شکلاتی با تکه های کوچک توت فرنگی

بله، خودم هم دلم می خواست میتوانستم مرد بیعیب و نقصی باشم. انسانی وسوسه ناپذیر با ارادهای چُدنی که وقتی به خودش قولی میدهد دو روز بعد نزند زیرش. دلم میخواست جنس فکرهایم عوض میشد و با آدمهای مسئولیتپذیرتری حشرونشر میکردم تا بیاهمیتترین رفتارهایمان هم مهم بهنظر میرسید.
ولش کن... این را بگویم تازگیها دلم میخواهد یک دختر داشتم که هر صبح دستهایش را دور گردنم حلقه کند و بعد از اینکه از زمین بلندش کردم پاهایش را هم دورم حلقه کند و جدا نشود و خودش را لوس کند و من نازش را بهطور خستگیناپذیری بخرم و در نهایت باحالت لوسی بگویم؛ پدرسوخته دیرم شد. دختر داشتن و پشتبندش یک پسر داشتن خوششانسی تمام عیاریست که یک مرد می تواند داشته باشد. بچه یک رنج خودخواسته ست آنجایی که دیگر به جای فکر کردن به خودت، وقف دیگری می شوی. خیلی دلم میخواست همه این بلاتکلیفیها تمام میشد و بلند میپریدم هوا که هیچکدام از فکرهای سیوچهار سال گذشته دستشان به بند کفشم هم نرسد و جایی تازه فرود میآمدم که همهچیز جدید باشد. دلم میخواست عصرها دخترم را ببرم پارک و بی هدف در پیادهروهای پارک قیطریه راه برویم و حواسم به ناهمواری ها باشد زمین نخورد و دست آخر به کلیشهایترین شکلی که درگذشته حتی تصورش را نمیکردم، بازی کردنش را تماشا کنم و دلم بلرزد که نکند از سرسرهای چیزی سقوط کند و وقتی میدیدم با بچههای دیگر گرم گرفته لبخندی میزدم و با پدر ومادرهای دیگر درباره مسائلی مثل مهدکودک و این مزخرفات حرف میزدیم و مدام رفتار بچههایمان را باهم مقایسه میکردیم و در مقابل شنیدن رفتار بچههای همدیگر به طرز متظاهرانه و کشداری میگفتیم عزیییییزم...
آی که چقدر دلم میخواست این روزگار دست برمیداشت از اینهمه آزمون و مچگیری و کارما بازیاش. چه چیزی را به چه کسی باید ثابت کرد؟ مگه جنگه؟! نمی خواهم با گفتنش شبیه بازنده ها بشوم چون نیستم. درواقع حرفهایی از سر استیصال هم نیست. من در هر مرحله از زندگی کاری بهغیراز گه زدن بلد نیستم، این را به چه کسی باید گفت؟ من نخودی. خودتان بازی کنید مراحل تکامل بشری را طی کنید و من را با ترمه، تنها بگذارید.
کاشکی عقلانیت کمی فاصله میگرفت تا بتوانم دیوانگی کنم. برای کسی بهترین بودن و کسی برایت بهترین شدن. دلم امروز که به طعم شکلات با تکه های کوچک توتفرنگی درآمده، چیزهایی میخواهد که میترسم دربارهاش حرف بزنم... برای همین بیخیال میشوم و در این سطور از نوشتن دست میکشم...