هم آهنگ
هوا آنقدرسرد است که بازباز راه می ورم شلوارم به رانهایم فشار داده نشود. باید هر طور شده از اینجا که ماشینم را پارک کرده ام تا درِ شرکت جوری بروم که وسط راه پاهایم سیاه نشود و یا خوابم نبرد. این فاصله چهار متری را به هر جان کندنی است طی می کنم و داخل می روم. دستگاه انگشت خوان به خاطر سردی دستهایم اثر انگشتم را نمی خواند که با کمی ها کردن رضایت می دهد و با بی حوصلگی می گوید متشکریم. حالا منم با اتاقی خالی. من همیشه زود آمده ام. سر قرار، یا سر هر چیز دیگر. و به همان اندازه، زود حوصله ام سر رفته و زود می روم. اینجا پشت میزم از لای کره کره های فلزی، یک سرپایینی را می بینم که به خیابان نلسون ماندلا می رسد. نسلون ماندلا با همه ی جردن بودن اش تفاوت چندانی با دیگر جاهای شهر ندارد. عابرها به اندازه مردم جاهای دیگر شهر با نگاه مات راه می روند. گاهی وقتها از این بالا کسی را می بینم که طول خیابان را با کلاهی زرد رنگ پایین می رود. در راه رفتنش حالت ناراحتی است، مثل اینکه از دردی کهنه در نواحی لگن خاصره رنج می برد. و پیش می آید بعضی روزها ریتم موزیکی که گوش می دهم با راه رفتن مرد کلاه دار منطبق می شود. بعد امیدوار می شوم و به این فکر میکنم بالاخره روزی یک موسیقی نواخته خواهد شد که با زندگی کج و کوله ام منطبق خواهد بود.