آخرین نغمه غمگین عموجانی
سال دوم دبیرستان، یک مشت نوجوان بودیم که داشتیم با هیولای تازه بیدار شدهی بلوغ، که هر روز زنجیرهای بیشتری پاره میکرد و میخواست زمین و زمان را بدرد دست و پنجه نرم میکردیم. کلاس ما قارهای بود که به دو قسمت تقسیم میشد. بخش شمالی که شامل دانشآموزهای نجیب، ترسو و درسخوان بود و بخش جنوبی که ابتذال و خشونت مثل خون لابلای نیمکتهایش جریان داشت. میانگین نمرات بخش شمالی در مقایسه با جنوبیها اختلافی فاحش داشت. مثل این بود دیواری شیشهای از وسط کلاس رد شده است که نمیگذارد پیام تمدن و فرهنگ، به ته کلاس برسد.
در جنوبِ کلاس، امیر عکسهای رنگی و باکیفیت پ...استارهای دههی نود میلادی را میفروخت. زنهایی با موهای فرفریِ سرخ و طلایی و پارتنرهای پشمالویی که سبیل هم داشتند. بهروز قصههای برادر مقیم آلماناش که هر روز با یک دختر آلمانی روی هم میریخت را با هیجان تعریف میکرد و من هم با سفارشهایی که میگرفتم نقاشی میکشیدم. آنوقتها میتوانستم چهار پوزیشن پرطرفدار را بدون هیچ عیب و نقصی نقاشی کنم و یکبار سعید که بزهکاری باسواد بود گفت؛ «تو داری سبک هنریِ پایان قرون وسطا رو احیا میکنی.»
اما سرکردهی ابتذال و فرمانروای انحطاط جنسی کسی نبود غیر از نعیم. پسری کمحرف، صاحب چشمهایی که وقتی عینک آفتابی نداشت مثل مستها بود و صورتی گوشهدار که همیشه یک لبخند محوِ بیشرم به آن چسبیده بود. نعیم تنها کسی بود که حرفهای ورزش میکرد و هیکلی ترکهای و عضلانی داشت. موهایش را سهتیغه میتراشید و شبیه قهرمان پنهان همهی نوجوانهای آن دوره، ستاره مرد فیلمهای س...، یعنی عموجانی بود. برای همین بو که همه عموجانی صدایش میکردند. جانی یکی دوبار آنهایی که پول کرایه نداده بودند را تا حد مرگ زده بود و اینکار برایش اعتباری داشت که باعث میشد کسی پا توی کفشاش نکند. عموجانی هر ماه یک فیلم س... وی اچ اس تازه را دست به دست کرایه میداد و هیچکدام از خبرچینها شهامت فروختناش را نداشتند. او سلطان بلامنازع فیلمهای آنچنانی بود و درباره او حرفهای زیادی وجود داشت. حرفهایی که هیچ کس نمیتوانست درست و غلطاش را تایید کند.
آنروز، ساعت کمی از 10 صبح گذشته بود که آقای اسلامی_ناظم مدرسه_ در زد و یک همکلاسی جدید را به بقیه معرفی کرد. آن وقت سال هیچکس اجازه انتقالی نداشت اما حالا پسری به اسم نیما، با کولهیقرمز و یک جین روشنِ خیلی تنگ و با چشمهایی درشت، مژههایی بلند و لبهایی شکری که میتوانست همهاش همزمان برای یک دختر جذاب باشد، آنجا جلوی کلاس کنار آقای اسلامی ایستاده بود و به بچهها نگاه میکرد و لبخندهای نخودی میزد.
وقتی از سکوی کنار تختهسیاه قدم زد تا به نیمکت آخر برسد، کلاس، فشنشویی شد که همهی جمعیت محو کتوالک راه رفتناش شدند. تنها نیمکت خالی، نیمکت آخر، آخرین نیمکت دنیا، مخوفترین نیمکت کل مدرسه، ناحیه و منطقه، نیمکت عموجانی بود. همهی عالم میدانستند اگر دو جای خالی در تمام کائنات وجود داشته باشد که یکی کنار عموجانی و دیگری قعر جهنم باشد، بدون هیچ تردیدی قعر جهنم جای امنتری برای نشستن است.
آن دقایق فراموش نشدنی، درست وقتی که نیما کنار عموجانی نشست، در اعماق چهل جفت چشم از قارهی شمالی و جنوبی، میشد آمیزهای از هیجان، تعلیق و ترس را دید که نمونهاش تنها و تنها در چشم جهانگردانی وجود داشت که سوار بر ونهای حفاظت شده در دل صحراهای آفریقا تماشا میکنند که چطور یک آهوی تکوتنهای سربههوا وارد قلمروی شیر گرسنهای میشود که روی علفزارها برای خودش لمیده و یا چطور یک بچهگورخرِ از همه جا بیخبر برای نوشیدن آب، لب رودخانه آمده و گمان میکند آن حجم سیاه چشمدار که از آب بیرون زده و آرام و شناور نزدیکش میشود چیزی جز یک کندهی درخت نیست!
در آن لحظات نفسگیر، اینکه کل کلاس رضایت بدهند برگردند و دوباره به تخته سیاه نگاه کنند کار زمانبری بود که با چند بار تذکر دادن و کلافه شدن آقای اسلامی انجام شد. آنروز تا بخواهند زنگ پایانی کلاس را بزنند هرکسی بیشتر از میلیونها بار به بهانهای سرش را چرخاند که نگاهی به نیمکت آخر کلاس بیاندازد تا مبادا آنجا، آن آخر دنیا، تصویری هولانگیز از جراحتی جنسی را از دست بدهد.
روزها که گذشت نیما شهامت بیشتری برای حرف زدن با بچههای دیگر پیدا کرد. اول از همه با شمالیها که بیآزار بودند رفیق شد و جزوههای قدیمی را از آنها گرفت. زنگهای تفریح در کلونیهای مختلف میرفت و گرم حرف زدن میشد. از نظر جنوبیها او یا هنوز نفهمیده بود به کدام دار و دسته تعلق دارد یا در ذهنش هیچ مرزی وجود نداشت. با اینکه ساعتهای حضورش بین جنوبیها با شنیدن انواع متلکهای جنسی همراه بود اما بدون اینکه حرفی در این مورد بزند همراه بقیه میخندید و سعی میکرد با پرسیدن سوالهای بیربط، ذهن جمع را به یک جای دیگر منحرف کند.
عموجانی، زنگهای تفریح، در پاتوق همیشگیاش مینشست، یعنی کنج حیاط که به پشت ساختمان مدرسه راه داشت و تنها نقطهی کوری بود که از پنجرههای دفتر مدیر دید نداشت. او طبق عادت همیشگیاش و بدون هیچ حرفی از سیگاری که در مشتاش پنهان بود کام میگرفت. هر از گاهی یکی دونفر برای کرایهی فیلم سراغش میرفتند و خیلی زود غیب میشدند. عموجانی تنها کسی بود که اجازه داشت زنگهای تفریح عینک دودی بزند. با آنکه همه از دروغی که برای بیماری چشمهایش بافته بود خبر داشتند باز هم آقای اسلامی اجازه میداد عینک بزند. به هر حال کسی دنبال دردسر نبود.
آنروز، زنگ تفریح دوم، داشتم ساندویچ و نوشابه میخوردم که نیما آمد کنارم نشست.
گفت: تو نقاشی میکشی؟
- آره.
- دیدم کاراتو. خیلی خوب میکشی.
- آره.
- من نیمام.
- اوهوم.
- دبیرستان خوبیه. نه؟
- مممم.
- دبیرستان قبلیم خوب نبود. خیلی مشکل داشتم.
- ممم.
- اینجا بچههای باحالی داره.
لقمه آخر ساندویچم را قورت دادم و چند قلپ نوشابه نوشیدم که در گلویم گوله شد و سخت پایین رفت. با همان دستی که نوشابه داشتم به طرف عموجانی که در پاتوقاش نشسته بود و از سیگار کام میگرفت و مارا نگاه میکرد اشاره کردم و پرسیدم: «با اون چطوری؟»
- نعیم؟ خوبم. دوست خوبیه. پسر خوبیه. زیاد حرف نمیزنه.
- کاریت نداره؟
- نه کاری نداره. به نظرم همهش حواسش به منه. نمیدونم چون عینک دودی داره اینجوری فکر میکنم یا همهش داره به من نگاه میکنه.
- مممم.
- ببین راستی میخواستم یه نقاشی ازمن بکشی.
- آره هر روز همه اینو ازم میخوان.
- میکشی براشون؟
- نه. من یا س...میکشم یا کاریکاتور.
- کاریکاتورم رو بکش خب.
- نه.
- چرا؟ پولم میدم. اگه بخوای.
- نه.
- باشه. ببخشید. واقعا ببخشید. داشتی ساندویچ میخوردی...
عذرخواهی کردن چیزی نبود که در تمام آن سالها از هیچ دانشآموزی شنیده باشم. به غیر از وقتهایی که بابت گندی که زده بودند به معلم و ناظم التماس میکردند که بخشیده شوند.
نیما، زنگهای ورزش، گرمکن کِشی میپوشید و موقع دویدن، جنوبیها به نوبت پشت سرش میرفتند و میخندیدند و لمساش میکردند. تمام مدت نیما سعی میکرد تندتر بدود و از آنها فاصله بگیرد. زنگ ورزش پنجشنبه، وقتی که نوبت بهروز بود که پشت سر نیما بدود، عموجانی از ته صف سرعت گرفت و با تنهای محکم بهروز را زمین زد و خودش پشت سر نیما دوید و تا آخر ساعت ورزش هیچکس نه خندید و نه به نیما نزدیک شد.
بعد از آن پنجشنبه، شایعاتی در مناطق جنوبی کلاس و بین سرکردههای ابتذال پخش شده بود که کسی نباید به بچه گربهی عموجانی نزدیک بشود و این شایعه به چهرهی کاریزماتیک عموجانی و همینطور ارتباطهای مسموم او صدمه میزد. شخصی کردن نیما درست مثل این بود که رهبر گلهی گرگها به تنهایی و برای خودش به شکار برود.
کمکم زمان امتحانات نیمفصل داشت از راه میرسید و جنوبیها در تقلای کپی جزوه و درسخواندن و ترس تجدید نشدن بودند. دیگر کسی فیلم کرایه نمیکرد، عکس نمیخرید و سفارشهای نقاشی به حداقل رسیده بود. یک روز وسط کلاس ریاضی که حوصلهام سر رفته بود تصمیم گرفتم از نیما نقاشی بکشم. مخفیانه، جوری که حتی بغلدستیام نبیند شروع کردم به کشیدن. نیمرخ صورت نیما را عین خودش کشیدم اما با اندامی زنانه مثل پ...استارها. و عموجانی را که کنارش نشسته بود کشیدم و دست نیما را روی پاهای عموجانی نقاشی کردم و لبخند شوم عموجانی را کمی بزرگتر از واقعیت.
میدانستم این نقاشی بمبی خواهد بود که کلاس را منفجر میکند. برای همین نتوانستم در برابر وسوسهاش طاقت بیاورم. کاغذ نقاشی را از وسط دفتر کندم و به بهروز دادم. تحویل هر چیزی به بهروز یعنی تحویل همان چیز به همهی مردم دنیا. نقاشی دست به دست شد و کلاس پر از همهمه و پوزخند. سرها میزبهمیز برمیگشتند و نگاهی به نیمکت عموجانی میانداختند و صدای خندههایی که با صدای خفه میترکیدند به گوش میرسید. توی نخ عموجانی و نیما بودم که با تعجب به بقیه نگاه میکردند تا اینکه نقاشی لو رفت و به دست آقای خدابنده لو معلم همیشه گچمال شدهی ریاضی افتاد. به کاغذِ دستش نگاهی انداخت، نقاشی را تا کرد و در جیباش گذاشت. پرسید: «اینو کی کشیده؟» کسی جواب نداد. دوباره پرسید که گفتم: «من کشیدم.»
خواست اسمم را بداند و کمی نگاهم کرد شبیه کسی که میخواهد قیافه یکی را فراموش نکند و برگشت بنا کرد روی تخته فرمول چیزی که مثل همیشه نمیدانستیم چیست را نوشت.
زنگهای تفریح نیما کنار عموجانی مینشست. آنقدر نزدیک که شانهاش پشت هیکل عموجانی پنهان میشد. مثل این بود که وزنش را روی او انداخته باشد. هر دو به بچهها نگاه میکردند. دیگر کسی به آن دونفر توجهی نداشت. هر دو در سیارهای جدا از بقیه زندگی میکردند. نیما موضوع هیجانانگیزی برای حرف زدن نبود و از طرفی دار و دسته جنوبیها بهروز را به عنوان رهبر تازهای از انحطاط پذیرفته بودند. نیما هم دیگر با کسی بُر نمیخورد و در دنیای پر از تنهایی و رمزآلود عموجانی غرق بود.
تنها ده روز به شروع امتحانات باقی مانده بود. سر ظهر، وقت تعطیلیِ شیفت صبح دبیرستان، آقای اسلامی پیغام فرستاد که خانه نروم و در دفتر منتظرم است. داخل دفتر که رفتم، مدیر مدرسه، آقای اسلامی و معلم ریاضی در دفتر بودند. نیما هم بود. ازم خواستند که کنار نیما بنشینم. موقع نشستن نقاشیام را دیدم که روی میز مدیر بود. آقای اسلامی پرسید: «این نقاشی که کشیدی یعنی چی؟»
- من همیشه میکشم.
- این یکی یعنی چی؟
- کاریکاتوره.
- کاریکاتوره!
- بله کاریکاتوره.
- باید یه چیزی تو واقعیت باشه که آدم کاریکاتورش رو بکشه. چی دیدی که اینو کشیدی؟
حرفی نزدم.
آقای مدیر به آقای اسلامی گفت: «به نظر منم...آره... همونه که میگی. بالاخره چیکارش میتونیم بکنیم؟ درخواست انتقالیشو بدیم منطقه.»
نیما به التماس گفت: «آقا بخدا دارین اشتباه میکنین. بذارین من اینجا بمونم. به قرآن جامو عوض میکنم. اصن کسی به من کاری نداره.»
آقای اسلامی به من گفت: «پاشو برو.»
آن ظهر تا خانه پیاده رفتم. از راهی که مسیرم طولانیتر شود. دلم نمیخواست زود به خانه برسم.
فردای آن روز نیما نیمکت جلو پیش شمالیها نشست. زنگهای تفریح لابلای کلونی شمالیها میایستاد. نه حرف میزد و نه حواسش به حرف کسی بود. عموجانی سیگار پشت سیگار دود میکرد. میشد فهمید عموجانی رفتارش تغییر کرده. یکبار زیر گوش بهروز زد فقط برای اینکه کولهاش را روی نیمکتش گذاشته بود. دو بار هم در ازدحام جلوی در کلاس یکی دوتا از شمالیها را به دیوار کوبیده بود.
آنروز که نصف ساندویچ دو نانهام را در دهانم فرو کرده بودم و سعی میکردم به فکم استراحت بدهم تا بتواند آن گاز بزرگ را از بقیه ساندیچ جدا کند نیما آمد و کنارم نشست. صبر کرد تا جویدن و بلعیدنم تمام شود. گفت: «به نظرت داره من رو نگاه میکنه؟»
- آره.
- خیلی ناراحته از من. نمیدونم چیکار کنم.
گفتم: «معلومه قاطی کرده. خیلی سگ شده.»
بعد زمزمه کرد: «ببین، من رفتنی شدم.» یک چیزی در سینهام مثل تکهای آهن بزرگ و داغ مرا سوزاند و سنگینی کرد. دیگر اشتهایی برای بقیه ساندویچم نداشتم.
گفتم: «تقصیر من شد.»
- نه بابا... بالاخره میفرستادنم یه جای دیگه. همیشه همینجوریه.
گفتم: «عموجانی چرا دلخوره؟»
گفت: «نعیم بهم میگه تو عمدا رفتی بهشون گفتی که من اذیتت میکنم. میخوای به این بهونه از این دبیرستان بری.» تنها کسی بود که عموجانی را به اسم واقعی اش صدا میزد.
- چرا این فکر رو میکنه؟
- نمیدونم. هر چی بهش میگم خودم نگفتم آخه مگه من مرض دارم؟... باور نمیکنه.
- چرا بهش نمیگی بخاطر اون نقاشیه که من کشیدم؟
- بهش بگم یه بلایی سرت میاره. نعیم آدم خوبیه. مهربونتر از خیلیای دیگهست. واقعاً منو دوست داره. همهش میگه نباید بری.
- حالا کی میری؟
- میگن بعد امتحانا. میفرستنم یه منطقه دیگه. یه دبیرستان دیگه...
امتحانات از راه رسید. آن سال حسابی درس خواندم. به خصوص ریاضی که فکر میکردم آقای خدابنده لو دنبال بهانه میگردد که سنگ جلوی پایم بیاندازد و بالاخره ردم کند. آخرین امتحان، ریاضی بود. تا به خودم آمدم دیدم به اتفاق چند شمالی تنها آدمهایی هستیم که در جلسه امتحان باقی ماندهایم. فقط یک سوال را جواب نداده بودم و یادم نیست هیچ وقت دیگر از امتحان ریاضی آنقدر راضی بوده باشم. خدابنده لو نگاهم کرد و گفت: «به به آقای کاریکاتوریست. امیدوارم ریاضیت هم مث نقاشیت خوب باشه.»
گفتم: «خوبه آقا مطمئن باشید. فقط یه سوالو ننوشتم.»
گفت: «ببینیم و تعریف کنیم.»
وارد حیاط شدم که از دروازه بزرگ دبیرستان بزنم بیرون و بروم جشن پایان امتحان را با یک ساندویچ دو نانهی بندری جشن بگیرم که چشمم خورد به تنها کولهی قرمز دبیرستان که آنجا درست در جایی که همیشه عمو جانی مینشست و سیگار میکشید افتاده بود. یک کولهی تک و تنها آنقدر وسوسه انگیز بود که بیاختیار به طرفش بروم. کمی کوله را ورانداز کردم. خواستم همانجا رهایش کنم و بروم پی کارم که نگاهم به راه باریک کنار دیوار افتاد که به حیاط پشتی میرسید. نمیدانم چرا از آنجا وارد حیاط پشتی شدم. زیر ایرانیتهای آفتابخوردهی پوسیده، کوهی از نیمکت اسقاطی بود که روی هم سوار کرده بودند. باز خواستم برگردم که صدای افتادن سطلی چیزی آمد.
آنجا پشت جنازههای نیمکتها، برای ثانیهای دنیا ایستاد و سرم سیاهی رفت. نمیتوانستم تکان بخورم. شبیه کسی که پاهایش را به زمین میخ کردهاند و رویش سطل سطل آبجوش خالی میکنند. نیما روی زمین افتاده بود. روی صورتش جای خونمردگی بود. انگار کسی چنگ انداخته باشد. گردنش هم جای پنجه بود. عمیقتر از صورتش آنقدر عمیقتر که چند خط باریکِ خون شره کرده بود روی پیرهنی که حالا پاره شده بود و پوست سفید و بیموی نیما در آن جای نیمه تاریک به شکل زنندهای میدرخشید. نیما داشت به من نگاه میکرد اما نگاهش از توی من رد شده بود و جایی پشت خروارها میز و صندلی گیر کرده بود. لب پایینش میلرزید و مثل این بود که نمیتواند دستش را به جایی بند کند و از زمین بلند شود. نمیدانم چرا در آن ثانیهها به فکر شلوار جینِ روشن نیما بودم که از پایش درآمده بود و روی زمینِ گه گرفتهی حیاط پشتی افتاده بود که سال تا سال جارو نمیخورد. عینک دودی عموجانی روی زمین افتاده بود. تیشرت سیاهش هم کنار عینک. ماهیچههای خیس از عرقاش میلرزید. چشمهایش داشت به عجیبترین حالتی که در عمرم دیده بودم به من نگاه میکرد. صورتش را عرق و تف و اشک خیس کرده بود. دندانهایش روی قفل بود و نفس نفس میزد و با هر بازدم آب دهانش نخهایی میشدند که از بین لبهایی منقبض شده بیرون میپریدند. عموجانی همانطور که نفسنفس میزد رو به من گفت: «بهش گفتم نرو، گفتم نرو...گفتم نرو.»
من همهی رمقم را جمع کردم و مثل کسی که بختک روی سینهاش را با همهی زورش کنار میزند، خودم را از زمین کندم و دویدم.
یک هفته بعد از امتحانات همه بچهها به دبیرستان برگشتند. آن سال نمره ریاضیام از تربیت بدنی هم بیشتر شد. سبک نقاشی کشیدنم، یا بهتر بگویم موضوع نقاشی کشیدنم را عوض کردم. خوردن فست فود را ترک کردم. هنوز زنگهای ورزش بهروز را میدیدم که موقع دویدن قصههای عمویش را تعریف میکرد و جنوبیها را میخنداند.
ولی دیگر هیچ وقت عموجانی را ندیدم. نیما را هم. و هنوز معتقدم لحن و هجای آخرین چیزی که از عموجانی شنیدم، شبیه یک ترانهی غمگین بود؛ «بهش گفتم نرو...گفتم نرو...گفتم نرو.»