در لابیِ سینما منتظر نشسته بودیم فیلم شروع بشود. مرتضی مثل همیشه سرش در موبایل بود و صفحه چک می‌کرد. او حوصله اطراف را ندارد برای همین همه‌چیز را از داخل موبایل چک می‌کند. صفحه‌های خبری، ورزشی، اجتماعی و ...

من هم مردمی که منتظر نشسته بودند را نگاه می‌کردم. اول متوجه نشدم. بعداً متوجه شدم. این را که هیچ‌کس راحت نیست. نگاه‌های معذب و سریع به همه‌جا. بدن‌های بی‌قراری که بخش‌های مختلف آن وول می‌خورد. اخم‌ها و جدیت‌های بی­ دلیل. بالا دادن چانه و حرکت‌های چرخشیِ گردن به نشانه اینکه من بسیار بی‌حوصله‌ام و ضمناً حواسم نیست. پناه بردن به کنج‌ها و گوشه‌ی ستون‌ها. وررفتن با بخش‌هایی از لباس یا فیکس کردن مداوم گوشه‌های مقنعه و روسری. انداختن همه وزن روی یک پا و زدن نوک کفش آن‌یکی پا به زمین. سرفه‌های مصنوعی. خنده‌های اغراق‌شده. بلند حرف زدن‌های عامدانه که یعنی من کول هستم. بازی کردن و توجه کردن‌های غیرضروری به دم‌دستی‌ترین چیزی که در اطرافش هست، مثل خواندن ترکیبات روی پاکت آب­میوه. مطالعه کردن ریز­نوشته ­های پوستری روی دیوار که هیچ‌چیز به‌دردبخوری برای خواندن ندارد. نگاه‌های مداوم به اطراف، وقتی باکسی در حال گفتگو است که واقعاً نیست و ادای گفتگو را درمی‌آورد. حالت‌های مصنوعی صورت از متعجب شدن و مهم جلوه دادن جمله­ ی ساده‌ای که از دیگری شنیده.

بالاخره باید چیزی پیدا بشود که کیفیتی معصومانه داشته باشد. گفتم بروم مستراب تا مثل همیشه آخرهای فیلم را عذاب نکشم. سر راه مستراب یک‌مشت ماهی در حوضی فانتزی بودند که همه‌جایش برای قشنگی، الکی قل‌قل می‌کرد و به ماهی‌ها استرس می‌داد. کنار حوض نوشته بود «لطفاً به ماهی‌ها غذا ندهید.»

ماهی‌ها با ولع روی سطح آب آمده بودند و بی‌صدا به هر کس که رد می‌شد التماس می‌کردند به نوشته دقت نکند و پاپکورنی چیزی داخل بیندازد. چند تا ماهی گُلیِ عظیم­ الجثه بودند که احتمالا سالها پیش ماهی گُلی های کوچولوی عید بوده اند و حالا از گُلی به رنگ زشتی بین گُل­به ­ای و صورتیِ چرکِ گَرِگوری تبدیل‌ شده ­اند. مثل پسربچه‌هایی که یکهو بالغ می‌شوند و آن اوایل بلوغ­شان یک هولناکیِ خاصی دارند.

داشتم می‌رفتم که، از آن لا، حالا فرقی نمی‌کند کدام لا، من که نمی‌توانم همه‌ در و دیوار را با جزئیات تشریح کنم. چشمم افتاد به دو تا دختر بازاریاب که پشت میزی مرتفع با لباس‌های فرم ایستاده بودند. مشغول وررفتن به کاغذهایی درهم گوریده بودند. لپ‌های یکی از دخترها دوتا چال داشت که وقتی لب‌هایش را می‌کشید چال‌ها عمیق‌تر می‌شدند. این گودال‌ها می‌توانستند سیاهچاله‌هایی باشند که اهم تمایلات غریزی را بارور و بلافاصله در خود فروبکشند و از این طریق آدم‌ها را به خرید هر محصولی که می‌خواهند مجاب کنند. اما برای فروکشیدن من آنقدرها مکش نداشتند که ای‌کاش داشتند. وقتی درهمان شیوه وررفتن به کاغذهایشان چیزی از جنس نخوتی محبوس در مدارا با نیازهای معیشت وجود داشت.

داخل مستراب همین‌طور داشتم به این ماجرایی که کم‌کم داشت همه‌جایم را به خودش مشغول می‌کرد پروبال می‌دادم؛ اصلاً می‌شود کسی خودش باشد؟ چطور می‌تواند خودش باشد؟ نگاهم به شلنگ مستراب افتاد. کاملاً خودش بود. شلنگی که هیچ سؤالی نداشت. و نه هیچ اعتراضی. تماماً زندگی شلنگی‌اش را پذیرفته بود. حداقل روزی صد تا ماتحت را از نزدیک می‌دید. حتی درکی از جنسیت نداشت که شانس بیاورد در توالت متضاد جنس خودش نصب بشود.  پس فقط اشیاء خودشان هستند؟ خیلی زود همه گاو و گوسفندهایی که دیده بودم را به یاد آوردم. دیدم حیوانات هم خودشان هستند. حالا اگر بگوییم سگ و گربه برای جلب محبت لوس‌بازی دربیاورند، بز که کاملاً خودش است.

دکمه‌ی سیفون را که فشار دادم حس کردم دارم به نتایج بهتری می‌رسم. حداقل تا اینجای کار مطمئن شدم فقط آدم‌ها می توانند خودشان نباشند. آدمها هستند که معذبند، فروخورده اند، وانمود می کنند و رنج می­کشند. داخل سینما که نشستیم برق‌ها خاموش شد. نور پرده افتاد روی صورت‌ها. در صندلی فرورفتم و زیرچشمی بقیه را نگاه کردم. همه خودشان بودند. چه باشکوه. تماشایی. حالا بجای آشغالی که روی پرده نشان می‌دادند من شاهد چیزی باشکوه‌تر بودم. آدم‌ها وقتی صورتی صادق دارند، خیلی خوشگل‌ترند. جذابند، بیشتر از سیاهچاله‌های دخترک بازاریاب.