رنگ دلخواه برای اتاق بچه
پرستو بین انگشتان یکی از پاهایش پنبههای گلوله شدهای گذاشته بود تا ناخنهای تازه لاک خوردهاش از هم فاصله داشته باشند. با همین وضعیت، درحالی که پاشنه پای لاک خورده را زمین میگذاشت، لنگ لنگان به طرف آیفون رفت تا برای محسن و فریما در را باز کند. نیم ساعت پیش بود که فریما_نزدیکترین دوست پرستو_تلفن کرده بود و گفته بود برای نشان دادن رنگ کاغذ دیواریهای اتاق بچهی هنوز متولد نشدهشان پیش او میآیند. محسن آرنج فریما که شکمی برآمده داشت را گرفته بود و وارد آپارتمان پرستو شدند. فریما نگاهی به پای پرستو که به نظرش وضعیت مسخرهای داشت انداخت و گفت: «خوبه گفتم دارم میاما. خوبه بوی لاک حالمو به هم نمیزنه. بوی چیزایی که از نفت درست شده حالمو بد نمیکنه. چرا واقعن؟! محسن من چرا بوی بنزین دوست دارم؟»
محسن کمک کرد تا فریما روی مبل راحتی بنشیند و بعد از اینکه مطمئن شد همه چیز رو به راه است دوباره با لبخند حال پرستو را پرسید. پرستو جواب محسن را با خوشرویی داد و همانطور لنگزنان رفت لاک را از روی میز عسلی برداشت و در آنرا محکم بست. جوری محکم که فریما لحظهای پیش خودش فکر کرد ممکن است دفعه بعد در لاک باز نشود.
فریما نگاهی سرسری به آپارتمان پرستو انداخت که از نظرش همه چیز نه آنقدرها مرتب ولی تا حد قابل قبولی نظم داشت. بعد گفت: «زیاد نمیمونیم. محسن باید بره کار داره. ببین خوبه؟» و به محسن اشاره کرد تا از کیفاش نمونهی کاغذ دیواری سفارش داده شده برای اتاق بچه را به پرستو نشان بدهد.
پرستو نمونه را جلوی چشمانش دور و نزدیک کرد. حتا ایستاد و بخاطر نورِ بهتر، پشت به پنجرهها کرد و خوب به نمونهی کاغذ دیواریِ سبزِ خیلی روشن نگاه کرد. شبیه کسی بود که در خیالش دیوارهای اتاق بچهی محسن و فریما را با این کاغذ دیواری تصور میکند. بعد با رضایت سر تکان داد؛ «خوبه. خیلی ناز میشه. به کمد و تختش هم میاد.»
فریما گفت: « دیدی محسن؟ بیخود هی میگی صورتی، صورتی... »
محسن که یادش آمد از وقتی که در مغازهی کاغذ دیواری فروشی معطل انتخاب فریما بوده نیاز به دستشویی رفتن داشته، بلند شد و به دستشوییِ انتهای راهروی باریک منتهی به اتاق خواب رفت.
فریما با اشاره به پای پرستو گفت: «از این کارا نمیکردی!»
پرستو با شرمی ساختگی و از سر شوخی گفت: «یعنی چی؟!»
فریما گفت: «من که تموم این سالها یه بار هم ندیدم به پاهات لاک بزنی... تو دستات هم به زور میزدی. خوابگاه یادت نیست؟ التماست میکردم لاک بزنی. میگفتی دلت میخواد شرتی پرتی باشی.» و بعد ادای پرستو را درآورد: «هر کی منو میخواد باید شرتی پرتیم رو بخواد!»
پرستو گفت: «چی بگم...»
فریما با حالتی از سر بامزگی پرسید:«مهمون داری؟»
پرستو برای جواب دادن کمی مکث کرد که فریما گفت: «چه عجب! ببینم تو مهمون داری و به من نگفتی؟ فوت فتیشم که هست! لجن باید بعدش مو به مو برام تعریف کنی.»
پرستو همانطور که خم شده بود تا پنبهها را از لابلای انگشتهای پایش بردارد و لای انگشتهای پای دیگرش بگذارد خندید؛ «مو به مو؟! مگه من ازت مو به مو میپرسم با محسن چیکار میکنی که تو میخوای مو به مو بدونی؟!»
- شوهر قضیهش فرق میکنه. نکنه واقعا خبریه؟ جدیه؟ غیرت داری؟
محسن که به نظر میرسید تازه از دستشویی بیرون آمده پرسید: «محسن چی؟ چی میگفتین درباره من؟»
فریما گفت: «هیچی. »
محسن گفت: «فریما بریم دیر میشه. از صبح بهت گفتم که عصر باید برم جایی.»
فریما: «باشه میریم الان.» و به پرستو گفت: «میگما شب بیا خونه ما. فردا بچینیم وسایل اتاقش رو. الهی قربونش برم من که وقت به دنیا اومدنشه... محسن من چرا بچه اینقدر دوست دارم؟ واقعن چرا؟!... پرستو تو دلت بچه نمیخواد؟ من رو باش یه جوری میپرسم ازش انگار همین پشت یکی آمادهست که...» و ریسه رفت طوری که نتوانست حرفش را ادامه بدهد.
پرستو با لبخند و آهسته گفت:« فعلا که...»
فریما هر دو دستش را روی شکم ور آمدهاش گذاشت و با صدای بچهگانه پرسید: «از منم خوشت نمیاد خالهههه؟»
پرستو با خنده گفت: «نه تو فرق میکنی خاله...» و ادامهی حرفش در صدای محسن گم شد که گفت: « پاشو بریم فریما. این بیچاره هم مهمون داره گیر ما افتاده.»
فریما پرسید:« تو از کجا میدونی که مهمون داره؟!»
محسن کمی مکث کرد و گفت: «چمیدونم. داره لاک میزنه دیگه... معلومه دیگه...» و چند ثانیهای سکوت شد. محسن ادامه داد:« خیله خب... حرفاتونو شنیدم.»
فریما با دلخوری گفت: «محسن؟! واقعاً چرا میشنوی؟!» و رو به پرستو گفت: «گوشاش خیلی تیزه.» و به محسن گفت:« عجیب نیست داره لاک میزنه؟! یادته تو دانشکده هیچ کاری نمیکرد. محسن اون رفیقت کی بود می خواستیم برای پرستو جورش کنیم؟»
- یادم نمیاد عزیزم.
- بابا اون پسره که حرف نمیزد اصن. من تا یه مدت فکر میکردم لاله.
- یادم نیست.
فریما به پرستو گفت: « مهمونت رفت بیا خونه ما.»
- مهمونم؟ نمیدونم. آخه دیر میره.
فریما سرکی گذرا و نمایشی به طرف آشپزخانه کشید و گفت: « شامم که درست نکردی. باشه هر وقت رفت بیا. ما بیداریم. میگم محسن بیاد دنبالت.»
محسن به پرستو گفت: «منم امشب دیر بر میگردم خونه. میتونم بیام دنبالت. اگه بخوای.»
پرستو شانه بالا انداخت که یعنی نمیداند.
محسن ایستاد و به موبایلش نگاه کرد و گفت: « بذار کمکت کنم.» و کمک کرد تا فریما بایستد. فریما گفت: «وای یهو گُر میگیرم. پرستو جون یه لیوان آب بده. یخ نباشه قربونت برم.»
پرستو به آشپزخانه رفت. فریما به محسن گفت: «داریم میریم. چته تو؟!» و بدون نوشیدن آب صورت پرستو را بوسید و هر دو رفتند.
پرستو که کار لاک زدن پای دیگرش را تمام کرد، سیگاری روشن کرد و تمام مدتی که سیگار میکشید، برای آنکه از جایش بلند نشود خاکستر سیگار را کف دستش ریخت. تلفن که زنگ زد سیگار را داخل لیوان آبی که برای فریما ریخته بود انداخت. بعد خاکسترها را هم داخل لیوان ریخت و آن بخشی از خاکستر سیگار که به عرق کف دستش چسبیده بود را با کوسن مبل پاک کرد. برای رسیدن به تلفن باید چند قدم راه میرفت. نگاهش به تصویر لنگان خودش بر آینهی قدی دیوار نزدیک آشپزخانه افتاد. تلفن را برداشت؛ «الو مامان؟»
- تلفنو چرا جواب نمیدی؟
- مامان همهش چندتا زنگ خورد!
- توالت بودی؟
- نشسته بودم لاک ناخنم خشک بشه.
- لاک؟!
- پاهامو لاک زده بودم مامان جان.
- چه عجب. از این کارا نمیکردی. چیزی شده؟
- هیچی مامان!
- بگو خب خوشحال میشم.
- خبری نیست. همینجوری زدم. آدم نمیتونه همینجوری لاک بزنه برای دل خودش؟
پرستو خودش را جلوی آینه رساند و به موهایش دست کشید. پرسید: «مامان چیکار داشتی ؟»
- همینجوری زنگ زدم. میگم بیا اینجا. ماشینت درست شد؟
- نه هنوز نشده. چند روز دیگه.
- نمیای یه جوری؟ بیا خیلی وقته نیومدی. با ماشین بیرون بیا.
- ماشینم درست بشه میام.
پرستو به اتاق خواب رفت و از کشوی میز آرایش، رژ لب صورتی رنگی را بیرون آورد و جلوی آینه به لبهایش مالید. و پرسید: «مامان...؟ کار دیگهام داری؟»
- نه عزیزم. دیگه کاری ندارم.
- خدافظ پس. بهت زنگ میزنم فردا.
پرستو روی تخت نشست. کتابی که کنار تخت بود را برداشت و صفحهای که شبهای پیش نشانه گذاشته بود را باز کرد. خیلی از مطالعهاش نگذشت که خوابش برد. پرستو خواب دید که در آفتاب کنار پنجره نشسته است و تصویر محو خودش را هم در انعکاس شیشه پنجره دید که موهایش کمی سپید بود. بعد دید که نمیتواند از روی صندلی کنار پنجره بلند شود. داشت در خواب تقلا میکرد که بیدار شد. اما چیزی که پرستو را بیدار کرد صدای زنگ آپارتمان بود. از تخت که پایین آمد هنوز گیج بود. ساعت روی دیوار نشان میداد 3 ساعتی است که خوابیده. از کنار آیینه کنار دیوار آشپزخانه که رد شد دید که موهایش ژولیده است. از چشمی در نگاه کرد و در را باز کرد. جلوی در آپارتمانش فریما ایستاده بود. بدون هیچ حرفی داخل آمد و گفت: «ببخشید ببخشید من مزاحمت شدم. در پایین باز بود. میرم الان. آژانس پایین منتظره. اومدم نمونه رو ببرم.»
پرستو پرسید: «نمونه؟»
- نمونه کاغذ دیواری.
و به طرف میز کوچک کنار مبلها رفت و گفت: «آهان اینجاست. جا گذاشتیم. ببینم محسن بهت زنگ نزد؟»
- نه برای چی؟
- هیچی...همون برای اینکه بیاد دنبالت.
- نه زنگ نزد.
- من مزاحمت شدم الان میرم. یه لیوان آب میدی بهم؟ گُر گرفتم باز. قربونت برم یخ نباشه.
پرستو به آشپزخانه رفت. لیوانی برداشت و گذاشت که آب راکد کمی برود. لیوان را پر کرد، وقتی برمیگشت فریما را دید که از اتاق خوابش بیرون آمد و گفت: «من یه دستمال از اتاقت برداشتم. اینجا دستمال نبود. من برم قربونت برم. شب اومدنی شدی بهم بگو به محسن میگم بیاد دنبالت.»
فریما صورت پرستو را سه بار بوسید. در چشمهایش نگاه کرد و یکبار دیگر بوسید و رفت.
پرستو در آپارتمان را بست، لیوان آب را با خودش به اتاق خواب برد و روی میز آرایش کنار گوشی تلفن گذاشت. پرستو به مادرش تلفن کرد و گفت تا نیم ساعت دیگر به دیدنش میرود. از مادرش خواست شب را بماند.