از لای ترک ها

هیچ وقت نفهمیدی خوابی که می دیدی چقدر مسخره بود. بیدار که شدی فهمیدی چه ابلهانه وسط یه دری وری بودی. غصه هم خوردی کاشکی اونجا که گیج و گم بودی، جرات داشتی که یهو وایسی و یه سری ماجرای دیگه برای خودت دست وپا کنی. عصر پنج شنبه رو خوابیدم. با صدای موبایل بیدار شدم. نفهمیدم مهدی پشت خطه. آخرین بار یادم نیست کی باهاش تلفنی حرف زدم. هشت سال، ده سال... یه مریضیه که تاریخ و زمان رو گم میکنیم که مهمم نیست. زود شناختمش چون "ی" رو میکشه و یهو کلمه ها تو دهنش میرن تو غبار. میدونست من زیاد حال چاق سلامتی ندارم. آروم گفت بیا عروسیم. گفتم چند شنبهس؟ گفت اول اردیبهشت. گفتم چن شنبهس؟ گفت نمیدونم، دو هفته دیگه باید باشه و هیچ کاری ام نکردم... بعد یکی اومد پشت خطش. صداش گم شد یادم نیست خداحافظی کردیم یا نه.
ما محکومیم به امید و شادمانی، پیش از اینکه مسئولیت قدمهای اشتباه خودمون رو به عهده بگیریم. این جملهها تا داشت میاومد به خودم گفتم تو یه وراج ذهنیه ایرادگیری که دنبال یه چیزی برای ایراد گرفتن میگردی. به هر حال ازدواج هم تراژدی خودخواستهای برای یه گونهی تکثرگرای تکامل یافتهست که نوعی شعف وهم آلود ناپایدار رو برای ادامه دادن به یه حماقت عاشقانه در اعماق حجمی از کربن تغییر شکل یافتهی مضمحل، استمرار میده. کسی توی ظل گرما با مشت میزنه به تخماش که یه کیسه یخ بدست بیاره و هر بار بیمارگونه می خنده. یا شاید مثل رفتن لای یه چیزیه. یه جای تنگ. به امید تجربه یه زندگیه تازه. آره واقعا تازه ست. بعضی وقتام همون تنگیش جالب میشه. جربزه می خواد. اینو نمیشه انکار کرد.
بهار که میشه، هیچی به اندازهی علف ملف هایی که از ترک ها بیرون میزنن من رو سرحال نمیکنه. حوصلهی معنیهای شاعرانه ندارم. پررو بودن اون بذر رو تحسین میکنم. خوب میدونه که قرار نیست جاش گشاد بشه. اون کوچیک بودن رو قبول کرده. برای گنده شدن و ریشه دووندن نقشه نکشیده. از تنها فرصتش استفاده کرده تا زنده بودن رو تجربه کنه. و این متفاوتش میکنه.