خدای من...! چه کابوسی بالاتر از آنکه یک صبح چشمانت را باز کنی و ببینی همسرت با آن نگاه عاشقانه می گوید؛ عسیسم بگو امروز دوسم داری؟! و تو بگویی که داری و او عصر، همین جمله را بگوید و او باز شب همین جمله را بگوید و او همیشه همین جمله را بگوید!

جمعه ها یوزارسیف ببیند ، کلید اسرار هم ببیند، در خانه دامن بپوشد و همیشه یکی از آن کتابهای نفرت انگیز " م. مودب پور" روی میز ناهار خوری باشد !

موقع کار کردن با حرکاتی لوس و چندش آور آهنگ "تو مث نقل و نباتی ،شکلاتی ، آبنباتی " را زمزمه کند و هر وقت تنها شد جملات قصار عاشقانه را در دفتر خاطراتی که روی جلدش یکی از همان نیمرخهای چشم و ابرو قشنگ عاشقانه و غروب آفتاب و قلب کشیده شده باشد ، بنویسد. هر روز بگوید چقدر دلش بچه می خواهد و هر روز ادکلن "هاوایی" بزند و غذای مورد علاقه اش پیتزا باشد و رویایی ترین تفریحش رفتن به درکه و دربند آنهم با کفش پاشنه بلند و کیف رسمی زنانه باشد.

مجله ی خانواده ی سبز بخرد و جکهای مزخرف هرمز شجاعی مهر را حفظ کند و شب به نحوی فجیع آنها را برایت بگوید و تو مجبور باشی که بخندی چون اگر نخندی فکر می کند برایت تکراری شده و سریع از تعداد خانومهای محل کارت سوال خواهد کرد.

وادارت می کند در خانه گرمکن ورزشی بپوشی و زیرش از آن زیر پیراهنهای آستیندار بپوشی و هر صبح یک لیوان شیر گرم نفرت انگیز را سر بکشی.

مانند آنتی بیوتیک هر شش ساعت مثل موجودی که جوهره ی خلقتش از آدامس باشد به لاله ی گوشت می چسبد که بگوید؛ عسیسم اگه من برات مهمم سیگار نکش!

مجبورت کند رانندگی یادش بدهی و حتما در یکی از آن باشگاههای لجن درمال، چند دوست چاق جیغ جیغوی حراف پیدا می کند و ساعتها شوهر هایشان را با هم مقایسه می کنند و شک ندارم اسرار اتاق خواب را نیز فاش می کنند... بدتر از همه وسط فیلم "آبی" کیشلوفسکی حرف می زند و در حالی که چیپس را با صدایی مشمئز کنند گاز میزند می گوید تا اکنون نفهمیده ماجرای فیلم چه بوده چون نمی تواند همزمان هم زیر نویس بخواند و هم فیلم را نگاه کند و آنوقت مجبوری فیلم را پاوز کنی و برایش توضیح دهی، در حالی که می دانی هیچگاه نخواهد فهمید و در آخر نخواهد گذاشت فیلم را تا به آخر ببینی چون اولا شبکه ی دو سریال آئینه های نشکن را دارد و دوما ممکن است ژولیت بینوش تو را از او جدا کند!

***

اگر بخواهی می توانی در غذایم شریک شوی...در پولهایم نیز...اما در خودم، هرگز!