تقدیم به...

اون جمله ی «تقدیم به...» که اول کتابها نوشته میشه، نزدیک ترین کلمات به خود نویسنده ست. از وقتی یه دانش آموز دبیرستانی بودم بهش فکر می کردم. به این که اگر نویسندهی کتابی بودم، به کی تقدیمش میکردم. صدها ورژن مختلف از تقدیم کردن تو مخم داشتم.
یادم رفت به ناشر بگم برام جمله ی «تقدیم به...» چاپ کنه. مسخره نیست؟! به خودم گفتم این خنگ بازی ترین خنگ بازی زندگیت بود!
***
الان یه کمی از خودم بگم. کار سختیه. در هر صورت آدما باید بدونن چی از کی می خرن.
10 ساله که وبلاگ نویسم. وبلاگ یه وقتایی خیلی شلوغ بود. همه رفتن شاخ فیسبوک و اینستا شدن. من موندم اینجا. حال نداشتم احتمالا برم جای دیگه بنویسم. الانا که پیش بیاد به کسی بگم وبلاگ نویسم، طرف میگه یادش بخییییر. چشماش باریک میشه، یه لبخندی ام میزنه و اسم چندتا بلاگ میگه که یه زمانی میخونده. وبلاگایی که من نمی شناختم یا ازشون خوشم نمی اومده. الکی لبخند میزنم. لبخند شُل. ولی حال خوبیه.
طی سالها یه مشت داستان نوشتم تو مسابقه ها شرکت کردم سکه برنده بشم. سال 90 مسابقه صادق هدایت اول شدم. جهانگیرخان هدایت، دستش درد نکنه ها اما به جای سکه تندیس صادق هدایت بهم داد. منم پیچیدمش لای روزنامه گذاشتم ته کمد هنوزم نرفتم سراغش. آخه من از مجسمه های سنگی سفید رنگ میترسم. یه فوبیای نادر دارم.
یه مشت داستان، فیلمنامه و نمایشنامه هم نوشتم که دادم به مجله پجله ها و تهیه کننده ها. بعضیاشو ساختن و چاپیدن و بعضیاش هم نشد.
پارسال یه خانم ناشر که خواننده بلاگم بود گفت داستان جمع کن چاپ کنم. گفتم باشه. یه سال طول کشید مجوز بدن. دهنم سرویس شد هی حذف و اضافه کردم. دست آخر مجوز گرفت. الانم چاپ شده دیگه. اسم کتاب، اسم همون داستان برگزیده صادق هدایته. یه تعداد داستان دیگه هم توی کتاب هست که یا جدیدن یا تغییر یافته داستانهای قدیمی بلاگه. برای هر داستان تصویر سازی هم کردم. سبک همین تصویر سازی روی جلد. که امیدوارم ترسناک نباشه. فکر کنم یه ذره ترسناک شده این. نمی دونم.
روم نمیشه به خودم بگم نویسنده. همونطور که روم نمیشه رونمایی بگیرم. به ناشر گفتم کی چی آخه یه عده آدم بیان برای من؟! نمی دونم.
***
عکس کتابم این بالاست. اسم کتاب و ناشر و نویسنده روشه من دیگه تایپش نمی کنم. قدیمیای اینجا میدونن که من اسم و فامیلم رو اینجا تایپ نمی کنم. نمی خوام آدمایی که دوست ندارم با سرچ اسمم به اینجا برسن و معذبم کنن. شما هم همون کافه چی صدام کنید در کامنتها. ممنون.
تنها درخواستم طی این همه سال از شما اینه که لطفا از کتابم حمایت کنید. تبلیغشو بکنید تا خوب بفروشه. توی صفحات مجازیتون. به دوست و آشناتون. از کتابفروشی ها درخواست کنید بیارن. من کسی رو جز شما ندارم حمایتم کنه تو این بازار کتاب پیچیده و غریب. اینجوری امید پیدا میکنم کار جدید چاپ کنم. اگر هم کتاب رو دوست نداشتید، به عنوان یادگاری از کافه کافکا نگهش دارید. شاید یه روز جلسه ای چیزی گذاشتیم. دوست دارم اون موقع کتاب رو با خودتون بیارید تا صفحه اولش، در قسمت تقدیم به... اسم شما رو بنویسم. یه سپاسگزاری کوچولو بابت همه این سالها با هم بودن.
کتاب رو می تونید از وبسایت تیتاس، به شکل آنلاین بخرید. ارسال به شهرستان هم داره. ارزونم هست. لینکش رو میذارم این زیر. ممکنه لینکش عجیب باشه. بخاطر اینه که از کوتاه کننده لینک استفاده کردم. توی سرچ گوگل هم اسم کتاب رو جستجو کنید میرید توی تیتاس. چقدر توضیح دادم. دارم فرسوده میشم.