حرفهایم که تمام شد، سارا با آن قد بلند و طرز راه رفتن همیشگی اش که حس میکنی یکی از این مدلهای کانال فشن تی وی است که روی استیج راه می روند، بدون هیچ حرفی رفت پشت کانتر آشپزخانه و شروع کرد به خرد کردن کاهو و باقی مزخرفاتی که در سالاد می ریزد. با فشار کارد روی سبزیجات، صدای خرت خرتی شبیه جویده شدن سیب زمینی زیر آرواره های یک گاو بی تفاوت می آمد.

رفتم توی بالکن سیگار بکشم. همه محوطه پایین ساختمانِ برج، یک ماکت مینیاتوری سر راه مورچه ها بود. تف کردم پایین. پخش شد. ذراتش را باد برد.

زیاد پول به باد داده ام. البته کمتر از آنقدر که باد برایم آورده. بعضی ها می گویند خوش شانسی واقعی یعنی از یک رحم پولدار به جهان بیایی. اما خطر این دست خوش شانسی ها در این است که وقتی پولت را بالا می کشند، دنیا برایت تمام نمی شود. هرکاری بکنی که تمام بشود نمی شود. شاید خودت آرزو کنی زودتر دنیا تمام شود که هیجان لحظات پایان، حالت را بهتر کند. روانشناسم می گوید مریضی. منم گفتم خودت مریضی مادر به خطا.

پول قابل توجهی را ازم بالا کشیده اند. مرد چاق تهوع آوری که در بالای شهر دفتر دستکی بهم زده بود اعتمادم را برای سرمایه گذاری در یک پروژه شهرک سازی جلب کرد. در عرض بیست و چهار ساعت، تمام آن تشکیلات را جمع کرد و با کارمندهای خوش فُرمی که داشت زد به چاک. باعث و بانی آشنایی ام با او بردارعوضی همین سارا است که الان پشت کانتر ایستاده و مرا به اندازه کلم بروکلی سالادش حساب نمی کند. بعد از این بدشانسی، مایل بودم لااقل برای سارا کمی ترحم انگیز به نظر برسم. دلم برای ترحم لک زده. حتی ترحم خودم به خودم.

صبح، در اداره پلیس، رکب خورده هایی مثل من سرو صدا می کردند. حوصله لولیدن، لای جمعیت عصبانی را نداشتم. این شد که به وکیل خانوادگی زنگ زدم و گفتم بدون آنکه مادربزرگم بفهمد ماجرا را پیگیری کند و حق الوکاله اش را تخس کند بین همه خرده پولهای مفتی که بابت کارهای حقوقی از پیرزن بیچاره تلکه می کند. آن خپل حرامزادة شارلاتانی که من دیده بودم به این راحتی ها گیر نمی افتاد. مگر اینکه در روزنامه عکسش را چاپ کنند و امید داشته باشند که از اندازه اش شناسایی بشود. تشخیص کسی که وقتی روی صندلی عقب یک ماشین شاسی بلند می نشیند، کف ماشین به اندازه یک هیوندای فرمولِ یک به زمین نزدیک می شود، کار سختی نیست.

برگشتم داخل و پرسیدم: «چیزی نمی خوای بگی؟ برادرت بود که منو به این لندهور معرفی کرد.»

نگاهی به اطرافم انداخت که نفهمیدم چشم غره بود یا کنجکاوی برای اینکه بفهمد منبع صدایی که به گوشش خورده از کجاست. پشت میز نشستم و منتظر شدم سالادش را بیاورد تا با هم بخوریم. یک چنگال برداشت و فرو کرد در ظرف بزرگ سالادی که هنوز روی کانتر بود و شروع کرد به جویدن و چشم از من بر نداشت. همینطور که فکش تکه های سبزیجات را له می کرد مرا تماشا می کرد. در آن جمجمه ظریف زنانه اش داشت تصمیمهایی می گرفت. در هر حال نگاهی نبود که منتظر باشم در امتدادش چیزی بگوید. این نگاه را فقط وقتهایی که بچه بودم از مادرم داشتم. روزهایی که دیگر جیغ و تهدیدها و وعده ها اثری نداشت چون به هر حال آتشم را می سوزاندم. آنوقتها مادرم، همانطور که به خرده کاری های خانه می رسید به من نگاه می کرد. درست همین نگاه را. نگاهی که تو را به رسمیت نمی شناسد و در جستجوی راه حلی برای روشن شدن تکلیفی اساسی با توست.

سارا هم تکلیفش را روشن کرد. سالادش را نصفه نیمه رها کرد. دوتا چمدان پر کرد و رفت. حرفی هم نزد. منم چیزی نگفتم. گه تو گور پدرش. کسی که واقعا بخواهد برود بی حرف می رود. کسی که حرف میزند امید دارد که نگذاری برود. ظرف سالاد را برداشتم و به بالکن رفتم. چنگال را در سالاد فرو کردم و در دهانم گذاشتم. بی طعم. سرد و لزج. تف کردم پایین و به جز تکه های هویج، باقی اش را باد با خودش پخش و پلا کرد. منتظر شدم تا ماشین سارا از زیر ساختمان بیرون بیاید برود لابلای همه ی ماشینهایی که در خیابان بودند. آرام از زیر ساختمان بیرون آمد. با همان نیم کلاژ های ناشیانه. ظرف سالاد را پایین انداختم. جلوی ماشین متلاشی شد. و پشتبندش باران سبزیجات روی ماشین اش بارید. پیاده شد و بالا را نگاه کرد. دست تکان دادم. سوار شد. کلاژ را زود بالا می آورد و ماشین می پرید. این از عصبانت بود نه ناشی بودن. نمی دانم چرا باران از ابرها سالم به زمین می رسد و تف من پودر می شود... (بخشی از یک داستان) اگر مایل بودید در یک کامنت _با تمام ظرفیت تعداد کلمات_ این داستان را به موقعیت پایان برسانید. به پایان بندی برگزیده داستان برنده مسابقه داستان نویسی صادق هدایت را که سالها پیش برنده شدم هدیه خواهم داد.

 

 پ.ن

بزودی کارگاه مجازی داستان نویسی قلم پر را احداث خواهم کرد. جلسات کارگاه در قالب فایلهای صوتی ارائه و در محیط وبلاگ کارگاه به آدرس www.qalamparstory.blogfa.com   با هم تمرین نوشتن خواهیم کرد. در صورت تمایل به شرکت در این کارگاه به ایمیل qalampar@gmail.com درخواست ارسال فرمایید. پس از بررسی تعداد علاقه مندان و رسیدن به حد نصاب، طی ایمیلی شرایط ثبت نام و جزئیات کارگاه اعلام خواهد شد. 

توضیحات تکمیلی: کلاسها بعد از ماه رمضان برگزار خواهد شد. هفته آخر ماه رمضان به درخواست دهندگان ایمیلی با شرح جزئیات دقیق، ارسال خواهد شد که می توانند با توجه به شرایط ذکر شده در توضیحات، انتخاب نهایی را نسبت به شرکت در دوره داشته باشند. برای ثبت نام تنها داشتن یک ایمیل کفایت میکند. ابدا نیازی به اعلام حتی جنسیت متقاضی یا سن و سال یا هیچ اطلاعات دیگری نخواهد بود. و در پایان دوره داستانهای منتخب اعضا، در وبلاگ گارگاه برای مطالعه عموم گذاشته خواهد شد.