از آخرین باری که لوبیا سبز کرده‌ام 31 سال گذشته است. خیلی چیزها کاملا از ذهنم پاک شده اما تجربه لوبیا سبز کردن، نه، چیزی نیست که به این راحتی از ذهنم پاک بشود. خوب به یاد دارم که یک لیوان شیشه‌ای بزرگ برداشتم. از همان‌ها که دسته نداشت و پایینش بیضی‌های تورفته‌ای داشت و در خانه‌ی همه یک دوجین از آنها بود. لوبیاها را لای دستمال کاغذی گذاشتم و بعد از مرطوب کردنشان آنها را به دیواره لیوان چسباندم. بعد از گذشت دو روز لوبیاها شکاف خوردند و چیز سبز ظریفی از درون شکاف بیرون آمد. هر روز بیشتر و بیشتر به بیرون سرک کشید و رشته‌های باریک سفیدی از آن رویید و مثل کلاف کوچکی دیواره لیوان را پوشاند. بعد لوبیاها را در باغچه کاشتم. بلند شدند و محصول دادند. بعد به تجویز خودم ویتامین ث و آب قند پای ساقه‌ها ریختم. و هر روز منتظر شدم. من دنبال چیز دیگری بودم. برایم علم مهم نبود. شکوه و عظمت جوانه زدن و روییدن اهمیتی نداشت. حتی علاقه‌ای هم به کشاورزی و برداشت محصول نداشتم. من جدی‌تر از هر آدم جدی که می‌شناختم، مصمم‌تر از همه آدمهایی که می‌شناختم منتظر بودم. من در هفت و اندی سالگی، باور داشتم که این لوبیاها ممکن است ناگهان آنقدر رشد کنند که از ابرها بگذرند و من از آن بالا بروم و باقی قصه‌، که همه بلد هستند. حتی برنامه‌ریزی کرده بودم بی‌خود وقتم را با چنگ سحر آمیز و باقی دری‌وری‌ها هدر ندهم. فقط مرغ تخم طلا.

وقتی خواهرزاده کلاس اولی ام ازم خواست برایش لوبیا سبز کنم تا پشت مانیتور به خانمشان نشان بدهد به این فکر کردم اگر آنروزها که کلاس اولی بودم، یک روز در زمان سفر می کردم و به امروز می آمدم، با دیدن لپ تاپ و موبایل و کلاس آنلاین چه اتفاقی برایم می‌افتاد؟ شگفت زده و خوشحال می شدم؟ دانشمند می‌شدم؟ خیلی عاقلتر از اینی که الان هستم بودم؟

ازش پرسیدم خودت چرا اینکار را نمی‌کنی؟ گفت وقت ندارد. گفتم این لوبیاهایی که برایت سبز کرده‌ام ممکن است لوبیای سحر آمیز باشند و یک صبح بیدار بشوی ببینی سقف سوراخ شده و تا بالای ابرها رشد کرده‌اند.

پوزخند زد.

گفتم: «راست میگم» و پرسیدم: «از ساقه‌هاش بالا میری؟»

همراه با پوزخندش سری به نشانه تاسف تکان داد و رفت پلی استیشن بازی کند.

بعد به این فکر کردم چه فضیلتی در خیالبافی ما بود. اینکه خیلی چیزها را باور می‌کردیم را می‌گویم. این ممکن الوجود بودن اوهام در جهان حقیقی چه فایده‌ای داشت؟ راستش به این نتیجه رسیدم هیچی. ما هیچ برتری نسبت به بچه‌های امروز نداشتیم. او برای چه وقتش را با لوبیا سبز کردن هدر بدهد؟ او لوبیا را در غذا می‌خورد. همین. نه قرار است کشاورز بشود و نه قرار است تنها در جزیره زندگی کند. او در حال ریختن استراتژی‌های پیچیده برای پشت سر گذاشتن مراحل یک بازی کامپیوتری است که اگر همین الان بنشیند و به من توضیح بدهد قصه از چه قرار است باز هم متوجه‌اش نمی‌شوم. او دارد ذهنش را برای دنیای مدرن آینده ورزیده می‌کند. دنیایی که دیگر دنیای مورد علاقه من نیست.

من به هیچ کس نگفتم، اما 6 عدد لوبیا را هم مخفیانه برای خودم سبز کرده‌ام و پشت پنجره اتاق خوابم گذاشته‌ام. و این یکی را که اصلاً به هیچ کس دیگر نگفته‌ام که همین دیشب، وقتی برای آب خوردن از خواب بیدار شدم، کمی لای پرده را کنار زدم و یک چیزی را بعد از سی و یک سال، دوباره چک کردم...