مصائب تاریکی
ده سالم بود که تهران موشک باران شد. آنوقتها هرکسی که یک جایی دور از شهر داشت و خیلی نگران کاروکاسبی و درآمدش نبود جمع میکرد با کسوکارش میرفت که توی خانهی امن دورافتادهاش بیشتر زنده بماند. من را هم گذاشتند خانهباغِ مادریام پیش عزیز که تازه داشت آلزایمرش شروع میشد. آنجا پنج-شش اتاق با سقفهای بلند داشت که تختهای فلزیِ صدادار را با ملحفههای چرک مردهشان کنار پنجرههای قدیِ پردهتور گذاشته بودند.
خانهباغ، یک بوی نا و نم دائمی میداد و کاغذ دیواریهای دور و بر رادیاتور شوفاژها، ور آمده بودند و شُرههای زردرنگی روی قرنیزِ سنگیِ پای دیوار شکلهای نامفهومی را میساختند. کف اتاقها فرشهای دستیِ لاکی داشت و راهروهای لخت، فقط موکتهای شتریِ سفتی داشتند که هرچه به آشپزخانه نزدیکتر میشدی لکههای درشتتری از سوختگی به چشمات میخورد. آشپزخانهی درندشت، آنقدر جا داشت که عزیز _ وقتهایی که حوصله ندارد به بالکن برود _ همانجا وسط آشپزخانه آتشگردان ذغال قلیان خوانسار را بچرخاند و در هوا رد یک دایرهی بکشد و ذغالها گل بیندازند، شتک بزنند و همه جا بپاشند و هزار تکه شوند.
آنجا فقط عزیز بود با آخرین داییام که تا آن روز زیاد ندیده بودماش. مجرد بود، بیست سال از من بزرگتر و عزیز او را هوتی صدا میکرد. دایی هوتن، طبقهی بالای ساختمان را قلمروی خودش کرده بود و عزیز هم آن بالا نمیرفت. عزیز غذا میپخت، ساعتها کنار تلفن مینشست و با یکی از دخترهایش زیرلب حرف میزد و بعد از شام و چای و قلیان، همانجا جلوی تلویزیون میخوابید.
دایی هوتی با آنکه هنوز هوا سرد نشده بود، کلاه بافتنی طوسی روی سر میگذاشت و هر وقت کلاه را برمیداشت که سرش را بخاراند، موهای قرمز تُنُکاش چرب و به هم چسبیده بودند. پوست صورتش ککومک داشت و با عینک کائوچویی و شیشههای ذرهبینی، چشمهایش ریز و نزدیک به هم دیده میشدند. قد بلند نبود و عادتش بود وقت راه رفتن پاشنهی کفش و دمپایی را روی زمین بکشد.
هوتی موتورسیکلت بزرگ، سیاه و جذابی داشت که شبیه موتورسیکلتهای فیلمهای پلیسی بود. هر وقت با آن برای خرید بیرون میرفت کاپشن چرم یقهدار قهوهای رنگش را با پوتینی میپوشید که هیچ وقت خدا بندهایش را نمیبست. وقتهایی هم که به خانه برمیگشت عزیز میآمد روی بالکنِ سرسرا میایستاد و او را تماشا میکرد که خریدها را بین پاهایش جا داده بود و موتور را زیر درخت انجیر پیر و خشکیده میگذاشت و موقع بالا رفتن از پلهها، کیسههای خرید را با یک دست میگرفت و آن یکی دستش را خالی و با اغراق در کنارش تاب میداد.
آنروز خریدها را که در آشپزخانه گذاشت، با یک کاسه شیر آمد و روی پلهها نشست و بنا کرد به نگاه کردن من که داشتم جلوی پلهها با بیلچهی زنگ زدهی باغبانی ور میرفتم.
گفت: «تو چرا اینقدر ریزه میزهای؟ لاغرمردنی.»
شانه بالا انداختم.
پرسید: «میخوای با اون چیکار کنی؟ قبر بکنی؟» و زشت خندید.
گفتم: «لونه مورچهها رو گشادتر کنم. یه سوسک میخوان ببرن تو لونهشون از سوراخ رد نمیشه.»
یک بسته بیسکوئیت مادر از جیب کاپشن چرمش بیرون آورد، باز کرد و همهی بیسکوئیتها را داخل کاسهی شیر انداخت و با قاشق غرقشان کرد. گفت:«هوا داره سرد میشه. لونشون کجاست؟»
با بیلچه به درخت انجیر خشک شده اشاره کردم؛ «اون ور.»
کمی خیره شد به درخت و گفت: « اونجا رو پارسال گازوئیل ریختم. ریختم تو سوراخشون، بعد آتیش زدم. چطوری هنوز هستن؟ میگم یعنی درخت انجیر خشک شد اما اونا هنوز هستن. نکبتا... همه جا هستن. تو کابینت. تو قندون. تو یخچال. ولشون کنی شبا میرن تو گوش آدم. میرن تو مغز آدم...» و خندید.
چند قاشق از خمیری که در کاسه درست کرده بود خورد. شیر، روی ته ریش سرخ زیر چانهاش کمی شره کرد که با پشت دست پاک کرد.
گفت: «گنجیشکام سرد بشه میرن. راحت میشیم... میگم سرد بشه، گنجیشکا میرن.»
من به شاخه درختها نگاه کردم. و بعد به صورتش. کاسه را به طرفم گرفت و پرسید: « میخوری؟ خوشمزهست.»
سر تکان دادم نه.
پرسید: «تیراندازی دوست داری؟» و با یک دست مثل کسی که تیراندازی میکند تفنگ خیالی را به طرفم شلیک کرد.
حرفی نزدم.
کاسه را روی پلهها گذاشت و گفت: «وایسا الان میام.»
پنج دقیقهی بعد سر و کلهاش با تفنگ ساچمهای پیدا شد و از پلهها پایین آمد، گفت که دنبالش بروم. هر قدمی برمیداشت به شاخهی توی هم بافتهی درختها نگاه میکرد، نشانه میگرفت شلیک میکرد که هیچ وقت، حتی یکبار تیرش هم خطا نرفت و گنجشک از بالای درخت پایین میافتاد، بال بال میزد، هی درجا میپرید تا هوتی بالای سرش میرسید، با دو انگشت اشاره و شست، سر گنجشک را میکند و تنش را توی کیسهی پلاستیکی که پشت کمرش بسته بود میانداخت. من از پشت سرش میدیدم که گنجشکِ بدون سر، هنوز داخل کیسه تقلا میکند. آنروز تا غروب داخل کیسه، چهل- پنجاه تا گنجشک بدونسر بود که گاه به گاهی یکی از گنجشکها انگار که ته ماندهی جانش هنوز در نرفته باشد جم میخورد.
من دنبالش رفتم تا ته باغ که دیدم کیسه را خالی کرد داخل چاه قدیمی بعد من را که بهش زل زده بودم نگاه کرد، گفت هوا سرد شده و کلاهش را روی سرم گذاشت، دستم را گرفت و تا برسیم به ساختمان من بهش نزدیکتر بودم که بوی ترشیدگی میداد و در تاریکی هنوز میتوانستم سرخی موهای آشفتهاش را تشخیص بدهم.
فردای آنروز _ سر ظهر _ من و عزیز ناهار میخوردیم که از پلهها به دو پایین آمد، انگشت کوتاه و کلفتش را نشانمان داد که یک سوزنمنگنهی بزرگ در آن فرو رفته بود. نشست پشت میز غذاخوری به انگشتش نگاه کرد و لب پایینش را جوید. عزیز برایش دواگُلی و پارچهی تمیز آورد. هوتی که کلافه بود بهم گفت بروم جعبه ابزار را از زیر پله بیاورم. رفتم و زورم نرسید بلندش کنم. بهم گفت بیعرضهی به دردنخور و خودش رفت جعبه را با یک دست گرفت و آن دست دیگرش که زخمی بود را تاب میداد و خون به دیوار میریخت. دست کردداخل جعبه انبردست را برداشت و سوزن منگنه را بیرون کشید. خون بیشتری بیرون زد. عزیز یک قدم عقب رفت و هوتی دستمال را روی زخم فشار داد. حالا هیچ کس کاری نمیکرد و حرفی نمیزد. من را که توی بحرش رفته بودم نگاه کرد و گفت: « بشین غذاتو تموم کن.»
گفتم: «نمیخورم. سیر شدم.»
- پس برو تهشو بریز تو باغ. گنجشکا میخورن. تهشو میگم. بریزی گنجشکا میخورن.
- باشه.
- برو الان بریز.
رفتم و ته بشقاب را ریختم وسط باغ. بَر که میگشتم دیدم که آن بالا ایستاده و نگاهم میکند. نزدیکش که شدم بشقاب را از دستم گرفت، مثل کسی که چیز مهمی را چک میکند نگاهی به بشقاب انداخت، گفت: «همهش رو نریختی!»
کمی برنج به کف چرب بشقاب چسبیده بود. گفت: «اینارو برو بریز کنار سوراخ مورچهها.»
رفتم پای درخت انجیر و ریختم کنار سوراخ مورچهها. اما مورچهای اطراف سوراخ نبود. حتی یکی. بلند گفت: «بیا بالا.»
و رفتم طبقه بالا و قلمرو هوتی را دیدم که در و دیوارش از پوستر زنهای نیمه لخت پوشیده شده بود. وسط اتاق کیسه بوکس برزنتیِ وصله خوردهای معلق بود و دور تا دور، روی طاقچههای گچبری شده، نوار فیلم وی اچ اس، دستگاه ویدئوی فیلم کوچک، ضبطِ سونیِ دوکاسِت و اطرافش، ردیف نوارهای کاست بود. یکطرف اتاق هم انبوهی از کتاب که روی هم چیده بود و مثل دیوارِ کج و کولهای بالا آمده بودند که هر آن ممکن بود بریزند پایین.
روی صندلیِ جلوی تلویزیون نشستم و خودش در آستانهی در بالکنِ بزرگی ایستاد که درست بالای بالکن اتاقی بود که شبها میخوابیدم.
پرسیدم: «دستت چی شده؟»
از جیب شلوارش پاکتسیگار مچالهای بیرون آورد. سیگار را زبان زد و روی لبش گذاشت و با کبریت روشن کرد. دود را که بیرون میداد با همان انگشت زخمی و خونی، چیزی که شاید توتون بود را از نوک زبانش جدا کرد.
گفت: «عزیز نمیدونه. بهش نگو.» سیگار را میگفت. لای پنجره را باز کرد و روی رف کوتاه آستانه نشست. آنجا در ضد نور درست نمیتوانستم صورتش را ببینم. گفت: «دستمو میگی چی شده؟ کور بودی؟ سوزن منگه رفت تو دستم.»
پرسیدم: «درد داره؟»
خندید. گفت: «اینو چی میگی؟» و کف همان دستش را به طرفم گرفت. جلو رفتم از نزدیک نگاه کردم. کف و پشت دستش جای یک زخم گرد قدیمی، درست به اندازه یک سکه بود.
پرسیدم: «چیه این؟»
گفت: «تو سربازی خودزنی کردم. خودزنی میدونی چیه؟»
سر تکان دادم یعنی نمیدانم. بلند شد رفت تفنگ ساچمهایاش را آورد، قنداق چوبی آن را روی زمین گذاشت، کف دستش را روی لوله تفنگ گذاشت و گفت: « اینجوری...بعدش شلیک کردم. پوففففف... با تفنگ واقعی. تخمشو داری؟ یعنی میگم با تفنگ واقعی زدم. تفنگ واقعی دیدی؟»
گفتم: «توی فیلما دیدم.»
- آره توی فیلما هست. فیلم دوست داری؟
- آره.
- بشین برات فیلم بذارم.
و دم و دستگاهاش را روشن کرد و فیلم گذاشت. فیلم قدیمی گنگستری پر از تفنگ و مسلسل. تمام مدتی که فیلم میدیدم پشت دیوار کتابهایش خوابیده بود و از صدای ناراحتی که میآمد، قشنگ معلوم بود با دهان نیمه بازش نفس میکشد. فیلم که تمام شد نوار خودبخود بیرون آمد. از صدایش بیدار شد نشست و به پاهایش نگاه کرد. آنقدر طولانی که من بیحرف تلوزیون را خاموش کردم و رفتم.
از فردا بعد از ناهار من را میبرد طبقهی بالا فیلم میگذاشت و خودش تخت میخوابید. تا آنروز که در خواب، پایش به دیوار کتابها خورد و کتابها ریخت رویش، درجا از خواب پرید، نشست، چند دقیقهای پاهایش را نگاه کرد و حالا به من با چشمهای بدون عینک که دیگر ریز نبودند زل زد و گفت: «شبا خوابم نمیبره. تو که میای اینجا من راحت میخوابم.»
- چرا خوابت نمیبره؟
- سر و صدا میاد. تو نمیشنوی؟
- سر و صدای چی؟
- پرنده. حشره ... میگم تو نمیشنوی؟
- نه نمیشنوم.
- راحت میخوابی؟
- آره میخوابم.
- شاید زود میخوابی.
- نمیدونم.
- میگم شاید گوشاتو میگیری زود میخوابی.
- نه گوشامو نمیگیرم.
- من میگیرم فایده نداره. دلت میخواد سیگار بکشی؟
- نه دلم نمیخواد.
- دروغ نگو.
- دلم نمیخواد.
- برو پایین دیگه فیلم بسه.
همان شب بود که از خواب پریدم و روی تخت نشستم. چیزی من را از خواب بیدار کرده بود که نمیدانستم چیست. از تخت پایین آمدم و به سالن رفتم. عزیز روی صندلی خواب بود و تلویزیون بیصدا روشن. آب خوردم و موقع برگشتن به تخت، سایهای را دیدم که در بالکن اتاقم حرکت کرد. ترس واقعی، از آن ترسهایی که بدن آدم را سرد و سِر میکند، اولین بار در ده سالگی روی همان تختِ نزدیک پنجره، در آن اتاق بزرگ نیمه تاریک آمد و من را برای همیشه برای خودش کرد. آن شب تاصبح بیدار ماندم و وقتی هوا روشن شد رفتم و پردهی تور را کنار زدم و خوب همهجای بالکن را نگاه کردم. بعد به آشپزخانه که رفتم، هوتی روی کابینت نشسته بود، لیوان شیر نیمخوردهای دستش بود و با رضایت نگاهم میکرد. همانجا در همان آن، با دیدن صورتش به دلم افتاد کسی که دیشب پشت پنجره اتاقم آمد دایی هوتن بوده.
هوتی از روی سنگ کابینت پایین آمد، گفت: «صبحونهت رو خوردی جلدی بیا بالا.» و لبخندی که روی صورتش داشت را تا وقتی از آشپزخانه بیرون برود و در چهار چوب در، نیمنگاهی دوباره بهم بیاندازد، روی صورتش نگه داشت.
بالا که رفتم همه چیز را از قبل مهیا کرده بود. فیلم را آمادهی پخش و رختخواب مرتبی ته اتاقش پهن بود. دکمه ویدئو را زد و رفت خوابید. من تا ظهر روبروی تلویزیون بودم. نمیدانم آنوقت چه وظیفه شناسیای بود که گمان میکردم باید فیلمی که اصلاً حوصله دیدنش را نداشتم تا آخر ببینم. وقت ناهار بیدار شد، سیگار روشن کرد و گفت: «برو فعلا. مرخصی. ناهارتو خوردی به عزیز بگو ناهار منو بذاره تو سینی با خودت بیار بالا.»
و اینطور شد که من هر شب فقط دو ساعت میخوابیدم و نیمه شب با صدای کسی که به پنجره میزد بیدار میشدم و تا صبح در برزخ منتظر طلوع میماندم. او هر روز من را به بهانهی فیلم دیدن در اتاقش نگه میداشت و خودش آرام و عمیق میخوابید. کمکم عزیز از اینکه کم غذا میخوردم نگران شد و چند باری گفت که رنگم زرد شده. خودم هم احساس میکردم هر روز بیحالترم و نای ایستادن نداشتم. شبها تا صبح تنم خیس از عرق سرد بود و شب ادراری سراغم آمد که بابتش هم گیج شده بودم و هم خجالتزده. صدا بیدارم میکرد، میدیدم که رختخوابم خیس است و همانجا روی خیسی تا صبح بیدار مینشستم. هفتهی سوم تب شروع شد و دیگر از تخت بیرون نیامدم. هوتی برایم خوراکی میخرید، کنار تخت مینشست، کتاب میخواند و همانجا پای تخت روی زمین ساعتها میخوابید.
آن شب که بیوقفه باران میبارید، همان سر شب، عزیز لای پنجره اتاقم را باز گذاشت که زیادی گرمم نشود و سوپ ولرمی را به زور بهم خوراند. عزیز که کنارم بود آرام بودم. پلکهایم سنگین شدند. در خلسهی خواب دیدم که یادش رفت پنجره را ببندد و از اتاق بیرون رفت. من به پنجرهی نیمه باز خیره بودم، به تور سفیدی که آرام با باد تکان میخورد، به چراغهایی که یکی یکی خاموش میشد و خوابم برد.
نیمه شب بدون هیچ صدایی_ شاید از سر شرطی شدن_بیدار شدم. خودم را خیس نکرده بودم و هوای اتاق سرد بود. پیش خودم فکر کردم فقط چرت کوتاهی زدهام. یادم هنوز به پنجرهی نیمه باز بود که وقت خواب رفتن نگرانش بودم. از تخت پایین آمدم و خودم را با تردیدِ شاید بهتر است ولش کنم و برگردم بخوابم، به هر زوری بود به پنجره رساندم. پرده را کنار زدم. دستگیرهی یخ پنجره در دستم بود که هیکل سیاهی به بالکن پرید و سرخیِ موهای به هم چسبیدهاش آخرین چیزی بود که موقع از هوش رفتم توی سرم پخش شد و همهی آن خلاء سیاه اغما را به رنگ خودش کرد.
روز بعد با تلفنِ عزیز برای بردنم به خانهباغ آمدند. عزیز به مادرم گفت که پسرت مالیخولی شده! بعد لباس تنم کردند و وقتی روی لبهی تخت برای لحظهای تنها نشسته بودم هوتی آمد و کنارم نشست. گفت: «میخوان ببرنت.» حرفی نزدم.
گفت: «خوب کردی پنجره رو بستی.» فقط نگاهش کردم.
گفت: «منم هیچ وقت شبا پنجره رو باز نمیکنم.»
از در خانهباغ که بیرون میرفتیم کنار درخت انجیر ایستاده بود و آخرین باری بود که او را دیدم. داشت در اطراف سوراخِ مورچهها، خاک را با پاهایش جابجا میکرد.