عامل ترور

 اخبار تلوزیون را که می دیدم، برای اولین بار واژه ی "عامل ترور" را از دهان مردی که در حال تشریح عملیات تروریستی سیستان و بلوچستان بود شنیدم. می گفت عامل ترور با کمربند انفجاری دست به این اقدام انتحاری زده است. سعی کردم خودم را جای عامل ترور جا بزنم تا بلکه بتوانم او را بفهمم.

صبح وقتی از خواب بیدار میشوم بدنم کوفته و دردناک است. کمی هم احساس اسهال دارم و دماغم را مدام بالا می کشم. بلافاصله به طویله میروم و یکی از کیسه هایی را که بار شترم است باز میکنم. یک تکه تریاک میکنم و همانجا، یعنی درست وسط طویله آنرا می کشم. موقع خروج از طویله شترم را در آغوش میگیرم و لبانش را می بوسم.

الان مشکل اسهالم برطرف شده و بدنم نرم است. کمی خرما و یک استکان چای و نبات می خورم تا سردی ام نکند. بعد یادم می افتد که امروز قرار است عملیات انتحاری انجام بدهم بنابراین به طویله بر می گردم و از پالون شترم کمربند انفجاری را بیرون می آورم و دور کمرم می بندم. چون عریان هستم کمی قلقلکم می آید ولی خیلی زود عادت میکنم. موقع بیرون رفتن از طویله شترم را در آغوش میگیرم و لبانش را می بوسم. به اتاق می روم و جلوی آینه ی قدی می ایستم. کمربند خیلی بهم می آید و چقدر با این ریشهای بلندم ست است. به آینه نزدیک می شوم. یک جوش روی دماغم درآمده. فشارش می دهم تا خالی شود. دردم گرفت... عقب می روم و به صورت نیمرخ جلوی آینه می ایستم. کمی شکم آورده ام شکمم را تو می دهم ولی کمربند شل می شود. باید مراقب باشم دستم به دکمه قرمز نخورد وگرنه بلافاصله هدر می روم. نگاهم به عکس زن نیمه عریان آمریکایی که بالای آینه چسبانده ام می افتد. لامصب. استغفر الله. مشرک.

کمد لباسهایم را باز می کنم. تقریبا 5 دست لباس بلوچی دارم که همه شان مثل هم است. برای انتخاب، کمی فکر می کنم و از سمت راست، دومی را بر می دارم و می پوشم...اصلا معلوم نیست به خودم بمب بسته ام. مجاهد زرنگی به نظر می رسم. دوباره جلوی آینه می روم و سعی میکنم چشمانم را تار کنم. صورتم نورانی تر شده. دوباره نگاهم به عکس زن کافر می افتد. گور پدرش...حورالعینها انتظارم را می کشند. با دوچرخه به محل مورد نظر می رسم. دوچرخه را به یک درخت قفل میکنم و منتظر می مانم تا مشرکان بیشتری جمع شوند. بند یکی از کفشهایم باز شده. می نشینم و آنرا محکم می بندم. یادم می آید جورابهای تازه ام را نپوشیده ام. دیگر فرصت نیست که برگردم و بپوشمشان. خدایا من چقدر کفر می گویم، در بهشت اشاره کنم برایم جوراب نو می آورند. تقریبا به وسط جمعیت مشرک رسیده ام. چشمم به دست یکی از مشرکان که ساعت تی سوت دارد می افتد. از همان شیشه گردها است که خیلی دوست دارم. قبلا در یک مغازه ساعت فروشی دیده بودم. قیمتش گران است. آخ گفتم ساعت یاد ساعت افتادم!...فکر کنم دیگر تعداد مشرکان به اندازه کافی زیاد شده باشد. دکمه قرمز را فشار می دهم.

پاورقی:

- اگر حوصله کنم زین پس برای پستهایم طرح می کشم.

من ایرج نیستم.

صدای ترمز شدید و تصادف آمد. به من چه.

((زنگ تلفن))
من: الو؟
صدای زنانه پشت تلفن: سلام عزیزم. ظهر یادت نره بری دنبال بچه...فعلا بای بای.(گوشی را گذاشت).

اما من که بچه ندارم!

((صدای زنگ تلفن))
من: الو؟!
صدا: سلام. قیمت اتاق دو تخته هاتون چنده؟
من: کجارو گرفتید؟
صدا: هتل طاووس.
من: اشتباه گرفتید.(گوشی را گذاشتم).

فکر بچه بیچاره بودم و سهل انگاریه مادر احمقش...
((صدای زنگ تلفن))
من: بله؟
صدای دخترانه: آ آ آ و و و م م م ماچ!
من:متوجه نشدم! الو؟
صدای دخترانه: حالا نوبت توست...زودباش
من: چی نوبت منه؟
صدای دخترانه: بهروز؟! لوس!
من: من بهروز نیستم...
صدای دخترانه: اوا خاک به سرم (قطع کرد).

تقریبا ده دقیقه زنگ نخورد. تلفن را برداشتم تا به دوستم زنگ بزنم.شماره را گرفتم.
من: الو؟
صدا : هاه؟ ایرج؟ نقولوپدی ایرج؟
من: ببخشید...اشتباه گرفتم(قطع کردم)

شماره را با دقت بیشتری گرفتم...
من: الو؟
صدا: هوم؟
من: آقای فلانی؟
صدا: زر نزن بابا (قطع کرد).

دوباره شماره را تک تک گرفتم.
من: الو؟
صدا : هاه؟ ایرج؟ نقولوپدی ایرج؟ ایرج؟ صَدا نَمیاد...
من: ببخشید(قطع کردم).

خیلی کلافه بودم...خواستم خرابی های تلفن را بگیرم که زنگ خورد...
من: بله؟
صدا: هاه؟...ایرج؟ قَط شد ایرج...چی شدی ایرج؟ ایرج؟
من :اشتباه گرفتید من ایرج نیستم.
صدا: هاه؟ پس شوماره منی کجا آووردی؟ اگه راست میگی؟
من: آقا خط رو خط شده...
صدا: موزاحمی؟...ایشک...(قطع کرد).

از پنجره خیابان را نگاه کردم. یک ماشین با جعبه ی کنار پیاده رو که احتمالا مربوط به مخابرات است تصادف کرده بود. تا مامورین مخابرات از راه برسند تلفن را جواب ندادم.

پاورقی:

- نتیجه اخلاقی: هیچ وقت نگو به من چه.

رفتم لب پنجره که یه نخ سیگار بکشم...رفتم که بمیرم.

امروز رفتم کنار پنجره و یک نخ سیگار کشیدم. سیگار خوبی بود اما کمی دنگم کرد. سرم سیاهی رفت و برای اینکه زمین نخورم روی صندلی نشستم. سرگیجه ام بیشتر شد، قلبم تیر کشید و نفسم بالا نیامد. عرق سرد روی صورتم نشست و نفس کشیدن برایم دشوار بود. همه جا تاریک شد و مُردم. مرا خاک کردند و اول هر روز سر خاکم می آمدند و بعد شد هفته ایی یکبار و ماهی یکبار و سالی یکبار و دیگر نیامدند. گرما و سرما و باد و بارانهای زیادی را دیدم ... سگ و گربه های زیادی سر قبرم ریدند. سنگ قبرم فرسوده شده بود و ترکهای زیادی داشت. بعد نمی دانم چه شد که روی قبرم خانه ساختند. قبر من کف حمام افتاده بود. بی آنکه توان کاری داشته باشم هر روز مجبور بودم صحنه های مرد افکنی را نظاره کنم. برای خودش نوعی شکنجه محسوب می شد. علاوه بر آن، آب به داخل قبرم نشت میکرد و رطوبت امانم را بریده بود. بعد خانه خراب شد. فکر کنم زلزله ایی چیزی آمد. سالهای زیادی زیر خروارها خاک، خاطرات گذشته ام را مرور کردم. یکروز خاک کمی کنار رفت. نور خورشید به قبرم بارید و چشمانم را زد. دختری زیبا با یک قلمو خاکهای روی سنگ قبرم را به آرامی کنار می زد و چشمانش را باریک می کرد طوری که انگار می خواهد چیزی را به سختی بخواند. ناگهان فریاد زد : استاد...استاد...یه سنگ قبر پیدا کردم...فکر کنم نوشته 1388 ...مال چه دورانیه؟

بینوایان

در طبقه ی ۱۷ اُُم یک ساختمان ۲۰ طبقه که درست در مرکز شهر "سیکیش ماخ" قرار گرفته، چهار نفر روی مبلهای سفید رنگ نشسته اند و با چهره هایی نگران و برافروخته درحال گفتگو هستند. زبان محاوره ایی آنها سیکیش ماخی است اما من ترجمه اش را اینجا می نویسم تا شما از ماجرای آنها آگاه شوید. نفر اول سمت راست دوشیزه ژاکلین است. ژاکلین دختر 29 ساله ساده ایست که دوسالی می شود در رشته ی "فرهنگ شناسی مردم اونو لُو لُو" از دانشگاه زوریخت فارغ التحصیل شده. چانه ی عقب رفته و پوست کک مکی اش دوستانش را متاسف میکند. نفر دوم از سمت راست ادوارد است. ادوارد مرد پر سر و صدا و جو زده ایست که به نحو غیر قابل مهاری میل دارد قبل از هر کاری، مثلا سر میز شام، برای همه نطق کند. لقب ادواردِ دست قیچی از زمان دبیرستان، موقعی که بند لباس مارگارت خجالتی را که روی نیمکت جلویی نشسته بود پاره کرد، به او داده شد. موهای قرمز وزوزی و قد دراز و جثه ی لاغر اما محکمش او را از بقیه دوستانش، به شدت متمایز می کند. نفر سوم از سمت راست برنادت نام دارد. او در میان دوستانش زن مغرور و البته منطقی به حساب می آید. کشیش زاده است اما در حال حاضر یک ضد دین واقعی محسوب میشود. در سن 16 سالگی وقتی به کلیسای پدرش رفته بود هنگام آواز خواندن از زیر لباسش تکه کاغذی بیرون افتاد که بلافاصله پدرش آنرا برداشت. روی آن نوشته بود: ((امشب ساعت 12 س.و.ت.ین نارنجیتو بپوش)). آن یادداشت مربوط می شد به زاخاری، دوست پسر بی شعور برنادت که هر شب مثل یک مارمولک زرد رنگ از پنجره اتاق برنادت داخل می شد و نزدیکی های صبح، اتاق را ترک می کرد. همان شب کشیش در انبار تاریک خانه اش از برنادت اعتراف گرفت تا بار گناهانش سبک تر شود. وقتی برنادت از بیمارستان مرخص شد به همراه زاخاری از خانه فرار کرد و زندگی جداگانه ای تشکیل داد. نفر چهارم از سمت راست تام است. تام 47 ساله است و به نقاشی علاقه ی زیادی دارد . تقریبا نیمی از دنیا را گشته و از تمام مجسمه های نیمه عریان نقاشی کشیده. می شود گفت کلکسیون کم نظیری دارد. فقط ادوارد است که می داند تام شب ادراری دارد. تام بیچاره.

تام از روی مبل بلند شد کنار پنجره ایستاد و رو به بقیه گفت: رفقا، این وضع خیلی وحشتناکه. باید کاری کرد.
ادوارد سیگارش را آتش زد. وقتی کام عمیقی از سیگار گرفت آنرا با عصبانیت بیرون داد و گفت: تام عزیز...تام عزیز...ما هممون جمع شدیم اینجا و در حدود یکساعته که فکرامونو گذاشتیم روی هم بلکه بتونیم کاری کنیم. محض رضای خدا اینقدر تکرار نکن باید کاری کنیم. باید کاری کنیم.
برنادت: به نظر من باید اعتصاب غذا بکنیم.
ژاکلین: اوه نه...من نمی تونم.
ادوارد: ژاکلین خواهش میکنم اینقد ضعیف نباش. باید همه قوی باشیم.
تام: ژاکلین درست میگه. اعتصاب غذا توی غرب مشتری نداره. این سبک از اعتراضها برای هندی هاست. رهبرشون کی بود؟ خدایا؟
برنادت: گاندی
تام : آها...گاندی...ممنون برنادت.
ادوارد: اونا حق نداشتن با ما مثل یه حیوون رفتار کنن. این غیر قابل تحمله...مث یه تیکه آشغال مارو اخراج کردن...اونم تو این اوضاع بحران اقتصادی...انسانیت مُرده...عوضیا...عوضیا...
ژاکلین: آره...عوضیا.
تام: الان وقت این حرفا نیست. من یه فکر خوب دارم. اول باید روی یه تیکه کاغذ بزرگ علت کارمونو بنویسیم و بچسبونیم پشت شیشه پنجره. بعد زنگ بزنیم خبرنگارا بیان. اونوقت قرعه میکشیم و یکنفرمون می پره پایین. جلوی هزار تا چشم. دنیا میبینه و مارو تحسین میکنه. دست اون عوضیا هم رو میشه.
برنادت: شوخی بی نمکی بود تام.
تام: چی باعث شد فکر کنی من اینقدر احمقم که تو این شرایط شوخی کنم؟
ادوارد: دست بردار تام.
ژاکلین: خدایا...
برنادت: این احمقانس...تو دیوونه ایی ...

((یکساعت بعد))

ادوارد: خب دوستان، در این شرایط سخت، تاثیر گذارترین و بهترین روش برای اینکه فریاد اعتراضمونو به گوش دنیا برسونیم و بگیم سرمایه داری انسان رو در کثافت غرق کرده، همین کاریه که ما الان میکنیم. ما با این کارمون صدها کارمند این شرکت و حتی تمام شرکتهای دنیا رو از دست رئیسان جاه طلب و بی رحمشون نجات می دیم. من اسم همتونو نوشتم و اگر موافق باشید ژاکلین که از همه ما درستکارتره یک اسمو از این گلدون بیرون بیاره.

((نیم ساعت بعد))

ادوارد: تام عزیزم، دل همه ما برات تنگ میشه. تو یه قهرمانی. یه نقاش برجسته ی قهرمان که بعد از مرگش معروف میشه. اسمت توی کتاب تاریخ میره.
تام: هیچوقت اینقدر نترسیده بودم.
ژاکلین: اوه تام...منو ببخش من نمی خواستم...(گریه).
تام: می دونم ...گریه نکن.
برنادت: خیالت راحت باشه تام.  اونطرف جهنمی وجود نداره همش مزخرفه. اینو یه کشیش زاده بهت میگه ...مطمئن باش.
تام: ممنون برنادت...دلگرم کننده بود.
((دو ساعت بعد))

آمبولانس سفید رنگ از آسمانخراش دور می شود و تعدادی از ماشینهای خبرنگاران به دنبالش حرکت می کنند. لحظالتی بعد ادوارد و ژاکلین و برنادت با دستبند بیرون می آیند و از لابلای ازدحام خبرنگاران و برق فلاش دوربینها سوار ماشین پلیس می شوند و می روند. دوربین روی تکه کاغذی که پلیس مشغول کندن آن از روی پنجره است زوم می کند و تصویر سیاه می شود.

((ژاکلین، برنادت و ادوارد به جرم تحریک تام برای پریدن از ساختمان، هر کدام به ۵ سال زندان محکوم شدند و همچنین در پی شکایت شرکت به جرم تبلیغات منفی و بد نام شدن، هر کدام از محکومین مبلغ ده هزار یورو جریمه نقدی شدند...یکسال بعد ژاکلین به دلیل حسن رفتار از زندان آزاد شد و در یک مرکز تربیت گربه مشغول کار شد تا بتواند جریمه اش را به صورت اقساط بپردازد. ادوارد در زندان به علت برخورد یک لیوان فلزی به سرش مُرد...شاهدان می گویند قصد داشته قبل از غذا در سالن ناهار خوری زندان نطق کند. برنادت در زندان یک فرقه کوچک ضد مسیحیت به راه انداخت و در آخر توسط یک کاتولیک افراطی کشته شد. شاهدان می گویند وقتی برنادت در خواب بوده بالشی را روی صورتش گذاشته اند و روی آن نشسته اند و برای اینکه سرو صدای جان دادن برنادت به گوش نرسد سرود مذهبی "ای پدر مقدس" را هم خوانی کرده اند.))

پاورقی:
- از تمام دوستان عزیزم خواهش میکنم اگر نظری درباره ی نوشته ام دارند آنرا خصوصی ننویسند. کامنت خصوصی برای حرفهایی است که اگر به نمایش عموم دربیاید پسندیده نیست. مطمئن باشید من همه نظرات عمومی را به دقت می خوانم. تشکر

برای ریچارد عزیزم

فردا عصر زمان صیغه محرمیت من و حوله ی قرمزم تمام می شود. تمدیدش میکنم. نجیب است.

***

یک گربه را می شناسم. با هم رفیقیم. هر روز لب باغچه می نشیند و برایم میو میو می کند. سه روز پیش که آمد لب باغچه نشست تا برایم میو میو کند تصمیم گرفتم اسمش را بگذارم سگ. گفتم سلام سگ...چشمش را گشاد کرد نیشش باز شد هاپ هاپ کرد. الان سه روز است یکبند پارس میکند.

***

فکر کنم فقط من بودم که دلم برای پستانهای زن چاقی که بندری می رقصید سوخت. خیلی ترسیده بودند.

***

توی کاناپه فرو رفته بودم و کانالهای تلوزیون را عوض می کردم، بی آنکه تصاویر نامربوطش را بفهمم. یک پشه پشت دست چپم نشست. له اش کردم. روحش باید همین حوالی باشد.

***

خودم در پارک ساعی دیدم که یک اُردک چرک به کفتر کچلی که در قفس بود فخر می فروخت. کفتر تنها پری که روی بالش باقی مانده بود را نشان اُردک داد و بغ بغو کرد. فکر کنم می گفت این پر زمانی انگشت وسطم محسوب می شده.

 

ایستاده در خواب!

سکانس اول:

۵:۴۵ صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم و مثل همیشه چند بار از در و دیوار سیلی خوردم تا توانستم خودم را به حمام برسانم. از معدود آدمهایی هستم که می توانند در حالت ایستاده حتی زیر دوش آب ولرم بخوابند. مهارت ایستاده خوابیدن را زمان خدمت سربازی، در هنگام نگهبانی های شبانه کسب کردم. هم خدمتی هایم به این هنر من رشک می ورزیدند و حتی یکی از آنها مرا لود داد اما فرمانده نتوانست باور کند که کسی می تواند ایستاده بخوابد.

سکانس دوم:

به مقصد محل کار، از خانه بیرون آمدم. در پیاده رو پیرمرد فرتوت و خموده ایی را دیدم که مرا نزد خود خواند. پرسیدم چه می خواهد و در جوابم جملات گنگ و بریده بریده و لرزانی را گفت که ابدا متوجه آن نشدم ولی از آهنگش معلوم بود ماهیت آذری دارد. خواستم واضح تر بگوید که اینبار همان جملات را با فریاد ادا کرد با این تفاوت که عصایش را به زور بالا آورد تا جهتی را نشانم بدهد اما لرزش دستانش باعث شد که عصای به اهتزاز در آمده تکانهای شدیدی بخورد. با کمی زیرکی متوجه شدم قصد دارد به آنطرف خیابان برود بنابراین بازویش را گرفتم تا در پناه من به آنطرف خیابان برسد. سرعت حرکت پیرمرد به نحو کسل کننده ایی آهسته بود طوری که باید بی اغراق بگویم هر نیم متر پنج دقیقه طول می کشید. اصلا مهم نبود چون، من از عمل انسان دوستانه ام راضی بودم.

سکانس سوم:

برای اینکه سرعت حرکتمان بیشتر شود نیروی جلو برنده را بیشتر کردم. مدام حرف میزد و من متوجه نمی شدم اما مطمئن بودم به زبان آذری مشغول دعا کردن من است. ترافیک سنگین شده بود ولی هیچ راننده ایی اعتراض نمی کرد چون شاهد عبور یک پیرمرد بیچاره و یک جوان فداکار بودند. درست زمانی که به وسط خیابان رسیدیم پیرمرد نشست! دلم برایش می سوخت که خسته شده اما کاسه صبر راننده ها ممکن بود لبریز شود و از رویمان رد شوند. می دانید که در خیابانهای تهران هیچ چیز قابل پیشبینی نیست... تصمیم گرفتم پیرمرد را بغل کنم و قال قضیه را بکنم. متاسفانه هر بار که برای آغوشش خیز بر می داشتم فریاد می زد. حق داشت، غرور سن و سال نمی شناسد.

سکانس چهارم:

بالاخره رضایت داد و مابقی راه را پیمودیم. این سخت ترین و کسل کننده ترین پیاده روی عمرم بود. وقتی به آنطرف خیابان رسیدیم شدت دعا کردنش بیشتر شده بود و من در جواب می گفتم وظیفه ام است و من هم یکروز پیر می شوم و از این اراجیف...
یک لحظه مکث کرد و احساس کردم تمام قوای تکلم و حواس ناطقه اش را جمع کرد عصایش را به اهتزاز در آورد و گفت: جا...کش... این ور نه، اون ور...

این حرفش را با آنکه لهجه داشت کاملا فهمیدم. رهایش کردم و با کلافگی به راهم ادامه دادم. پیرمرد نمک نشناسی بود.

سکانس پنجم:

به میدان اصلی رسیدم و کاملا اتفاقی نگاهم به داخل یک تاکسی افتاد. نگاهم بیشتر از ۵ ثانیه طول نکشید که ناگهان تصویر برفکی شد. وقتی به خودم آمدم متوجه شدم پایم در یک چاله عمیق فرو رفته و زانوی چپم درد می کند. پایم را از چاله بیرون آوردم و لنگ لنگان خودم را به آنطرف میدان رساندم و در گوشه ایی مشغول برآورد خسارات و صدمات وارده شدم. قسمت زانوی شلوارم به قاعده یک نعلبکی پاره شده بود و از پایم خون می آمد.

سکانس ششم:

حوصله برگشت به خانه را نداشتم بنابراین یک دربست گرفتم و به محل کارم رفتم. تا مغازه های لباس فروشی باز کنند مجبور شدم برای خیلی ها توضیح دهم که چه بلایی سرم آمده. همه می پرسیدند در تاکسی چه دیده ام، اما اصلا مهم نبود که در تاکسی چه دیده ام چون خودم می دانم که این حادثه نتیجه ی به زحمت انداختن آن پیرمرد بود. آن بیچاره می خواست در همان مسیر حرکت کند و من او را که اختیار پاهایش را نداشت به آنطرف خیابان بردم. بین راه سعی کرد که توضیح دهد نمی خواهد به آنطرف خیابان بیاید ولی من نفهمیدم. حتی به نشانه اعتراض اعتصاب کرد و نشست و من باز هم نفهمیدم چون فکر می کردم مشغول انجام کار خوبی هستم و دوست داشتم آنطور که خودم می پسندم کمک کنم. من به دنبال ارضای حس لذت کمک به همنوع خودم بودم و این کاملا خودخواهانه و اشتباه بود. همه ی این ماجرا به خاطر این بود که زبان همدیگر را نفهمیدیم.

پاورقی:

- سیاسی نبود!

رقص جبر احمقانه و ناگزیر زندگی

آدمهایی که سرشان به تنشان می ارزد همیشه این گوشه ها، درست جایی که من نشسته ام می نشینند و انگور می خورند و سرشان را به نشانه استیصال تکان می دهند. نمی دانم کدام ابلهی میکروفن را به آن جانور جلف داده تا با صدای نفرت انگیزش اعصاب آدمهایی که سرشان به تنشان می ارزد و این گوشه ها انگور می خورند را خُرد کند. ببین داماد چگونه قر می دهد!...تا قبل از این فکر می کردم سرش به تنش می ارزد. رقص داماد جلوی چشمانم اسلوموشن می شود. این "رقص جبر احمقانه و ناگزیر زندگیست".

جلف، دو میمون را مامور کرده بود تا سراغ هر کسی که از آن بالا اشاره کرد بروند و او را وادار به رقصیدن کنند. بگذار خوش باشند و برای خودشان درمورد کمر و فنر صحبت کنند. من انگورم را می خورم و در گوشه ی دنج خودم منتظر می مانم تا مراسم تمام شود و بروم در رختخواب گرمم مثل یک مرد کار دُرست، بخوابم.

انگورهای لذیذیست...(میمونها به این طرف می آیند)...مهم نیست...داشتم می گفتم که انگور یاقوتی تازه را خیلی دوست دارم...(میمونها نزدیکتر شده اند!)...مهم نیست...شاید سراغ یک نگون بخت کار دُرست که این حوالی نشسته آمده اند...

اما، در این اطراف به غیر از من آدمی که سرش به تنش بیارزد و انگور بخورد نیست!

میمونها بازوهایم را گرفتند. رئیس میمونها از آن بالا به من اشاره می کند: آهای شما...مگه اومدی سینما؟ بیاریدش وسط...

اوضاع اصلا خوب نیست...آدمهایی که سرشان به تنشان می ارزد هیچ جا در امان نیستند، حتی این گوشه ی لعنتی...میمونهای قدرتمندی هستند، التماس فایده ایی ندارد...پایم را به پایه های دو صندلی قلاب کردم...انگور گوشه ی لُپم التماس کردن را برایم دشوار می کند...مرا می کشیدند و من هم دو صندلی را با پاهایم می کشیدم... لحظات آخر موفق شدم به پارچه رومیزی چنگ بزنم...نمی دانم چه شد ولی صدای شکستن آمد. میمونها رهایم کردند.

روی زمین دراز کشیده ام و گوشه ی رومیزی در مشتم است...صندلی ها هم روی کمرم افتاده اند. کت و شلوار زیبایم به گند کشیده شده. خودم هم.

 خدمه کمک می کنند از روی زمین بلند شوم. سالن همچنان به من خیره است تا اینکه بالاخره رئیس میمونها دوباره عربده می کشد و موسیقی شروع می شود و نگاهها از من برمیگردد. به گوشه ی خودم برمیگردم و حسابی کفرم در آمده است. برادر داماد کنارم می آید تا از سالم بودنم مطمئن شود.