آن کلاغی که پرید...از فراز سر ما...
از قدیمی ها شنیده بودم آن عملی که برای بقای نسلشان انجام می دهند را تا بحال کسی ندیده!...مقصودم همان عملی است که انسانهای متمدن فیلمش را می سازند و با کمال وقاحت از دیدنش لذت می برند...راوی می گفت عمری طولانی ، بالغ بر دویست سال دارند! و مستندی دیدم که آنها را موجوداتی با ضریب هوشی بسیار بالا معرفی می کرد.
روزنامه ی دیروز گفت ؛ چند روزی است چمدانهایشان را بسته اند و ما را با شهر سمی و آلوده ی مان تنها گذاشته اند...دلم گرفت...! بارها شده بود وقتی یکیشان نزدیک پنجره ی اتاقم با سماجتی غیر قابل تحمل ، کلمه ی "قار" را تکرار می کرد ، از کوره در می رفتم و هر چه دم دستم می آمد به سمتش پرتاب می کردم! چسب ، پانچ ، پارچ و حتی یکبار گلدان...! اما بعد خنده ام می گرفت و لحظاتی محو حرکات موذیانه و خنده آورش می شدم. صدایش مخملی بود و فالش می خواند اما دلم خوش بود نماینده ایی از طرف طبیعت وحشی هنوز آنطرف پنجره ی اتاقم زندگی می کند.
آنها ساکنان قدیمی این شهر بودند ...قدیمی تر از آنزمان که آقا محمد خان از مردی افتاده ، نامردی کرد و این دامنه ی زیبای دماوند بلند را پایتخت نامید. درست از همان زمان بود که این شهر دروازه ی اصلی هجوم تکنولوژی به ایران شد. اتوموبیلها کم کم زیاد تر شدند...ده نارمک ، ده پونک و ده ونک دیوارهای کاهگلی شان فرو ریخت و زمینهای کشت بادمجانشان شد زیر بنای برجهای بلند... لاله زار شد جنوب شهر و گنجشکهای ولیعصر خاموش شدند.
خبر سیما می گفت ؛ یک شرکت خودرو ساز داخلی (ایران خودرو یا سایپا) چند سالی است که با دستکاری عامدانه ی شیر بنزین خودروهایش ، سمی خالص و فرد اعلاء وارد هوای شهر می کند... مهم نیست بگذار سم تنفس کنیم ... مهم آن است که عقده ی ماشین خریدن و تنها سوار ماشین شدن و بالا پایین کردن خیابانها و بلند کردن صدای ضبطمان کمتر شود و جیب سرمایداران خودروساز که هر آشغالی را به نام خودرو زیر پایمان می اندازند ، پر تر شود.
کلاغها که ترجیح دادند در این سر سیاه زمستان جلای وطن کنند و آواره ی بیایانها شوند، گربه ها هم همین امروز فردا ترکمان می کنند...ما هم بهتر است در این قتلگاهی که ساخته ایم آرام خفه شویم.
آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر مارا خواهد برد ز شهر... * "فروغ"
*به شهر