یک ماه می‌شود که سبک زندگی‌ام از بهترین شکل ممکن خودش به نازل‌ترین سبکی که تصورش را هم نمی‌کردم تبدیل شده. صبحِ زیبایِ عن خودم را با سر و صدای همسایه طبقه بالایی شروع می‌کنم که چند ماه پیش زنش را با یک بچه طلاق داد و حالا با یکی روی هم ریخته‌ و پیش از ازدواج سفیدشان افتاده‌اند به جان خانه که کلاً دیزاین عوض کنند و اینطوری یاد و خاطره‌ی زن قبلی از بین برود.

او که خیلی جاکش است، با قندشکن دارد دیوار آشپز‌خانه را خراب می‌کند تا با پذیرایی یکی شود. دلم می‌خواهد بروم بالا بگویم؛ الان باقیمانده‌ی خاطرات زن بدبخت‌ات این تیغه‌ی نصف و نیمه آشپزخانه است که سر صبح خرابش میکنی؟ تو در ده سال زندگی مشترک، روی کانتر آشپزخانه چه گهی خورده‌ای که حالا خاطراتش باید تخریب بشود. ای من شاشیدم به آن زندگی تباه تو که اگر کل خانه را بکوبی و دوباره بسازی هیچ تاثیری در روند مفلوک و دارک سرنوشتت نخواهد گذاشت. مشکل از خاطرات چسبیده به در و دیوار نیست. مشکل از محتویات توی شرت‌ات است که سالهاست به جای مغز ازش استفاده میکنی. گیرم که دیزاین عوض کردی، با جوجه‌های نشسته در آشیانه چه میکنی؟ توی ذهنم که دلم خنک شد ده دقیقه طول می‌کشد همانجا روی تخت مثل کتلتی که منتظر است یکی بیاید برعکس‌اش کند، نا امید از اینکه هیچ نجات دهنده‌ای ندارم، خودم دمر می‌‌شوم تا یکی از دستهایم بیافتد روی زمین و موبایلم را که از شب قبل همان‌جاها افتاده پیدا کند. بعد سرم را لب تخت می‌گذارم و از آن بالا به صفحه موبایلِ روی زمین نگاه می‌کنم. درست نمی‌بینم چون من شبها روی یکی از چشمهایم می‌خوابم و صبح‌ها تخم چشمم خواب می‌رود و تا نیم ساعت تار می‌بیند. با همان وضعیت خبرآنلاین، بی‌بی‌سی، توئیتر و یوتیوب نگاه می‌کنم. که هیچ خبری نیست. یعنی واقعاً صبح‌ها هیچ خبری نیست. همه خبرها عصر به بعد است. صبح، تنها چیزی که گیرت می‌آید جواب پیامهایی است که شب قبل برای این و آن فرستادی که ساعت 8 صبح جوابش را داده‌اند؛ «ببخشید خواب بودم.» البته که خواب بودی. صبح جواب من را نده. عوضیِ نرمال.

و اینجاست که چشمم ساعت ریز بالای صفحه موبایل را می‌بیند. 10:35. و حالا این حس سراغم می‌آید اگر از گرسنگی ضعف نکرده بودم، اگر آن قرمساق طبقه بالا سر و صدا نمی‌کرد، یعنی خوابیدنم همینطور ادامه داشت؟ مثل این است که چیزی در روانِ بدنم دلش نمی‌خواهد زیاد بخوابد، بلکه فقط دلش می‌خواهد بیدار نشود. شبیه لحظه‌هایی که می‌دانی قرار نیست در جایی که می‌روی چیز جالبی انتظارت را بکشد و تو هی به هر بهانه رفتن را لفت میدهی.  و اینجا_درست در این ثانیه ها _ که سگ سیاه افسردگی با هیولای ولدِ زِنای سرزنش‌گر، گاوبندی می‌کنند و هر دو، ناجوانمرد و ضعیف‌کش، می‌افتند به جانم.

چطور آدمها می‌توانند اینقدر برای زندگی‌شان تلاش کنند؟ تحت چه قاعده‌ای هر روز باشگاه می‌روند، رژیم غذایی دقیق و منظمی دارند، هر دقیقه به بهتر شدن در شغل‌شان فکر می‌کنند و حریصِ پیشرفت هستند. چطور می‌توانند کله‌خالی زندگی کنند. اینقدر سلامت را از ماتحت کدام غول چراغ خوشبختی بیرون می‌آورند؟ مگر ما وسط یک سطل آشغال بزرگ زندگی نمی‌کنیم؟ پس تو چطور اینقدر سالمی؟ و اینقدر خوشحال. و اینقدر درخشان؟

من که روزگاری نه چندان دور صبحانه‌ام مثل یک نجیب‌زاده‌ی انگلیسی، مفصل و آئینی بود، الان فقط مایلم نان و پنیر سق بزنم. هیچ طعم دیگری را دلم نمی‌خواهد. طعمهای دیگر مثل این است که سر صبحی کسی به دهانم تجاوز کرده باشد. دلم فقط یه چیز خنثی بی‌مزه می‌خواهد که برود پایین و معده‌ام سرگرم هضم کردن بشود و دست از سرم بردارد. چند روزی می‌شود که صبح‌ها موقع جویدن، آرواره پایینم صدای تق تق می‌دهد. انگار درست چفت نشده باشد. فهمیدم بخاطر این است که چانه‌ام را ساعت‌ها لب تخت می‌گذارم و کلیپ می‌بینم و به فک‌ام فشار می‌آید. منظورم این است که یک آدم می‌تواند به درجه‌ای از ملال برسد که با استراحت کردن به خودش آسیب فیزیکی بزند.

بعد از صبحانه می‌روم حوله‌ام را بر می‌دارم دوش بگیرم. زن خانواده‌ی طبقه‌ی سوم ساختمان از وقتی که قرنطینه شده کل زندگی‌اش را از صبح تا شب با آب داغ می‌شوید و چون دیگ موتورخانه کوچک است آب برای بقیه ساکنان همیشه ولرم می‌شود. برای من که در چله‌ی تابستان با آب جوش دوش می‌گیرم، آب ولرمِ سر صبح حکم همان یخ‌آبِ دریاچه‌ای در اطراف مسکو را دارد که یک دائم الخمر پوست‌کلفت روسی که از بچگی لای برف و یخ بزرگ شده هم تخم نمی‌کند دستش را توی آن بکند. به هر فلاکتی است دوش می‌گیرم. بعد از حمام یک ساعت طول می‌کشد لباس بپوشم. دست و دلم نمی‌رود به لباس پوشیدن. به نظرم سخت‌ترین کار دنیاست. کاش آدمها با حوله زندگی می‌کردند. هم دسترسی ساده بود هم تکلفی وجود نداشت و هم مجبور نبودی بروی سر کمد لباسها و آن لحظه‌ی آزاردهنده را تجربه کنی. لحظه‌ای که حوله را در می‌آوری که لباس بپوشی و یکهو سردت می‌شود و کلیه‌ها می‌رود سیاه بشوند و همیشه خدا موقع پوشیدن، یکی از پاها به شرت یا شلوار گیر می‌کند که نصف اتاق را لی لی میروی. چقدر دلم می‌خواست یکی مرا می‌برد می‌شست، می‌داد بغل یکی دیگر که خشکم کند و یکی دیگر آرام و مهربان لباس تنم می‌کرد. آنوقت راضی‌ترین و خوشبخت‌ترین مرد این اطراف بودم.

بعد می‌روم یک لیوان چایی می‌ریزم، پشت میز می‌نشینم که مثلاً کار کنم. نه تنها کار نمی‌کنم بلکه عن ماجرا را جوری در می‌آورم که از اساس یادم می‌رود برای چه آمدم و اینجا نشستم. سریال، فیلم و تخمه هندوانه گلپردار سنجابک کل روز من در قرطینه‌ای است که حتی نمی‌توانی آنرا ندیده بگیری چون هیچ خراب شده‌ای باز نیست و همه آدمهایی که می‌شناسی کرونا گرفته‌اند یا اصلا راستش در اعماق این گودال وقتی از تنهایی رنج می‌کشم، همزمان حوصله کسی را هم ندارم.

خودم در گذشته، هیچ ربطی به من در این روزها ندارد. اون یکی دیگر بود که من نیستم. فرسنگ‌ها دور. او مثل آبیار قناتِ روستا 3:45 صبح بیدار می‌شد توی خیابانهایی که سگ ولگرد هنوز خواب بود، عین فارست گامپ می‌دوید، نان تازه می‌گرفت و بعد از دوش آب‌جوش، صبحانه‌ای مفصل درست می‌کرد. با اولین جرعه‌ی چایی‌عسل خورشید برای او طلوع می‌کرد و روز برای باقی مردم آغاز می‌شد. بعد می‌رفت سر کار و عصرها، مثل یک مرد خسته از راه می‌رسید و می‌رفت که شام خورده و نخورده بی‌هوش بشود. همیشه خدا هم یه عالمه پیام سین نکرده داشت که نوشته بودند؛ " تو کجایی؟ سالمی؟"

نمی‌دانم آن آدم که بود. با منی که یک هفته است کلید کمد را از زمین بر نمی‌دارم تا با خم شدن فرسوده نشوم و توامان نگرانم داخل جارو برقی نرود، خیلی فرق دارد. اما اصلاً برای از دست دادن آن آدمی که بودم حسرت نمی‌خورم. یک جای کار او هم می‌لنگید. راستش من هیچ وقت آدم متعادلی نبودم. هیچ وقت در نقطه‌ی تعادل یک ماجرا نایستادم. من استاد افتادن از آن طرف بامم و فقط می‌توانم بگویم که اینروزها عمیقاً از همه چیز خسته‌، نا امید و ملولم.