکوه اش این بود. و در برابر خنده های مادرم که اینها بچه اند اصلا زیر بار نمی رفت. خب حمید شایستگی اش را برای سرهنگ تمامی اثبات نکرده بود. آنوقتها جنگ ایران و عراق بود و من یک لباس خلبانی داشتم که روی سینه اش عکس یک ببر بود. بابت دوئل آن روز مدتها از بازی با بچه ها محروم شدم و در خانه مارکوپلو می دیدم. کمی بعد از آنجا رفتیم. در یک عصر زمستانی. سعید برای بدرقه نیامد. مادرش گفت در اتاقش گریه می کند. اگر می ماندیم نشان سرهنگ تمامی افتخاری را از سعید پس می گرفتم. سرهنگ های من نباید گریه می کردند.
همیشه در مدرسه انتخاب اول برای مبصری بودم. نه درسم خوب بود، نه گنده بودم و نه چیزمال بودم و نه هیچ ویژگی خاص دیگری داشتم. تقدیر مرا انتخاب می کرد و تقدیر هم خیلی زود به این ریاست پایان می داد. در طول ریاستم کسی را لو نمی دادم. اما همان لحظه دهن کسی را که از قوانینم تخطی می کرد سرویس می کردم. آنوقتها مدرسه ها تخته سیاه و گچ داشتند. تخته پاکن ها تکه های موکتی بود که با میخ به یک تکه چوب وصل می کردند. تخته پاک کن را توی سر باقرزاده که در کلاس پنجم ابتدایی دچار بلوغ زودرس بود و ریش و سبیل داشت و روی نیمکتش پر از صور قبیحه بود کوبیدم. چون وقتی او شلوغ می کرد دیگران هم شلوغ می کردند. ابعاد باقرزاده چهار برابر من بود. همه پودر گچهای تخته پاک کن روی سرش ریخت. ریش و سبیل تُنک اش کاملا سفید شد. کلاس شلوغ ما 15 دقیقه در سکوت مطلق بود و آن حجم غول آسا هیچ حرکت تلافی جویانه ای انجام نداد و دیگر جیک نزد. سکوت شک برانگیز کلاس باعث شد ناظم کنجکاوی کند و سمیعی که قاری قرآن صبح گاهی بود، به ناظم راپورت داد. ناظم با شلنگ زد کف دستم و از ریاست خلعم کرد. انگشت شست دست راستم در رفت. و هنوز که هنوز است کمی انحراف دارد.
در سربازی، آنهم دوران آموزشی، خیلی زود بدون هیچ شایستگی قانونمندانه ای ارشد گروهان شدم. باند اصفهانی ها، دارو دسته خوزستانی ها و برادران قزوینی، همگی از باندهای مخوفی بودند که دو ماه آموزشی قاچاق سیگار، تریاک، گراس و خوراکی های کمیاب می کردند. من در یکی از سخت ترین دوره های آموزشی، در گروهانی بودم که از قدیم نامش را گروهان وحشت گذاشته بودند. مدیریت این باندهای مافیایی کار ساده ای نبود. آنهم درسخت گیر ترین گروهان، و فاسدترین آنها. مذاکرات من با سران دارو دسته ها شروع شد و طی توافقنامه ای پنهانی آنها انتخاب مرا تایید کردند. من هم مزایایی برای حمایتشان قائل بودم مثل اینکه در راه حرکت گروهان به سوی نماز خانه غیب شدنشان را ندیده می گرفتم. به هر حال من که خدا نبودم آنها را بابت جیم شدنشان ملامت کنم. آنها فرصت کوتاهی می خواستند که سیگار و تریاک و گراس بکشند. از آنطرف ضعفا را به کارهای سخت وادار نمی کردم. و فقرا را با کمپوتهای آناناسی که از دار و دسته خوزستانی ها می گرفتم تقویت می کردم. حتی یادم است مرخصی که با رشوه به آجودان فرمانده خریده بودم را دادم به سربازی که بچه دار شده بود. من رئیس خوبی بودم تا اینکه دوران تعطیلات عید اعلام کردم به جای یک هفته مرخصی دو هفته به پادگان نرویم و اگر همه با هم باشیم مجازاتمان سخت نخواهد بود. روز بعد از سیزده به در وقتی آخرین نفر به پادگان برگشتم دیدم مراسم باشکوهی برای مجازاتم در نظر گرفته اند. برای شخص من! سخت ترین غروب زندگی یک سربازغروب پادگانی یخ زده است در سرما و غربت تبریز که وادارش کنند بعد از صد تا بشین پاشو، با پاهایی که دیگر حسشان نمی کند و چانه ای که از سرما می لرزد، جلوی یک گردان اتل متل توتوله را با صدای بلند بخواند. در آن غروب هیچ کس به آواز لرزان من نخندید به جز شیخانلو که مسئول گرفتن و پخش غذا بود. چون یک روز به برادران قزوینی گفتم بابت اینکه در تقسیم غذا سهم مرا چربتر نمی ریزد به شیوه خودشان تنبیه اش کنند.
به جز یکی دو مورد که در شغلم مجبور بودم آدم دیگران باشم و وقتم را به آنها بفروشم، در باقی کارها رئیس بودم. یک رئیس مقدر شده. یا اگر رئیس نبودم موقعیتم یک رئیس بی سند بود. یعنی کسی که حرف او را می خوانند و در نهایت حکم او اجرا خواهد شد یا همه چیز دست به دست هم می داد تا او نظر آخر را بدهد. من شماره دو بودن را دوست نداشتم. اما برای شمار یک بودن هرگز مبارزه ای نکردم. نقشه ای نکشیدم و موذی گری نکردم. من رئیس کاملا بی بند و باری بودم که بد هیچ کس را نمی خواست. و به جز مواردی که باید یادآوری می کردم رئیس کیه در باقی موارد دیگران را در خوشی ام شریک می کردم.
همه چیز این دنیای نکبتی قلابی است. خنده هایش و گریه هایش. انگار کسی با ما شوخی می کند. به مرتضی می گفتم می خواهم کتابی بنویسم که به چاپ صدم برسد. می خواهم جولون* بدم. می خواهم یک کتاب بنویسم به نیت جولون دادن. می خواهم فخر بفروشم. مرتضی هم شروع کرد به آوردن ادله عقلانی و سلسله مراتبی و همه ماجرا را از جنبه های انسانی بررسی کرد که نباید هدف جولون دادن باشد و از این حرفهای کسل کننده ای که بیش از مرتضی خودم به آنها پایبندم. من هم گفتم چه اشکالی دارد آدم با خودش شوخی کند؟ همه زندگی یک شوخی بزرگ است. چرا خودت با خودت شوخی نکنی؟ مُردیم از بس شوخی را جدی گرفتیم.
پی ام اس:
جولون = جولان
骑驴找马 qi lu zhaoma
در حالیکه سوار بر خرت هستی به اسب هم نگاهی بینداز
مفهوم: ( در جستجوی کار) به داشتۀ خود قانع بودن و سپس به دنبال شرایط بهتر بودن