بعضی وقتها فکر می‌کنم دیگر هیچ رازی در این دنیا باقی نمانده است و برای آدمها هم رازی وجود ندارد. و زندگی کردن در دنیایی که همه چیزش معلوم باشد آنهم در کنار آدمهای بی‌راز، چیز دندان‌گیری نیست. آخر سرشت رازها به پنهان بودنشان تا ابد است و آدمها هم با رازهایشان جذابتر هستند و این جذابیت لحظه‌ای که رازی برملا شد، ناگهان فرو ریخت.

الان مردم به رازهای بی‌اهمیت علاقه بیشتری دارند. آنها رازهایی را دوست دارند که از خطاها و اشتباهات دیگران ساخته شده و آن جنبه‌ی اسرار‌آمیز رازها طرفدار ندارد. کار به جایی رسیده که آدمها همه چیزشان را خودشان فاش می‌کنند تا دیگران بیشتر دوستشان داشته باشند. آخر ما هی خوشمان می‌آید از رازهای همدیگر سر در بیاوریم و اینکار باعث می‌شود سرگرم بشویم و حواسمان نیست هیچ وقت هیچ رازی بعد از فاش شدن باعث نشد صاحب راز دوست‌داشتنی‌تر بشود.

دنیای جدید هم دلش می‌خواهد انسانها به بی‌راز بودن عادت کنند. برای همین تا جایی که می‌شود تکنولوژی به سمت ایجاد دوستی‌ها و صمیمت‌های بی‌خودی می‌رود. آنقدر که فکر کنی وقتی رازی را برای هزاران نفر فاش کردی، محبوبتر هستی. یک زمانی رفیق یکی بود و همراز یکی بود و آن هم رفیق جانی، رفیق دلی، رفیق رگی. و دنیا خیلی شبیه به مسعود کیمیایی بود.

علم هم چه بد شروع به فاش کردن رازهای جهان کرد. اولش خوشمان آمد اما بعدش کمتر طبیعت را دوست داشتیم. آن حالت احترام به هیبت جنگل، تقدس خورشید و ستاره‌هایی که راهنمای تقدیرمان بودند از بین رفت. دیگر دریاها به سرزمین‌های ناشناخته راه نداشتند و دنیای قصه‌های عجیب و اسرارآمیز به جهانی پژوهشی و آزمایشگاهی مبدل شد.

تصمیم‌های ما، عشق‌های ما، اندوه‌ها و سرخوشی‌های ما رازهای بزرگی هستند خیلی مگوی‌تر از چیزی که گمان می‌کنیم. کسی که رازهای خودش را فاش می‌کند، زندگی ملولی دارد. هرکاری کند، باز هم شبها احساس خالی‌بودن را با خود به تخت خواب می‌برد. چقدر ما راز نگهداران خوبی نبودیم. چقدر بی‌رحم چوب حراج زدیم به هر چیز که داشتیم.