خاک خوری
به هر کسی که رسیدم میگفت خاک خوردن برای هر کاری لازمهی یادگیری و پیشرفت در آن کار است. او و همهی آدمهایی که هم عقیدهاش بودند، یک وزنِ لَشِ بدباری از عذاب وجدان را روی شانههای ما گذاشتند که روانمان بابت همهی خاکهایی که نخورده بودیم دچار حس گناه، ناتوانی و بیعرضگی شد.
تا اینکه یک آدم سالمی من را کنار کشید و گفت همه دلشان میخواهد درباره دستاوردهایی که داشتهاند غلو کنند. مخصوصاً نسل قدیمیتر که مایل است مسیر رسیدن به هر موفقیتی را صعبالعبورتر از آن چیزی که واقعاً بوده نشان بدهد. راستش این است که با اینکار میخواهند خودشان را خارق العاده و دست نیافتنیتر جلوه بدهند. بعد تاکید کرد که گول این بازار گرمیها را نخورم. چون همهی تجربهها مثل یاد گرفتن دوچرخه سواری است. شنیدن تئوریِ اینکه برای راندن دوچرخه چه کار باید بکنی همان قدر به درد نخور است که شنیدن شرح تجربهی یک بزرگتری که یاد گرفتن دوچرخه سواریاش را تعریف میکند. فقط باید بپری روی زین و یک ده دوازده باری زمین بخوری تا یاد بگیری. اصلاً برای هر کاری، کل فرآیند یادگیریاش، خیلی طول بکشد یکی دوماه، نه؛ سه چهار ماه، نه_خرفت باشی_ شش ماه. بالاخره که همه چیز کف دستت است. زمان یادگیری بستگی به آدمش دارد که چقدر توی نخ کار برود و آنرا بقاپد.
نمیدانم قدیمیها چه مرضی داشتند که پروسهی تربیت شاگرد را اینقدر سخت میکردند. یکسال اول کف مغازه جارو کردن. پادویی اوستا. آفتابه اوستا را پر کردن. کتک خوردن. تحقیر شدن. به نظرم بیشتر شبیه یکجور سادیسم بوده. این همه نقش استاد بروسلی بازی کردن برای چی؟! چیزی غیر از ارضای حس لذتِ سلطهگری؟
بعد که کار را یاد گرفتی، با یک حساب و کتاب سر انگشتی خودت میفهمی همهی اینها را میتوانستی در نهایتِ عزت و احترام متقابل و بدون تحمل هیچ رنجی یاد بگیری. به نظر من یادگیری اگر توام با رنج و تحمل مصائب باشد مفت نمیارزد. یک چیزهایی با تعبیر "سنتهای ارزشمند" از گذشته باقی مانده که نه تنها فضیلتی ندارند بلکه عین حماقت هستند. مثل همین جملهی باید خاک بخوری تا یاد بگیری.