روز اول
مثل کسی که قراره داوطلبانه بره به یه تونل تاریک. مثل کسی بودم که تقدیرش رو برای قدم گذاشتن به ناشناخته پذیرفته. لحظه به لحظه ش رو یادمه. قبل از اینکه دیگران بیدار بشن، خودم بیدار شدم. با جدیت. و لبخند سردی از تسلیم داشتم که قربانیان برای رفتن به قربانگاه می زنن. یادمه وانمود کردم که صبحانه رو با آرامش می خورم. دوست نداشتم کسی ترسم رو ببینه. خیلی سرتق و لج درآر بودم.
وارد مدرسه شدم. به جز چیزی که در تلوزیون دیده بودم، هیچ تصویر دیگه ای از مدرسه نداشتم. واقعیت با تلوزیون فرق داشت. همیشه واقعیت با همه چیز فرق داره. این فرق رو سالهای بعد زیاد تجربه کردم. وقتی برای اولین بار استادیوم آزادی رفتم. وقتی برای اولین بار تخت جمشید رفتم. هیچکدوم شبیه تصویرهایی نبود که از تلوزیون تماشا کرده بودم.
حیاط مدرسه پر از پسر بود. اونوقتها کلاس اولی ها رو از بقیه جدا نمی کردن. همه با هم اول مهر می رفتن مدرسه. ما کلاس اولی ها موجودات ضعیفی بودیم که ممکن بود زیر دست و پای غولهای سال بالایی له بشویم. زمان ما، نژاد بشر با الان فرق داشت. جهش ژنها جوری بود که کسی از دیدن بچه ای با اندامی درشت و ریش و سبیل تُنُک در مدرسه ابتدایی شگفت زده نمی شد.
من وسط حیاطی بزرگ ایستاده بودم. مبهوت. خیره به اطراف. از دور کسی رو می دیدم و فکر میکردم آشناست. چند قدم می دویدم و به شکل عجیبی یکهو صورتش غریبه می شد. هیچ آشنایی نبود. هیچ دوستی نبود. یه کم که گذشت زنگ زدند و پشت بلندگو گفتند که صف ببندید. قبل از اون روز توی هیچ صفی نایستاده بودم.
ما کلاس اولی ها به تقلید از غولهای پشت دیوار نایت واچ، پشت سر هم ایستادیم. من کچل بودم. چند روز قبل از مدرسه سرم رو با شماره 4 کچل کرده بودن. پسکله پسر کچل جلویی رو خوب یادمه. همون لحظات بود که به دید 360 درجه برای اولین بار فکر کردم. موضوعی که گرجیف حدود 100 سال قبل مطرح کرده بود. انسان چگونه می تواند خود را از نمایی 360 درجه ببیند! درواقع آیا ادراکی از پشت سر خودش دارد؟!
به خودم گفتم من هم از پشت سر شاید به همین اندازه ضایع و بی پناه به نظر برسم. سر کلاس که رفتیم خانم حیدری اومد. زنی باشکوه با چشمها و لبهایی سحرآمیز. اون برای من فرشته مهربانی بود که دوست داشتم تا ابد پینوکیوی حرف گوش کنی براش باشم. روز اول مدرسه فقط با حضور خانم حیدری برام تحمل پذیر شد. شب به عشق خانم حیدری خوابیدم تا صبح دوباره قرار عاشقانه یه طرفه ما از راه برسه.عشق به خانم حیدری بود که من رو به خوندن و نوشتن واداشت. عشق به چشمها و لبها و انگشتهای باریک و ظریف خانم حیدری بود که ناشناخته ای هول انگیز به اسم مدرسه رو برام به وعده گاهی عاشقانه تبدیل کرد. خانم حیدری عزیزم، تو زیبا بودی و مهربان. کاش دوباره تورو ببینم.