سوکس
بعد دیدم همه همین را می گویند و من اولین کسی نیستم که برای حفظ ظاهر، این دروغ را از خودم درآورده ام. نمی ترسم، چندشم میشه. چندش ترجمان مث سگ می ترسم است.
من سوسک میبینم جیغ می کشم. از این رفتار خجالت می کشم اما دست خودم نیست. و چندش، یکی از بیشمار حالتهاییست که همراه با این ترس در یاخته های موجودیتم بروز می کند. سوسکها با شاخکهایی که در همه جهات می چرخند و رنگ قهوه ای بور به همراه بالهایی که هر لحظه ممکن است گشوده شوند و پروازی صدا دار و ناشینه ای را به سوی تو آغاز کنند و روی تو بنشینند با بیشمار پاهایی که با زائده هایی بدترکیب پوشیده شده اند.
ترس من به لایه های عمیق ناخوداگاهی ام رسوخ کرده و باعث شده لحظاتی قبل از رسیدن یک سوسک، آمدنش را حس کنم. گاهی کنار دوستانم که خوابیده ام از جا می پرم و می گویم سوسک. دقایقی بعد سوسک از راه می رسد. این اتفاق آنقدر جلوه های ما بعد الطبیعه دارد که بارها همان دوستانم از من سولاتی درباره سرنوشتشان پرسیده اند که به آنها توضیح می دهم تنها در صورتی که سوسک باشند می توانم کمکشان کنم.
درباره سوسکها قوانین ویژه ای وجود دارد که باید حین برخورد به یاد داشته باشیم:
1- هیچ وقت ضربه اول تو به سوسک اصابت نخواهد کرد.
2- سوسکها بعد از ضربه اول که قطعا بهشان نمی خورد به شکل غریبی رفتاری فاقد شعور از خود بروزمیدهند. یعنی اول سرگشته می شوند و بعد بلافاصله به طرف خودت فرار میکنند.
3- اگر شب سوسکی را نتوانستی بکشی، بدون شک نیمه شب روی صورتت خواهد نشست.
4- سوسکها بعد از زدن پیف پاف بلافاصله نمی میرند. باید کمی صبوری کنی و اگر اشتباه کنی و زیاد بزنی خودت مسموم خواهی شد.
5- هیچ وقت فریب اندازه سوسکها را نخور چون بعد از کشته شدن متوجه می شوی اندازه ی واقعی اش نصف چیزی بوده که فکر می کردی.
6- اگر سوسکی به کنج دیوار رسید باید خودت را برای یک جدال نفس گیر آماده کنی.
7- معمولا ترس و خشم باعث می شود دمپایی را محکم بکوبی. قبل از زدن دمپایی فریب خشم خودت را نخور و به فکر دل و روده پخش شده سوسک باش.
ساعت سه نیمه شب از خواب پریدم. نه کابوسی و نه سر و صدایی. لبه تخت نشستم و برق را روشن کردم و کاملا بی اراده سرم چرخید به گوشه ای از اتاق، نزدیک کمد کتابها. باید کاری می کردم. حشره ی زشت تا گوشه کمد نیم متر فاصله داشت. نباید می گذاشتم به پشت کمد برود. هر طور بود با دمپایی خودم را نزدیکش رساندم و مطمئنم کوبیدم رویش اما چون قانون اول خدشه ناپذیر است سوسک زیر دمپایی غیب شد و در جایی اطراف دمپایی ظاهر شد. حیران بود و بدون نقشه ای برای فرار، مثل یک حرامزاده ی بیشعور شروع کرد به طرفم دویدن. من جیغ زدم و روی صندلی رفتم. سیم مودم کشیده شد و افتاد. افتادن مودم باعث شد سوسک به طرف مخالف برود و با جستی خودش را به پشت کمد برساند.
همه جا را دنبال پیف پاف گشتم. نداشتیم. برای همین همه چراغها را روشن کردم و کنار کمد نشستم تا بیرون بیاید. ساعت شش صبح بود که سر پُست خوابم برد. با صدای برادرم بیدار شدم که از لای در نیمه باز اتاق داشت نگاهم می کرد. می توانستم حدس بزنم چه صحنه ای را می بینید. مثل این بود شب گذشته اتاقم بر سر راه مهاجرت دسته ای گراز بوده. به محض دیدن برادرم گفتم پیف پاف. سری به نشانه تاسف تکان داد و رفت.
اینکه بلاخره موفق شدم با پیف پاف سوسک را وادار کنم بیرون بیاید و کشته بشود موضوعی نیست که بخواهم بابتش خوشحال باشم. چون درست موقع برداشتن جسد سوسک ماهیچه بین دنده هایم، از پشت منقبض شد و حالا با هر نفس، دردی را در کمرم حس میکنم. می خواهم قانون دیگری را به دستورالعمل مواجه با سوسکها اضافه کنم.
8- یک سوسک به راحتی می تواند هفت ساعت از وقت یک انسان را بگیرد به انضمام اینکه باعث بشود او باقی روز را روی تخت دراز بکشد.
با یک مقیاس بزرگتر، گاهی یک نگرانی یا ترس کوچک می تواند همه ی عمر، تو را معطل خودش کند.