من معابدی دارم مقدس تر از معبد «آشیانه ی ببر» در دیواره های دست نیافتنی هیمالیا. من معابدی دارم که همه زبری های معلق جذب شده از اتمسفر روزمره ام را در آنجا تخلیه میکنم. حمام، اتومبیل، و بالشهای پنبه ای، آشرام های من هستند.

از اینهام که توی ماشین کسی را تا سرحد مرگ تهدید میکنم. در خلال بحثهایی طولانی، آدمهایی را تحقیر می کنم و اگر برای خنک شدن دلم لازم باشد فحش های رکیک می‌دهم. البته همیشه هم اینطور نیست چون خیلی وقتها برای کسی یا کسانی هم دلبری میکنم. از این شیرین‌بازیهایی که مردم دوست دارند بشنوند. حتی کار به جایی می‌کشد که سعی میکنم اغوایش کنم تا دلباخته‌ام بشود. گاهی وقتها، جوابهایی که بخاطر خجالت به زبان نیاورده بودم را با میزان زیادی اعتماد به نفس فریاد میزنم. و می‌شود که گاهی بجای همه ی مزخرفات بی سر و ته‌ای که ساعاتی قبل گفته بودم، سکوت کنم. من در خلوتم، قهرمانی شکست ناپذیرم و به مراتب جذاب تر از دون ژوان.

جایی از شاملو شنیدم که؛ گفتگو با خود، آغاز جنون است. حالا فکر کن یک ذره هم برایم مهم باشد شاملو چه گفته. اصلا بی‌خود اسمش را آوردم وقتی اعتقادی به حرفش ندارم. در واقع من حرفها و بغضها و لج‌های فروخورده ام را قبل از آنکه مثل لکه ی چربیِ وقیحی که اگر به موقع شسته نشود تا ابد بر تارک لباسی سپید نهادینه خواهد شد، بیرون می پاشم.

گذاشتن هندز فری در گوش که مثلا داری با تلفن حرف میزنی، باز کردن ممتد دوش آب و سرفه های منقطع داخل بالش، پوشش های مناسبی هستند که آنها را حین پاکسازی روان خودتان، در معابدی اینچنینی توصیه میکنم. به هرحال فقط ما نیستیم که حرف شاملو را شنیده ایم. نکته اینجاست که ممکن است آنهایی که شنیده باشند به آن باور هم داشته باشند. پس لطفا به جهت احتیاط، در مکانهای عمومی معقول به نظر برسید.

به گمانم اگر آدمها، جاهایی که با خودشان حرف میزنند را اعلام کنند، کلکسیون جالبی بشود از معابدی با کارکرد واقعی معبد!

 

نوای اسرار آمیز