عامل ترور
اخبار تلوزیون را که می دیدم، برای اولین بار واژه ی "عامل ترور" را از دهان مردی که در حال تشریح عملیات تروریستی سیستان و بلوچستان بود شنیدم. می گفت عامل ترور با کمربند انفجاری دست به این اقدام انتحاری زده است. سعی کردم خودم را جای عامل ترور جا بزنم تا بلکه بتوانم او را بفهمم.
صبح وقتی از خواب بیدار میشوم بدنم کوفته و دردناک است. کمی هم احساس اسهال دارم و دماغم را مدام بالا می کشم. بلافاصله به طویله میروم و یکی از کیسه هایی را که بار شترم است باز میکنم. یک تکه تریاک میکنم و همانجا، یعنی درست وسط طویله آنرا می کشم. موقع خروج از طویله شترم را در آغوش میگیرم و لبانش را می بوسم.
الان مشکل اسهالم برطرف شده و بدنم نرم است. کمی خرما و یک استکان چای و نبات می خورم تا سردی ام نکند. بعد یادم می افتد که امروز قرار است عملیات انتحاری انجام بدهم بنابراین به طویله بر می گردم و از پالون شترم کمربند انفجاری را بیرون می آورم و دور کمرم می بندم. چون عریان هستم کمی قلقلکم می آید ولی خیلی زود عادت میکنم. موقع بیرون رفتن از طویله شترم را در آغوش میگیرم و لبانش را می بوسم. به اتاق می روم و جلوی آینه ی قدی می ایستم. کمربند خیلی بهم می آید و چقدر با این ریشهای بلندم ست است. به آینه نزدیک می شوم. یک جوش روی دماغم درآمده. فشارش می دهم تا خالی شود. دردم گرفت... عقب می روم و به صورت نیمرخ جلوی آینه می ایستم. کمی شکم آورده ام شکمم را تو می دهم ولی کمربند شل می شود. باید مراقب باشم دستم به دکمه قرمز نخورد وگرنه بلافاصله هدر می روم. نگاهم به عکس زن نیمه عریان آمریکایی که بالای آینه چسبانده ام می افتد. لامصب. استغفر الله. مشرک.
کمد لباسهایم را باز می کنم. تقریبا 5 دست لباس بلوچی دارم که همه شان مثل هم است. برای انتخاب، کمی فکر می کنم و از سمت راست، دومی را بر می دارم و می پوشم...اصلا معلوم نیست به خودم بمب بسته ام. مجاهد زرنگی به نظر می رسم. دوباره جلوی آینه می روم و سعی میکنم چشمانم را تار کنم. صورتم نورانی تر شده. دوباره نگاهم به عکس زن کافر می افتد. گور پدرش...حورالعینها انتظارم را می کشند. با دوچرخه به محل مورد نظر می رسم. دوچرخه را به یک درخت قفل میکنم و منتظر می مانم تا مشرکان بیشتری جمع شوند. بند یکی از کفشهایم باز شده. می نشینم و آنرا محکم می بندم. یادم می آید جورابهای تازه ام را نپوشیده ام. دیگر فرصت نیست که برگردم و بپوشمشان. خدایا من چقدر کفر می گویم، در بهشت اشاره کنم برایم جوراب نو می آورند. تقریبا به وسط جمعیت مشرک رسیده ام. چشمم به دست یکی از مشرکان که ساعت تی سوت دارد می افتد. از همان شیشه گردها است که خیلی دوست دارم. قبلا در یک مغازه ساعت فروشی دیده بودم. قیمتش گران است. آخ گفتم ساعت یاد ساعت افتادم!...فکر کنم دیگر تعداد مشرکان به اندازه کافی زیاد شده باشد. دکمه قرمز را فشار می دهم.
پاورقی:
- اگر حوصله کنم زین پس برای پستهایم طرح می کشم.