من به عنوان مدیر بخش استراتژی یک هولدینگ تبلیغاتی، در کنار مدیر بخش خلاقیت یعنی آقای پ (به دلایل اخلاقی-امنیتی میلی برای آشکار کردن هویت وی ندارم) مشغول به کار هستیم. ما هرصبح با هم قهوه می‌نوشیم و در روزهای پُرکار، از دور به نشانه‌ی دوستی برای هم سر تکان می‌دهیم. همینطور برای صرف ناهار، در سالن غذا خوری شرکت، هردو بر سر یک میز ناهار می‌خوریم. مکالمه‌های ما محدود، حساب شده و بسیار کاربردی است. درباره اتفاق‌های داخلی و مهم شرکت گفتگو می‌کنیم، از اینکه چطور باید ترافیک پروژه‌های مشترک را به نحوی شایسته‌ کنترل کنیم و اینکه برای برنده شدن در مناقصه‌های جدید، چطور به نقطه نظرهای مشترکی برسیم.

آقای پ به ضرورت حرف می‌زند. شمرده و مودب غذا می‌خورد. مبادی آداب است. هرگز قهقه نمی‌زند و با دیگران رفتاری محترمانه دارد. همه‌ی این خصوصیات، او را تا حد زیادی شبیه به خودم می‌کند که این یک امتیاز بسیار ارزشمند در تعاملات شغلی محسوب می‌شود.

آن یکشنبه زمان ایستاد. درست وقتی که منتظر بودم تا آقای پ با دو قوطی نوشابه که از وندینگ‌ماشین فروشگاه شرکت خریده بود بر سر میز ناهار برگردد. همزمان با ایستادن زمان و کند شدن تصاویر، از دست پاچگی، دستم به شیشه روغن زیتون خورد و سقوط کرد.

در بین کارمندان، زنی زیبا با اندامی مسخ کننده وارد سالن غذاخوری شد. لبخندِ روی صورتش، شمایلی آشکار از هوشمندی بود. موهایش در بادی که نمی‌دانم از کجای سلف شروع به وزیدن کرد نیمه افراشته در آسمان تاب می‌خورد! نگاه‌هایی گذرا و دقیق به اطراف داشت و به همه لبخند می‌زد. کمی از سپیدی دندانهایش وقتی لبخند مختصری به من زد می‌توانست طلوعی انتزاعی از درخشندگی ماه باشد که ساعت 12 ظهر، با نادیده گرفتن حضور خورشید، عجیب و شگفت انگیز، از پشت ماسه‌های سرخِ پهناوریِ لبهایش طلوع کرده است. اما همه‌ی اینها، هیچ کدام به حیرت انگیزی ساق پاهایش نبود. چطور ممکن است یک گونه‌ی انسانی بتواند چنین پاهایی کشیده، زیبا و سکرآور داشته باشد. اگر مکتبی در دنیا باشد که زنان باید روی دستهایشان راه بروند تا پاهایشان آسیب نبیند، من از طرفداران پر و پا قرص آن مکتب فکری خواهم بود. به عقیده من همه چیز از پا آغاز می‌شود.

خیره به زن اغواگر بودم و همه‌ی اطراف تار بود. بعد خیلی ناگهانی و خودبخود تصویر زن تار شد و تمرکز نگاهم به پشت سر زن منتقل شد. آقای پ هم در حالی که دوقوطی نوشابه در دست داشت، در آستانه‌ی در سالن غذاخوری ایستاده بود و مبهوت به زن نگاه می‌کرد و شوربختانه به محدوده‌ای زل زده بود که طبق قانونی تازه وضع شده، دیگر قلمروی خصوصی من محسوب می‌شد. پاهای بی‌نظیر زن.

حالا شیشه روغن زیتون به زمین رسید و شکست!

همراه آقای پ به زیر میز رفتیم و مشغول تمیز کردن شیشه خرده‌ها شدیم. هر دو ساکت و شاید فرو رفته در خلسه‌ای ناشی از آنچه لحظاتی قبل دیده بودیم. همانطور که زیر میز دور خودمان می‌چرخیدم، ناگهان ظرف سالادِ یکی از کارمندان که کنار میز ما ایستاده بود از دستش افتاد و به فاصله‌ی دو اینچ قبل از اصابت به زمین توسط آقای پ که مثل من در زیر میز چمباتمه زده بود گرفته شد. این سرعت عمل چیزی فراطبیعی بود. صاحب ظرف سالاد آنرا از آقای پ گرفت و تشکری کوتاه کرد و دور شد. آقای پ به من لبخندی مصنوعی زد و با بلاهتی ساختگی گفت: «شانسی گرفتمش!». من هم لبخندی از جنس خودش نشان دادم.

روزها گذشت و من در تمام موقعیت‌های مختلف، خانمی با پاهای مسحور‌کننده را زیر نظر داشتم. خانم زیبا با پاهای خیال‌انگیز در جلسه، خانم زیبا با پاهای بی‌همتا در اتاق سیگار، خانم زیبا با پاهای رقصان در راهرو، خانم زیبا با پاهایی مست‌کننده در حیاط و آقای پ در تمام این موقعیت‌ها مثل عنصری همیشگی در پس زمینه‌ی تصویر حضور داشت و امتداد نگاهش به آن پدیده‌ی خارق‌العاده بود.

این موضوع داشت دلخوری من را از آقای پ به درجه‌ای می‌رساند که وادارم می‌کرد هر طور شده به او بفهمانم باید خیلی زود کنار بکشد. برای همین یک ظهر، برخلاف روزهای دیگر، برای صرف ناهار سر یک میز دیگر نشستم. آنروز آقای پ دیگر برایم سرتکان نداد و فهمید که تمایلی به معاشرت ندارم.

حضور بی‌امان آقای پ با توجه به استراتژی راهبردی‌ام برای به عقب راندنش، موثر نبود. چرا که حالا بسیار گستاخ‌تر و در شعاع کمتر از 3 فوت از خانم دلفریب با پاهای‌حیرت‌انگیزش پرسه میزد. شکی وجود نداشت که آقای پ درصدد تصاحب آن پاها بود. اتفاقی که هرگز و به هیچ قیمتی اجازه رخ دادنش را نمی‌دادم.

اگر بخواهم تاریخ دقیقی برای آغاز رویارویی مستقیم با آقای پ در نظر بگیرم، آن لحظه‌ای را به یاد می‌آورم که در راهروی خلوتِ طبقه سومِ ساختمان شرکت، گفتگوی خانم زیبا با پاهای درخشان را با آقای پ دیدم. گفتگویی که با لبخند و لوندی‌های خانم دلربا با پاهای نشئه‌آورش در مقابل آقای پ حسابی حالم را خراب کرد. ساعتی بعد، به دفتر آقای پ رفتم تا رو در رو و صادقانه با او صحبت کنم. در اتاق کسی نبود. داخل رفتم و در را بستم. شاید کمی کنجکاوی باعث شد به وسایل روی میز نگاه کنم. باور کردنی نبود. آقای پ به من گفته بود بچه تهران است و اجدادش ساکن محله‌ی تجریش بوده‌اند.

اما حالا چطور امکان داشت نشان اصیل خاندان نابه‌شیما* روی میز او باشد؟ همینطور یک نسخه از بوشیدو* بین کاغذهای روی میز ناشیانه پنهان شده بود. دیگر هویت آقای پ برایم روشن شد. گرفتن آن ظرف سالاد در فاصله دو اینچی زمین. آقای پ بی‌تردید یک سامورایی بود. از آخرین بازماندگان طریقت هاگاکوره*. او هم مثل من زندگی دوگانه‌ای داشت.

در اتاق باز شد. آقای پ در آستانه ایستاده بود و من را تماشا می‌کرد. گفتم: «جناب پ، بوشیدو میگه: 8 صفت برتر را رعایت کنید. وفاداری، حق شناسی، رشادت، عدالت، صداقت، ادب، متانت و شرافت. تو به کدوم عمل کردی؟ اسم خودتو گذاشتی سامورایی؟»

آقای پ گفت: « دوست خردمندم. من تنها پایبند به شوگانم هستم و همه اصول هاگاکوره رو مو به مو رعایت می‌کنم. این تویی که اصل وفاداری رو رعایت نکردی. نشنیدی که بوشیدو میگه: اگر می‌بازی، جانانه بباز؟»

گفتم: «من مبارزه‌ای رو با تو شروع نکردم که بخوام ببازم. اما حالا، جناب پ، در نظر داشته باش که بوشیدو میگه: طریقت سامورایی مرگ است. آنجا که میان مردن و زنده ماندن دو دل باشی، بی‌درنگ مرگ را برگزین.»

آقای پ چشمانش را نازک کرد. لبانش را به هم فشرد و مصمم گفت: « باشه. فقط بگو کجا؟»

گفتم: «قبلا بهش فکر کردم. ورامین.»

 

این اختلاف، به طور دقیق برای کسی آشکارنیست. اما هم من، و هم آقای پ خوب می‌دانیم این نزاع به جزئیاتی مربوط می‌شود که برای هر کدام از ما نقشی حیاتی دارد. پای شرافت در میان است و پای پاهای بی‌نظیر خانم دلربا. زندگیِ دوگانه ما در مقام کارمندانی که حالا طبق آئینی هزارساله روبروی هم ایستاده‌اند شاید برای همه آنهایی که ما را به عنوان یک شهروند معمولی می‌شناختند تا ابد مخفی باقی بماند. امروز تنها یکی از ما از این مرغزار به خانه بر می‌گردد. آنکه زنده بماند صاحب شایسته‌ی ساقهای خانم دلفریب با پاهایی فراموش نشدنی خواهد بود.

ما در علفزاری واقع در ورامین، درست قبل از نی‌زارهای رقصان و مردابهای پنهان آن حوالی، روبروی هم ایستاده‌ایم. هر دو کاتانا*های خود را در دست داریم که نشانه شرافت ماست. کاتانای من ساخته‌ی بهادر است که از مریدان هنر شریف جناب مونه چیکا* ست. بهادر شمشیرساز، در مقام یک در و پنجره سازِ درهای یو پی وی سی است و مانند ما زندگی دوگانه‌ای دارد. همچنین فهمیدم کاتانای آقای پ نیز ساخته‌ی ناصرآقا از مریدان هنرمندی بزرگ به نام موراساما* است. او نیز در زندگی دوگانه‌اش یک صافکاری نقاشی در سه راه قپان دارد.

ما بی‌حرکت با گاردهای خود ایستاده‌ایم. به آقای پ می‌گویم: «بعد از کشتن تو، خانم دلربا با پاهای توصیف ناپذیر، رو به چنگ میارم و ازش یه سابورائو* می‌سازم.»

آقای پ جواب داد: «خواهیم دید دوست من.»

باد در علفزار می‌پیچید و خبر پیوستن روح یکی از ما را به عنوان آخرین بازماندگان سامورایی به ارواح بزرگی مانند شیمیزو یوشی هیسا*، یوسوگی کنشین*، توکوگاوا ایه سو*، هاتوری هانزو* وتاکدا شینگنِ* فقید می‌رساند.

پاورقی:

 

خاندان نابه‌شیما: سومین حکمران منطقه ای که امروزه در ژاپن استان ساگا نامیده می شود.

بوشیدو: قوانین و راه و رسم سامورایی ها. بوشیدو تلفیقی از اصول و مبانی سه دین شینتویسم، بودیسم و کنفوسیانیسم است

هاگاکوره کیکیگاکی کتاب راهنمای عملی و روحانی برای یک جنگجو است که بر اساس مجموعه نوشته های سامورایی فقید یاماموتو چونه توموتسونه تومو در سالهای 1709 تا 1716 میلادی نوشته شده است.

کاتانا: شمشیر سامورایی

مونه چیکا: شمشیر ساز مشهور ژاپنی

موراساما: شمشیر ساز مشهور ژاپنی که خود یک ساموراییِ نامی بود

سابورائو: از ملازمان درجه بالای نجیب زادگان ژاپنی

شیمیزو یوشی هیسا: سامورایی شهیر ژاپنی

یوسوگی کنشین: سامورایی شهیر ژاپنی

توکوگاوا ایه سو: سامورایی شهیر ژاپنی

هاتوری هانزو: سامورایی شهیر ژاپنی

وتاکدا شینگنِ: سامورایی شهیر ژاپنی

توضیحات: برای علاقه مندان، فیلم موساشی، سامورایی دیوانه را پیشنهاد میکنم. مارتنی از خشونت و کشتار.